Wednesday, 6 June 2007

سپیده دم پیدایش فرد آزاد و مستقل در فرهنگ ایران

منوچهر جمالی
سپیده دم پیدایش فردِ آزاد و مستقل در فرهنگ ایران
ایرانی، دنبال خورشید در فراسوی جهان وخود نمیگشت
ایرانی، بدنبال آن بود که چشم خود را در همین گیتی،تبدیل به« خورشید» کند
چشم رستم در غارتاریک جهان ، تبدیل به خورشید میشود
چشم رستم در زندگی در گیتی ،هم سرچشمه روشنائی ، و هم سرچشمه بینش است اونیاز به رهبر و راهنما و نجات دهنده ندارد
چشم افلاطون ، پس از نجات از غارتاریک ،میتواند کم کم خورشید را در خارج از غار بببند ،و با روشنی خورشید درخارج ، واقعیات را ببیندافلاطون ، درغار(= درجهان)، فقط سایه واقعیات را می بیندو نیاز به رهبر و راهنما ونجات دهنده، از تاریکی واز سایه ها داردعقل، استوار بر اندیشهِ« بریدگی روشنی از تاریکی»استخرد، استوار بر« پیوستگی روشنی با تاریکی»استآنچه درتصویر «غار»افلاطون میآید ، بیان جهان بینی هائیست که استوار بر « ُبرش روشنی از تاریکی » هستند، و ما دراین جا، با « عقل =reason =ratio» سروکار داریم ، و آنچه در تصویر« قار» رستم میآید ، بیان جهان بینی فرهنگ ایرانست که درآن ، روشنی از تاریکی بریده نیست، و میان سپییدی و سیاهی ، رنگهای دیگرند که باهم میآمیزند ، و ما در این جا ، با « خرد » ،سروکار داریم .انسانها در « غار افلاطون » ، دست و گردن بسته ، همیشه دریکجا، زندانی هستند وفقط آنچه را پیشاروی آنهاست ، می بینند، و گردنشان چنان در بند است که نمیتوانند سرشان را برگردانند، و نگاهی به پشت خود، که روشنائی بیرون از غار است ، بیندازند . دیدن روشنائی و حقیقت ( ایده ) که درپشت سرآنهاست ، نیاز به پاره کردن زنجیرها و دلیری برای رفتن به روشنائی بیرون از« غار» دارد ، وچشمشان ، تاب دیدن روشنائی را ندارد ، چون سراسر زندگی، به دیدن « سایه واقعیات » خو کرده اند . آنها، فقط « سایه و شبح واقعیات » را می بینند، و توانائی دیدن حقیقت را ندارند . ولی رستم ، برای « یافتن و دیدن شگفتیها » و « جُستن و یافتن چشم خورشید گونه، یا به عبارت دیگر، روشنی» و « مستقل وفرد شدن » به « قار » میرود . اینجا اندیشه « فردیت یافتن انسان از راه جستجوی فردی بینش » ، با« اندیشه دایه شدن انسان ، برای زایاندن بینش از اجتماع و حکومت » به هم گره خورده است . او به « قار » میرود ، تا پس از یافتن توتیا ، چشم کاوس و سپاه ایران را که در اثر « بی اندازه خواهی » کور شده اند ، ازنو ، روشن و بینا سازد ، یا به عبارت دیگر، حکومت و سپاه را « اندازه خواه » سازد. توتیای همه این چشمها ، سه لکه یا سه سرشک است که در قار است . روشنی ، مانند داستان افلاطون ، فراسوی « غارو تاریکی و سیاهی » نیست ، بلکه درون خود « قار» است . رستم ، با تصمیم و خواست خودش، به « قار » میرود . زال به رستم در باره این راهی که میرود میگویدپر از شیر و دیو است و پر تیرگی بماند برو چشمت از خیرگیتو( این راه ) کوتاه بگزین ، شگفتی ببین که یار تو باشد جهان آفریناگرچه برنج است ، هم بگذرد پی «رخش فرّخ » ورا بسپردو« قار» رستم ، وارونه آنچه در دید نخست ، پنداشته میشود ، در خوان هفتم نیست ، بلکه ازهمان « خوان یکم » این « قار» آغازمیشود . درهمان آغاز میآید که :دوروزه ، بیک روز بگذاشتی شب تیره را ، روز پنداشتیبرینسان پی رخش ببرید راه بتابده روز و شبان سیاهرخش ، درشب تاریک هم، مانند روز، میدید و راه می پیمود .« رخش فرّخ » ، برعکس رستم ، هم در شب تاریک، و هم در روز روشن ، میتواند ببیند . رخش ، نام « رنگین کمان » است، و رنگین کمان، همان« سیمرغ» یا « فرّخ » است که هم « شب افروز= ماه » است که « چشم بینا در شب و تاریکی » است، و هم خورشید یا چشم بینا در روشنیست . ما امروزه ، واژه « غار » را به معنای عربیش بکار میبریم، و خواه ناخواه ، واژه « قار » برای ما ، نامفهوم و نا ماءنوس شده است . واژه « غار » عربی ، فقط یک برآیندِ معنای « قار » فارسی را دارد، و بخودی خودش، مفهوم « غارتاریک » ، استوار بر« تصویر بریدگی روشنائی از تاریکی »است، وغار،« تاریکی بریده از روشنائی»ست. این اندیشه « بریدگی روشنائی از تاریکی» ، بلافاصله ، به « بریدگی زمان » میرسد .زمان ، شمردنی میشود . زندگی و اندیشه و گفتاروکردار، ازهم بریده ، و قابل شمردن و حساب کردن و محاسبه و قضاوت کردنی میشود . این همان «غار» افلاطون است. رستم در واقع، پیکریابی خدای ایران ، بهرام است، و رخش ، پیکر یابی سیمرغ است . اینکه رستم با رخش در پایان شاهنامه اسطوره ای ، در چاه ( که اینهمانی با قار دارد ) میافتند ، بدین معناست که « بهرام و سیمرغ » از سر خواهند آمد . این دو ، با سوم ناپیدا که « بهمن » است ، بُن جهان و انسانند و با نوروئی دوباره ، جهان و ایران از سر نو خواهد شد . البته بهرام و سیمرغ و بهمن ، بُن هر انسانی هستند و رستاخیز رستم ورخش از چاه ، به معنای آنست که ایرانیان ازنو ، بُن خود را در خود باز خواهند یافت . رفتن رستم ورخش در قار ، که همان رفتن بهرام و سیمرغ در قار است ، بیان آنست که در بُن هر انسانی ، بهرام و سیمرغ ( رستم و رخش باهم ) هست . بُن جهان ، با انسان و در انسان ، میجوید. بُن جوینده جهان درانسان ، با انسان میجوید . فلسفه ایرانی آن بود که : من آنچه را میجویم ، هستم . من آنچه را میجویم ، همان ، هستم ، من ، همان بهرام و سیمرغ و بهمنم ، که میجویم .« قار رستم » که دراصل « قار بهرام » بوده است ، غیر از « غار افلاطون » است . « در غار بودن مردمان» ، در تصویر افلاطون ، با« به قار رفتن رستم »، دو پدیده متفاوت از هم ، وحتا متضاد باهمند . این دوپدیده متضاد باهم ، سپس در اثر « مشتبه ساختن غار با قار » ، نا دیده گرفته شده اند، و طبعا دو جهان بینی متضاد باهم ، نامشخص شده اند ، و فرهنگ ایران ، نامفهوم ساخته شده است . اینست که تمایز دادن « غار» ، با « قار= قره = قرا » ، یک بررسی بنیادیست که جهان بینی ایرانی را از بُن ، مشخص میسازد ، و فقط یک بحث واژه شناسی برسردو حرف ِ « غ » و « ق » نیست .« قار » در فارسی به معنای « سفید و سیاه » هست . قار، هم سفید و هم سیاه است . در اصل « قار»، معنای گسترده تری داشته است که سپس به این معنا ، کاسته شده است . قار ، همان « ابلق = ابلک » است. جهان پیدایش ، جهان ابلق است، جهانیست که دورنگ باهم میآمیزند . و این دورنگ که باهم آمیخت ، ازنو بارنگ تازه دیگر میآمیزد . زمان ، تاریکی و روشنی ، به هم بسته و پیوسته وآمیخته است است . چنانچه همان ماه در شب است که خورشید روز را میزاید . هم ماهِ شب، و هم خورشیدِ روز، هردو سیمرغند . یکی از دیگری ، میزاید و سپس درچشمه فرو میرود، و از سر رستاخیز می یابد . ماه و خورشید ، زنجیره به هم پیوسته نوزائی ها هستند . در داستان موبدان و زال ، در شاهنامه ، مفهوم « زمان به هم پیوسته » و« زمان ازهم بریده » کنارهم آمده اند . ولی این دو مفهوم زمان ، دو فلسفه گوناگون از زندگی و اجتماع و دین و سیاست و هنر... پدیدار میسازند . در « داستان پژوهش کردن موبدان اززال » میآید کهدگر موبدی گفت که ای سر فراز دو اسپ گرانمایه تیز تازیکی زآن به کردار دریای قار یکی چون بلور سپید ، آبداربجنبند و هردو شتابنده اند همان یکدیگر را نیابنده اندهیچگاه اسب تازنده شب ، به اسب تازنده روز نمیرسد و این دو، هرگز همدیگر را نمی یابند .( درباره معنای – دریای قار- سپس توضیح داده خواهد شد )و زال پاسخ میدهد کهکنون آن که گفتی زکار دواسپ فروزان ، بکردار آذرگشسپسپید و سیاهست هر دو، زمان پس یکدگر تیز هر دو دوانشب و روز باشد که می بگذرد دم چرخ ، برما همی بشمردنیابند مر یکدگر را به تگ دوان همچو نخجیر از پیش سگدراثر بریده شدن زمان ، زمان و زندگی و کردارو گفتارو اندیشه انسانها ،« شمردنی» میشوند . آنها را میشود از هم پاره و جدا کرد ، و تک تک آنها را شمرد و داوری کرد ، و مجازات کرد و پاداش داد .این اشعار ، بیان بریدگی سپیدی از سیاهی ، و روشنائی از تاریکیست، که با الهیات زرتشتی پیدایش یافته است . ولی مفهوم « زمان پیوسته به هم ، شب و روزی که ازهم میرویند و زمان ، روند رویش یک درخت است ، در پرسش پیشین موبدان از زال در شاهنامه ، بازتابیده شده استبپرسید اززال زر ، موبدی ازین تیز هُش ، راه بین بخردیکه دیدم ده و دو درختی سهی که رُستست شاداب و با فرّ هیازآن برزده هریکی، شاخ سی نگردد کم و بیش در پارسیکه درآن ماه ، درخت است، و هر روز وشب ، یک شاخه ازآن درختند . زمان ( زروان ، از پیشوند « زر» ساخته شده است ، که در اصل زر= آذر= آگر بوده است که معنای تخم و تخمدان را داشته است ) ، روند روئیدن = زائیدن است . هرآنی ، از آن دیگر میروید . هرروزی، از روز دیگر، میروید . هرماهی از ماه دیگر میروید. هرسالی ، از سال دیگر میروید ، هر قرنی از قرن دیگر میروید . . یا در تصویری دیگر ،زمان ، مثل نائیست که در روئیدن به گرهی ، پایان می یابد، و همان گره و بند ، آغاز رویش زمان تازه است . با آنکه در این داستان ، سال ، مرکب از دوازده درخت سی شاخه است، ولی باید دانست که « سه شاخه فراز هردرختی » ، تخمیست که درخت بعدی ازآن میروئیده است . در این فرهنگ ، زمان و جهان و زندگی و اجتماع ، از هم بریدنی نیستند . ما باجهان و زمان و زندگی کار داریم که گوهرش ، مهراست. اندیشه و گفتار و کردار، ازهم بریدنی نیستند . خدا از انسان ، بریده نیست . آسمان از زمین بریده نیست . دو جهان بریده ازهم وجود ندارد . روح و جسم بریده ازهم وجود ندارد .خدایان ، که پیکریابی سی روز و پنج گاه در روزند ( 33 خدا یا ردان اشون ) از هم بریدنی و شمردنی نیستند . سه بُن جهان و انسان ( بهرام + سیمرغ + بهمن ) ازهم بریدنی نیستندو همه جهان از این بُن میروید . این بود که مفهوم « مهر و همبستگی » بُنلاد این فرهنگ بود . جانها ، درهم روئیده بودند . این بود که همه جانها به هم روئیده ، «جانان» یا خدا بود . زمان ، چون روند « رُستن » است ، اصل « شادابی و فرّهی » است . زمان و زندگی ، جشن همیشگیست . اینست که « قار بودن جهان » ، یا « ابلق بودن جهان و زندگی » معنای ژرفتری داشته است که بتوان آنرا به سیاه و سپید بریده ازهم ، کاست . ابلق یا ابلک ، « بُن رنگارنگی یا مادر رنگها » ، یا به اصطلاح امروز « طیف رنگها » بوده است . ابلک ، بُن آمیختگی دورنگ بطورکلی است . پیکر یابی اندیشه « طیف رنگها » ، یکی « رنگین کمان » بوده است ، و دیگری « پرطاوس » . در پهلوی به طاووس ، فرشه مورو frashamurwمیگویند که به معنای « مرغ فرشگرد = مرغ همیشه نوشونده » است . نام رنگین کمان در بندهش « سن + ور » است که به معنای « زهدان سیمرغ » است . ازطیف رنگهاست که جهان ، باهم رنگ آمیزی میشود و واقعیات شکل می یابند . همچنین در نقشهای برجسته ساسانی دیده میشود که دُم سیمرغ ، دُم طاووس است . کاستن « طیف رنگها » به « دو رنگ سپید و سیاه » که از هم بریده و متضاد باهمند ، در الهیات زرتشتی رویداده است ، و درست برضد فرهنگ اصیل ایران بوده است، که درآن ، طیف رنگهای به هم پیوسته هستند ، نه دورنگ متضاد سیاه و سپید . در غارافلاطون هم ، تاریکی از روشنائی ، و سیاهی از سپیدی از هم بریده شده اند . در فرهنگ ایران ، یک جهان روشنی و سپیدی ، و یک جهان تاریکی و سیاهی ( غار) جدا ازهم ، وجود نداشته است . در فرهنگ اصیل ایران ،یک جهان هست، و دراین جهان ، روشنی درتاریکیست و روشنی از تاریکی ، زائیده میشود . سیاه و سپید هم دورنگ و طبعا آمیختنی هستند.رستم با «رخش » ،سلوک در هفتخوان تاریک و تیره را آغاز میکند . در داستان « گرفتن رستم رخش را » درشاهنامه ، ویژگیهای رخش آمده است :تنش پرنگار از کران تا کران چو داغ گل سرخ بر زعفرانبه شب مورچه ، بر پلاس سیاه بدیدی بچشم از دو فرسنگ راهرخش ، که به معنای رنگین کمان است ، پیکر یابی سیمرغست که سراسر تنش پراز نقش و نگار است ، تنش مانند « داغ گل سرخ بر زمینه زعفرانی »، و اوست که میتواند ، شب بر پلاس سیاه ، مورچه ای را ازفاصله دو فرسنگ ببیند . این به معنای آنست که چشم رخش ، همان دین = خرد است . دین ، به معنای « بینش زائیدن از خود » است . دین یا بینش ، چشمی است که (ازدورو تاریکی ،میتواند کوچکترین چیز را ببیند ( بهرام یشت + دین یشت ) .گل سرخ و زعفران ( کرکم ) ، با سیمرغ، اینهمانی دارند . یک معنای« لک» در پسوند « ابلک = ابلق = قار » به معنای سرخ است . زعفران ، بنا بربندهش ، گیاه مارسپند ( روز 29 ) است، که همان خرّم یا سیمرغ میباشد . زعفران ، همان زافه ران در کردیست . زاف ( زاو ) با زائیدن کار دارد . چنانچه زاو ، درکردی به معنای زائیده است، و زاور ، بچه است . زاف دان ، زهدان است . زافانی ، شب زفاف است . و خود واژه زفاف ، از همین ریشه ساخته شده است .از زعفران چهره مگر نشره ای کنم کآبستنی به بخت سترون در آورم( خاقانی)زعفران ، رنگ روند زایمان است .این دورنگ سرخ و زعفرانی ، که رنگ رخش است، و بیان « ابلق بودن » رخش است ، بیان آنست که « اب + لک = ابلق » ، آمیختگی دورنگ است، که « بُن پبدایش همه رنگها» است . با آمیختن دورنگ گوناگون ، میتوان همه رنگهارا یافت . درواقع ، رستم و رخش ، همان بهرام و سیمرغ ، و همان « دورنگ یا دولک یا ابلک نخستین » اند که با آن میتوان جهان را آراست . هنگامی که رستم رخشرا درگله اسبان می یابد :زچوپان بپرسید که این اژدها بچندست و این را که داند بهاچنین داد پاسخ که گر رستمی برین ، راست کن روی ایران زمیمراین را ، برو بوم ایران ،بهاست برین بر ، تو خواهی جهان کرد راستبهای رخش یا سیمرغ ، همه ایرانست، و تو با این، ایران وجهان را راست خواهی کرد. به همین علت نیز هست که رستم ورخش، پس از جنگ او با اسفندیار، با هم درچاه میافتند ( به غارمیروند) ، چون باهم باید رستاخیز بیابند تا ایران و جهان را باهم بیارایند . کوبیدن فرهنگ سیمرغی بوسیله حکومت ساسانی ، همان افتادن رستم و رخش یا بهرام و سیمرغ در چاه است . از این رو پس از آمدن ساسانیان ، همه مردم ایران ، درانتظار رستاخیز « بهرام + سیمرغ + بهمن » بودند . بهرام وسیمرغ ، همان « ابلق ، یا دورنگ به هم آمیخته » بودند .ابلق یا قار ، ترکیب و آمیختگی « دو رنگ بطور کلی » است. ابلق که « اب + لک = او + لک » باشد ،در واژه نامه ها ، معانی گوناگونی د ارد، که همه از یک تصویر برخاسته اند . اب = او در هزوارش ، به معنای « مایه» است( یونکر) . که به معنای مادر و اصل است . ابلک ، به معنای دورنگ است ، یا به معنای رنگی سفید که با آن رنگی دیگر، بیامیزند . در باره معنای پسوند « لک » میآید که قطره رنگین بر جامه یا کاغذی یا دیواری و جزآن + نقطه ای به رنگ دیگر بر چیزی..... . یک لک خون ، به معنای قطره و چکه است . ولی « لک ، به معنای خونی که از زنان دفع شود، و حیض و خون حیض هم هست » . در سکزی یا سیستانی دیده میشود که لک ، به معنای عریان و برهنه درعین حال باریک و لاغر است . و لکالک ، درحالت برهنه مادر زادی است . علت هم اینست که در فرهنگ ایران ، جهان از « آوخون = خونابه » پیدایش می یافته است . همین خونابه و همچنین جریان سریع آب ، در کردی ، « خور » نامیده میشود، که پیشوند واژه « خرّم » یا « خورشید » است . بررسی در واژه « لک، که همان لخ و لاخ و لاغ » است ، مارا با خدایان ایران که رد پایشان در ادبیات ما مانده است ، آشنا میسازد . مثلا نام خدای بزرگ ایران ، از جمله « لاقیس » بوده است که مرکب از « لاغ + گیس » است . ما سپس به این بررسی خواهیم پرداخت ، تا برخی از تراشهای کریستال فرهنگ زنخدائی را بیابیم . در اینجا بررسی را در همان راستای « اصل رنگارنگی بودن » این خدا، دنبال میکنیم . در هزوارش دیده میشود که لکا lakaa به معنای « بوم و زمین » است . بنا براین ، ابلق یا ابلک ( او+ لک ) به معنای « مادر زمین » است . زمین که آرمیتی باشد ، نماد « تن» است که دراصل به معنای زهدان است . آرمیتی ، دختر سیمرغ است . از این رو نیز ، فرّخ زاد خوانده میشود ( برهان قاطع ) . زمین یا زنخدای زمین ، از سوئی به شکل « گاو » نموده میشود . در داستان فریدون ، فریدون به « گاو زمین = زنخدا آرمیتی » سپرده میشود، تا به او شیر بدهد . ویژگی گاو زمین یا زمین ، آنست که پر از رنگ و نگار و طاوس رنگ است . پس « او + لک = ابلق » به معنای « مادر واصل رنگارنگی » است . در شاهنامه میآید که :سرانجام ( فرانک ) رفتم سوی بیشه ای که کس را نبود ایچ اندیشه اییکی گاو دیدم چو خرّم بهار سراپای او ، پر زرنگ و نگارزپستان آن « گاو طاوس رنگ » برافراختی چون دلاور نهنگفریدون با نوشیدن از این « سرچشمه رنگارنگی» ، مانند نهنگ دلاوری ، برافراخته شد .زمین یا تن یا زهدان ، سرچشمه پیدایش رنگهاست . و خدایان ایران ، اینهمانی با رنگها داشتند . بخوبی دیده میشود که « لک » ، طیف رنگهاست . آمیزش دو رنگ ، مایه و بُن پیدایش رنگهاست . فرهنگ زنخدائی ، رابطه مثبت با رنگها داشت . یکی از نامهای سیمرغ ، سیرنگ است ، که به معنای « سه رنگ » است . همانسان که نام پرسیاوشان در گیلی ، «سیالک » است که در واقع به معنای « سه لک » است . این ، « سه لک » مانند « سه رنگ » ، چیزی جز همان « سه تای یکتا » نیست که بُن زمان و جهان و انسانست . خرّم و بهرام و بهمن ( سپنتامینو+ انگره مینو + وهو مینو ) ، این سه لک ( سیالک = سیلک ) و سیرنگ هستند . اصل جهان و زمان ، رنگارنگی است ، از اینرو اصل بزم و لاغ و خوش منشی است . اینست که همآهنگی رنگها ، اصل زیبائیست . از خدا ، رنگها، پیدایش می یافتند . پیدایش رنگها ، پیدایش شادی و مزاح و طیبت و شوخی و خوش طبعی بود . به همین علت یکی از مهمترین نامهایش، « لاقیس = لاغ گیس » بود ، که چنانچه دیده خواهد شد ،« لاغ » ، به معنای بازی و قهقهه و مزاح است، و از ریشه همان واژه لاخ و لخ و لوخ است که « نی » باشد که بخودی خود ، جشن ساز و بزمساز است .مژده تو چو درفکند بهار باغ برداشت بزم و مجلس لاغمست گشت و شاد وخندان همچو باغ در ندیمی ومضاحک رفت ولاغ (مولوی)دائما دستان و لاغ افراشتی شاه را بس شاد و خندان داشتیامروز، روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکو باد حال باغبا زشت سازی و دیوی سازی رنگها ، لاغ و مزاح و شوخی و خنده هم، سرکوب شد . لاغ و خنده و شوخی و مزاح و طنزوبازی ، کار دیو واهریمن شد . در بندهش ، ا لهیات زرتشتی ، همه رنگهای رنگین کمان را دیوی میسازد . در بندهش ، بخش نهم ، پاره 140 میآید که : « این ستونک را که به آسمان پیدا باشد ، که مردمان سَن وَر خوانند ، هرچه آب ، زرد ، سبز و سرخ و نارنجی است ، واخشِ دیوند که به دشمنی درخشش تیشتر نیرومند ، برای باریدن نبودن ، در ابر نبرد کنند ... » . رنگها ی رنگین کمان ، برضد پیدایش باران ( آب ) هستند . این زشت سازی فوق العاده است . چون ابر و آب ، نخستین گام پیدایش جهان شمرده میشد . و این زشت سازی رنگها ، کوبیدن اصل شادی وجشن و بازی ، به عنوان گوهر زندگی و اجتماع بود. از این پس ، گوهر جهان و تاریخ و اجتماع ، نبرد میان تاریکی با روشنائی ، یا سپیدی با سیاهی ازهم بریده و « اضداد نا آمیختنی باهم » میگردد . «اصل همآهنگی رنگها»، و آمیزش رنگها، که در بُن جهان ( سیرنگ ، سیالک یا سیلک ) بود ، از بین میرود . گوهری بودن رنگ در جهان ، گوهری بودن شادی و جشن و مهر در انسان و اجتماع و جهانست .وگرمرد لهواست و بازی و لاغ قویتر شود دیوش اندر دماغ ( سعدی )این بستگی تنگاتنگ ، رنگارنگی ، با بازی و شادی و خوش منشی و آشتی و همآهنگی، با نسبت دادن رنگها به دیوان ، از بین میرود . و تضاد سیاه و سپید ، جانشین آمیزش و « همآهنگی و شادی در رنگها » میگردد . با تضادرنگِ سیاه با رنگ سپید، و طبعا ، تضاد تاریکی با روشنائی ، جنگ و پیکار و ستیزه جوئی آغاز میگردد . این نبرد روشنائی با تاریکی، یا سپیدی با سیاهی ( که جهان و زندگی و اجتماع و دین را، به دورنگ نا آمیختنی میکاهد ) با الهیات زرتشتی ، گوهر گیتی و تاریخ و اخلاق و اجتماع و سیاست میگردد . اینست که « رفتن رستم به غار و بتاریکی » ، برعکس داستان اصلی که گم شده است ، داستان پیکار است .داستان ، به شکل « پیکار پهلوانی » در آمده است ، ولی رد پای اندیشه اصلی نیزدرآن، بجا مانده است . اهریمن ، تاریک و سیاه است ، از این رو، « زدار کامه» ، یا به عبارت امروزه ،اصل تهاجم و تجاوز و پرخاشکری و خشم و ستیزه جوئی با روشنائی است .در هنگامی که جهان ، جهان رنگارنگ بود ، جهان آشتی و همآهنگی و آمیزش رنگها بود . به محضی که انسان ، بخواهد جامعه را « یک رنگ » کند ، آشتی و همآهنگی و شادی و خوش منشی و مزاح نیز از بین میرود، و جامعه و انسان ، « بی رنگ » میگردد . جامعه یک رنگ ، جامعه ای که یک گونه میاندیشد و یک ایمان دارد و وحدت کلمه دارد ، جامعه بیرنگ است، و به آسانی جشن و بزم و شادی ازآن جامعه، رخت بر می بندد . به محضی که رنگ سیاه از رنگ سپید بریده شد ، و رنگارنگی ، نفرین گردید ، جهاد و نبرد و پیکار نیز، اصل زندگی گردید . انسان ، گوهر شادیست ، چون گوهر رنگین است . با دیوی ساختن رنگ و با داشتن ایده آل یکرنگی و بیرنگی ، انسان ، برضد طبیعتِ خود، و طبیعت اجتماع و مدنیت برمیخیزد .آنگاهست که خواسته میشود که انسان نباید« اسیر رنگ» بشود . حتا اگر موسی هم اسیر رنگ بشود، با سایر انبیاء به جنگ و نزاع می پردازد . این سخن ، از دید فرهنگ زنخدائی ، به کلی غلط بود . وقتی در جهان دو رنگ سپید و سیاه باقی بمانند، که ازهم پاره اند ، جنگ و ستیز هست ، نه وقتی که جهان ، رنگارنگ ، و رنگها باهم آمیختنی باشند . جهان و اجتماع باید رنگارنگ بشود ، و اسیرِ دو رنگ بریده ازهم سیاهی و سفیدی، نماند . این همان اندیشه « کثرتمندی اجتماع » ، ودرک کثرت ، به عنوان رنگارنگی اجتماعست. وقتی انسان ،اندیشه ها و عقیده ها و دین ها و مذاهب و مکاتب فلسفی را به عنوان رنگهای گوناگون ببیند ، اختلاف آنها را به شکل زیبائی ، درک خواهد کرد . تنوع اندیشه ها و مذاهب و ادیان و فلسفه ها و احزاب و اقوام ، جامعه و جها ن را زیبا میسازد . درست تکرنگی، یا کاهش اجتماع به یک رنگ حقیقی ، و یک رنگ اهریمنی ، اجتماع را، یا صحنه نبرد میسازد، یا به کلی ملال آور و زشت میسازد . پس ازآنکه ، پدیده غار و قار را در تنگسازی رنگها به دورنگ ، و بریدن آن دو رنگ از هم ، بطور مختصر بررسی کردیم، اکنون به بررسی « واژه » قار میپردازیم ، تا راه را بهتر برای درک تفاوت « غار افلاطون » و « قار رستم » بگشائیم .رد پای ِ معانی« قار= قره = قرا» در زبان ِ ترکی، بهترباقی مانده است . گستره این فرهنگ، تنها ایران و توران نبوده است ، بلکه گستره ای بسیار پهناور داشته است، و معانی زنخدائی واژه ها ، که در ایران، از موبدان سرکوبی شده اند ، در اجتماعاتی که زیر نفوذ و کنترل و سانسور آنها نبوده اند ، دست نخورده باقیمانده اند . چنانچه در عربی و ترکی و کردی و پشتو وبلوچی و سکزی وتاتی و... معانی دست نخورده اصلی را بهتر میتوان یافت ، تا در متون اوستائی و پهلوی که در کنترل و سانسور همیشگی موبدان بوده است . اکتفا کردن به معانی واژه ها دراین متون که در راستای الهیات زرتشتی ، سده ها دستکاری شده است ، اسیر شدن در بند موبدان زرتشتی و الهیات زرتشتی است . بدینسان ، فرهنگ اصیل ایران ، بخاک فراموشی سپرده شده است . در ترکی ،« قار» به معنای برف ( سپید ) است، و امر از ممزوج کردن و داخل همدیگر کردنست ( سنگلاخ ) . در ترکی ، سه معنای قار، باقی مانده است . « قاراماق» به معنای سیاه و تیره شدن است . «قاریشماق» ، بمعنای ممزوج و داخل شدن است . و« قار»، برف سفید است . پس قار، و قره ، هم سفیدی ( برف ) و هم سیاهی و تیرگی ، و هم امتزاج وپیوند آن دو بهم است . این قار وقره ، همان « گر » و « گرگر » است، که در ایران نام خدا بوده است( برهان قاطع ) . گوهر این خدا که « گر یا گر ِ گر » خوانده میشود ، دوچیز گوناگون ( طیف رنگها ) است ، که با هم، ممزوج و آمیخته شده اند .« مهر»، در فرهنگ ایران ، هنگامیست که دوضد که دو انتهای یک طیف هستند ، باهم بیامیزند ، و باهم همآهنگ شوند . درفرهنگ ایران ، هنگامی « مهر» هست که دو ضد ، دو رنگ ، دو چیزگونا گون ( گونه و گون ، به معنای رنگ است) باهم بیامیزند . پدیده « مهر» در « آمیختگی دوضد ، دورنگ ، دو پدیده یا دو اندیشه یا دو تصویر گوناگوم » واقعیت می یابد . مهر، پدیده ای انتزاعی نیست که فراسوی ، دو پدیده گوناگون ( ابلق ) نیست ، موجود باشد . این اندیشه را افلاطون ، از فرهنگ ایران ، وام گرفته است ، و در فلسفه یونان نبوده است . در اینجا ، اضداد ، سیاه و سپید و روشنی و تاریکی ، پیوسته به هم در یک طیفند ، نه دو گوهر متضاد . البته این واژه « گر» یا « قر= قره = قرا = قار= غره = غرا» ، یک تصویر بنیادی بوده است . دراصل، این گر= غر= قر= غره ، به معنای « نی » بوده است ، چنانکه « شادغر» ، شاهنای است . شاد ، یکی از نامهای سیمرغ = فرّخ یا خرّم بوده است . شادغر، به معنای « نای خدا » بوده است، که همان « نای ِبه » میباشد . همچنین نام شهر« کاشغر یا کاژ غر » به معنای « نای زنخدا » است ، چون کاژ = کج = کاج= کش ، نام دیگر این زنخداست . « کش » نام ستاره کیوان و همچنین به معنای تهیگاه است . پس« کاشغر»، به معنای « نای زنخدا کیوان یا کدبانوی نی نواز » است . «کاشمر»، هم به معنای « غار کیوان » هست ، چون یک معنای « مر= مه ر » در کردی غار است . البته نام سیمرغ در سانسکریت ، گرودا Gruda و « گرر » است، ولی سیمرغ در سانسکریت ، نامها و القاب فراوان دارد . «گرئو دا» ، که مرکب از « گر+ ئودا » است ، مرکب از دو معنای « نای + مادر » است . نام مادر سیمرغ در سانسکریت vinaata است که هم میتوان آنرا vi + naata نای وایو، و هم میتوان به vin + naata « نای نا = گر ِ گر » ترجمه کرد، که به معنای « نای بزرگ = کرنا = قره نی= غرناق » باشد ، چون « وین» ، نای است ، و ناتا نیز، ناد = نای است . و محمد در آیه شیطانی که به او نازل شد ، سه زنخدای کعبه را « غرانیق العلی » مینامد . ازجمله آنچه را« گرزمان »مینامند، و به «آسمان علیین» ترجمه میکنند ، در اصلdemaana+garo گارو+ دمان یا گرgar+ دمانdmaan است . « گرو + گر » همان نی است، که بطورمطلق نام اینخداست، و « دمان » ، به معنای بانگ و فریاد از روی شادیست . پس گرودمان = گرزمان ، به معنای « نای ایست که بانگ و فریاد شادی بر میآورد » . در فرهنگ ایران ، این زنخدا ، با بانگ و آهنگ شادی ( غریو) ، جهان را میآفریند . جهان ، با بانگ و سرود نی ( که یسنا باشد ) ، آفریده میشود . معنای دقیق واژه « گرو » در زیر واژه « غرو » در برهان قاطع مانده است .« غَرو» ، در برهان قاطع ، به معنای« مزمار» است، و در ترکی ، به معنای « نی های باریک » است ( کتاب سنگلاخ ) . ودر پهلوی، « گرزیدن» به معنای « اعتراف کردن + ناله کردن » است . این نایست که حکایت میکند و از شوق مینالد .از سوی دیگر ، « دمه » که پیشوند « دمان » است ، به معنای« آتش افروزیا آتش فروز » است ، و گردمان ، دراینصورت به معنای « خدا یا اصل آتش فروز » است، که به معنای« اصل نوآور و مبدع» است، و میدانیم که بهمن و سیمرغ ، آتش فروزند ( برهان قاطع : آتش فروز) و بسخنی دیگر، مبدع و نوآورند . واین دو ، بُن هر انسانی هستند . به سخنی دیگر، انسان ، پیکریابی « اصل ابتکار و نوآوری و بدعت » است . به همین علت، فرشتگان در قرآن ، به الله میگویند که « آدمی که آفریده ای » ، اصل « فساد » است . یعنی « اصل تغییر دهنده و نوآوری » هست ، وکلمات و احکام تورا تغییر خواهد داد . و الله ، میخواهد راه نوآوری و بدعت و ابتکارِ « مفسدین فی الارض » را ببندد . سیمرغ ، میخواهد که انسان ، اهل ابتکارو بدعت در زندگی و قانون و اندیشه باشد ، الله میخواهد که درانسان ، اصل ابتکار و نوآوری در قانون و نظم و هنرو فلسفه را ببندد .آنچه در هفتخوان رستم ، در خوان دوم ، با آن روبرو میشویم ،« غرم » است که میش کوهی باشد ، و این همان واژه « گر= غر » است، که به آن « میم تزیینی» افزوده شده است ، چنانکه به آب ، « اپم» میگویند . این جانورکه غرم باشد ، با سیمرغ ، اینهمانی دارد . از سوئی ، واژه « گرم » نیز، که به معنای « رنگین کمان « است ، و از همین واژه « گر» ساخته شده ، این همانی باسیمرغ دارد. گرمائیل ، زنی که آشپز ضحاک میشود ، تا نیمی از قربانیان را از چنگال ضحاک برهاند ، همان زنخدای « گر = گرو = قره= غر» است . در واقع این سیمرغ ، خدای آبکش(= ساقی ) است که رستم را در خوان دوم به آب، راهنمائی میکند . و رستم ،خود را در آن چشمه میشوید . شستشو در چشمه ای که سیمرغ ( خضر ) انسان را به آن راهنمائی میکند ، چشم انسان را چشم خورشید گونه میسازد :رفیق خضرِخرد شو، بسوی چشمه حیوانکه تا چوچشمه خورشیدروز، نورفشانی ( مولوی )در کردی « گری » به معنای « بند نی » است( گری قامیش ) . بند یا « گره » نی ، نشان نوزائی و فرشگرد است . و به همین علت، به دل نیز ، « گره» گفته میشود که معنای « نی » دارد . دل ، نی است . اینکه دل را سرچشمه معرفت، بر بنیاد مهر میدانند ، از اینجا سرچشمه گرفته است . «دل »، اینهمانی با ارتا فرورد= نای به = سیمرغ دارد . چنانچه در هزوارش ، دل ، « ریم من »است که به معنای « مینوی نی » است . همچنین در کردی، ناقوس « گه ر نال » است که به معنای « نای بزرگ » است ، هم « گه ر» و هم « نال » به معنای نی است . درآثارالباقیه ، دیده میشود که سغدیها و خوارزمیها ، به روزنخست ، که روزفرّخ یا سیمرغ باشد ، ریم ژدا میگفته اند .درزبان ترکی ، رد پای این واژه ، و این زنخدا ، در بسیاری از واژه ها باقی مانده است .« قره باغ » در آذربایجان ، دراصل « قره بغ »می باشد، و به معنای « زنخدای نی = خدای نی نواز » است ، و چون « باغ »، به معنای « دسته گیاه » و « بند و رشته » است ، این واژه ، دارای معانی : خدای خوشه = خدای مهرو پیوند هم هست. این خدا، با بانگ نایش ، شهر و اجتماع و سامان ( حکومت) میساخته است و مدیریت میکرده است . قراباش ، که بلبل باشد، اینهمانی با سیمرغ دارد . ترکهای ایران به کنیز، قراباش میگویند ( کانیا = نی + زن )، و به راهبان نصاری نیز « قراباش » گفته میشود . از جمله به شجره البق ( درخت بغ ) ، قرا آغاج میگویند . قرابوغاز هم به بلبل گفته میشود . که هم به معنای « گلوی سیمرغ » است، و هم به معنای « نای آبستن» است . البته پیشوند « بوغ » که گلو باشد ، همان نای ( گردنا ) است . و نام سیمرغ ، بوغدایتو ( بوغ + دایتی = زنخدای نی ) است .قرا قوش و قرتال و قراتا ل ( که گر+ دال باشد ، به دال میگویند که عقاب ( شاهین = شئنا = سئنا) باشد . و نام «نخشب» که درسمت جنوب سمرقند واقعست « قرشی garshi » میگویند، و نام دیگرش « گورخانه » است . نای و گور و زهدان ( مرگ و زندگی + تاریکی و روشنائی ) با هم آمیخته اند . نخشب ( نخ + شب ، شب، نام سیمرغ است، و نخ هم، نام خود اوست، چون نماد پیوند و مهر است )، و بخوبی میتوان دید که مردم « قریش » در مکه ، پیروان این زنخدا بوده اند و نام دیگر زنخدایان مکه که « غرانیق = جمع غرناق= کرنای » باشد ، بهترین گواه براینست .. بررسی گسترده این واژه ها در ترکی با نهادن آن در چهارچوبه فرهنگ زنخدائی ، بسیاری از نکات گمشده را میگشاید .بخوبی دیده شد که قار، و قره ، و قرا، و گرو غرو.. .. ، دوچیز متضادند که با هم ممزوج و آمیخته میشوند . دراینجا ، اضداد نیز ، ازهم بریدنی نیستند، و همگوهرند و ویژگی طیف رنگهارا در خود دارند . رستم در تاریکیست که سرچشمه روشنائی را میجوید و مییابد . فقط درک شیوه آمیزش ( امتزاج و تداخل ) پیوندهای سیاه با سپید ، تاریکی با روشنائی ،چپ و راست ، .... در این فرهنگ ، مانند آمیزش همه رنگها باهم ، یک « بازی و خوش منشی و مزاح و شوخی و طیبت » شناخته میشده است ، نه ستیز و نبرد و پرخاش . پیوند اضداد و گونه گونگی ها ، در فضای بازی و مزاح و طیبت و شادی است . چنانچه « پیوند بهروز و صنم = یا بهرام و خرّم = یا بهرام و لنبک » ، شطرنج خوانده میشد . عشقبازی ِنخستین ، که ازآن جهان و انسان پدید آمده است ، بازی شطرنج است . چنانکه واژه « عشقبازی »، بهترین گواه برآنست ، عشق در فرهنگ ایران ، یک « بازی » است . آفرینش جهان و انسان و زمان ، با « بازی » شروع میشود . این بازی عشق ، بُن سراسر آفرینش است . خود واژه « لهو و لعب » که سپس زشت ساخته شده است . درتحفه حکیم موءمن دیده میشود که « لعبه » همان « بهروج الصنم » یا عشقبازی بهرام و سیمرغست . لهو عربی، معرب همان « لَو » ایرانی بوده است . واژه « َلو = لاو » نیز به این « مهر نخستین » گفته میشده است که به شکل « لفاح » هم درآمده است . لبلاب که « پیچه یا عَشق پیچان یا سَن » باشد ، همان ترکیب « لَو لاو » است . و از واژه « سَن »، میتوان دید که اینهمانی با سیمرغ دارد که نا بریدنی از بهرام است. درست در کردی ، « لاو » به معنای بُرنا و زیباست و «لاوانه» به «چهارچوب در» گفته میشود که نامش در فارسی فرودین است که همان سیمرغست . شطرنج در آغاز ،« بازی عشق نخستین» بوده است . به همین علت سپس آنرا تحول ، به پیکار و نبرد و جنگ و ستیز داده اند تا ، تا گوهر جهان ، بازی عشق نباشد ، بلکه جنگ و ستیزو نبرد میان اهریمن و اهورامزدا ، میان حقیقت و باطل ، میان کفر و ایمان ، میان تاریکی و روشنائی باشد . بُن جهان ، بازی و همآهنگی رنگها باهم نیست ، بلکه جنگ رنگهاست . رنگ ، علت جنگ و اختلاف و ستیزاست .چو نکه بیرنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شدرد پای این « بازی شطرنج » در بُن جهان ، در داستان لنبک ( خدای افشاننده = خدای جوانمرد ) مانده است که بهرام، هنوز نزد لنبک ، نرسیده ، لنبک که همان ارتا فرود است ، شطرنج را برای بازی کردن با او میآورد . شطرنج ، بیان امتزاج تاریکی و روشنی ، سیاهی و سپیدی ، زن و مرد ، و نماد همه اضدادو رنگها و گوناگونیها ، در بازی و مزاح و شوخی است . در کردی ، بازو + بازه ، به معنای « دو رنگ » است . گوهر « بازی کردن » ، باختن است . تا کسی نبازد ، عشق را نمی برد . عشق ، روند « خود را در بازی و شادی ، باختن » است . تا کسی خود را برای دیگری نگشاید و باز نکند ، و در درون خود ، بسته و زندانی بماند ، رابطه با عشق ندارد . گوهر لنبک ، افشانندگی هستی خود است ، چون پیشوند « لنبک = لنبغ » دراصل ، لان بوده است، و لاندن ، افشاندن است . افشاندن ، بیان لبریزی است و این پدیده ایست که سده ها و هزاره ها ، جوانمردی خوانده شده است . در کردی ، « واز » ، دارای معانی 1- لبریز 2- پرش ( پرواز ) 3- بازی کننده با چیزی یا حیوانی 4- شادابی و شکوفائی نباتات ( بازشدن غنچه ) است . همچنین « وازاو » به معنای « لبریز از حوض» است . بازی ، بیان لبریزی وجود یا افشاندن وجود است که طبعا با شادابی کاردارد . پرش و پرواز ( پسوندش همان وازیدن یا بازیدن است ) ، بازی هستند . وازیدن waazidan در پهلوی ، هم به معنای بازی کردن است، و هم به معنای حرکت کردن و پروازکردنست . بازی در پهلوی ، waazig وازیگ است . وازیشن waazishn به معنای پرواز است . در بازی ، انسان ، دستهای ( بالهای ) خود را میگشاید . ما امروزه « سرودن » را به معنای آوازخواندن یا شعر گفتن بکار میبریم ، در حالیکه در پهلوی ، ببازی کردن با یک ابزار موسیقی هم، « سرودن » میگفته اند . انسان، نی میسراید ، یعنی با نای بازی میکند . شادی و جنبش وبازی و رقص (= پا بازی ) و موسیقی ، با لبریزی و خود افشانی و ایثار کاردارند . روند پیدایش انسان در کردار و گفتار و اندیشه ، روند خود افشانی و ایثار گوهر انسان شمرده میشد . انسان ، در اندیشیدن و گفتن و کردن ، گوهر خود را میافشاند . هستی او ، روند افشاندن و رادی و جوانمردی است . مهر ورزیدن ، ایثارو افشاندن گوهر خود شمرده میشد ، از اینرو ، دوخدا که بهرام و سیمرغ باشند ، و بُن هر انسانی هستند ، باهم شطرنج عشق می بازند . در روندِ خود را به هم باختن است که آن دو ، تخمی میشوند که انسان ازآن میروید .دربُن ِ جهان « دو اصل به هم بازنده هست» ، دو اصل خود افشان است، که « عشق و خرد نخستین » را پدید میآورند . خرد ، که « خره + تاو » ، تابش و زایش ماه باشد ، خود افشانی و جوانمردی ماه بود .گوهر اندیشیدن ، بازی کردن و باختن بود . ازاین زمینه است که « تفکر با عقل » ، با « اندیشیدن با خرد » فرق فراوان داشت . عقل ، برشالوده بُردن و غلبه کردن و حیله، فکر میکند . درک عرفا از تفکر و تعقل ، و ضدیت عرفا با تعقل ، از همین پدیده « عقل » عربی و یونانی بود : مولوی میگویدتفکر از برای « بُرد » باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتیفقط عرفا از یاد برده بودند که « خرد » ایرانی ، با « عقل » عربی و یونانی ، دو پدیده متفاوتند . پایه گذاری خرد بر « سود خواهی » ، در الهیات زرتشتی پدید آمد ، نه در فرهنگ اصیل ایران . خرد و بینشش ، باید « راد » باشد . آموختن به دیگران ، رادیست . در آموختن ، کسی حق حاکمیت بر دیگران نمی یابد . این اندیشه که الله و رسول و ... چون معلم بشرند ، حق حاکمیت بر ملتها پیدا میکنند ، به کلی برضد اندیشه « رادی در بینش و دانش » است . خدا ، در فرهنگ ایران ، از سوئی ، مجموعه تخمه های انسانهاست که هرکدام خودشان، سرچشمه پیدایش و روشنی هستند . ازسوی دیگر، دایه یا مامای بینش از بشر است ، نه عالمی که به انسانهای جاهل ، علم بیاموزد . و زایانیدن معرفت از هرکسی ، همراه با « زاج سور » یا جشن زاد است . گوهر خرد و بینش ، رادی است . او معرفتش را به دیگری ، با پیمان تابعیت دیگری ازاو ، انتقال نمیدهد . بلکه او ، مجموعه تخم هائیست که میپاشد ، و این تخمها ، انسانها هستند، و هر تخمی خودش ، سرچشمه روشنی است . فقط نیاز به یک چکه آب دارد، تا پدیدار و روشن شود . اینست که رستم با ورود در غار، چشمش را با اب چشم خودش، میشوید و بینا میشود . مانند اسیران غار افلاطون نیست که باید از قید زنجیرها ، رهائی داده شوند، و به خارج غار برده شوند ، تا پس از گذر از مراحلی بتوانند نور خورشید را ببینند .چومژگان بمالید و دیده بشست در آن غار تاریک ، چندی بجستبتاریکی اندر ، یکی کوه دید سراسر شده غار ازآن ناپدیدبا شستشوی چشمش از آب چشم خودش ، رستم ، خودش، بدون رخش، میتواند ببیند و با این بینش است که با دیو سپید میجنگد . اینجاست که او فرد مستقل میشود . روزیکه انسان بتواند فقط با چشم خودش یعنی با خرد خودش ببیند ، آنگاه انسان مستقل است . بینش ، از این آبیاری تخم چشم ازآب چشمه چشم ، فوران میکند و نورازآن افشانده میشود . چشم او ، باز میشود . همه این خود افشانیها ، گوهر بازی و طرب و شادی دارند .این پیوند دادن اضداد با منش بازی و طرب و خوش منشی ، خودِ نام این خداshaatih بوده است ، که معرب آن ، سپس « شطح » شده است، و شطحیات ، شیوه اندیشیدن عرفا بوده است . این شیوه اندیشیدن، برای مسلمانان که برایشان ، تاریکی از روشنی ، و کفر از ایمان ، و الله از انسان ، بریده شده بود ، حال بیرون از شرع بود . و این اندیشه ها را ، سخنان خلاف شرع میدانستند . برای اهل شرع اسلام ، کسی حق ندارد، این اضداد را، در بازی و شوخی و طیب و طنز با هم بیامیزد، و « خرد شاد » داشته باشد ، در حالیکه اندیشگی ایرانی جداناپذیر از این منش بازی وشادی بود . دراسلام ، موءمن با کفر و الحاد و شرک ، بازی نمیکند ، بلکه با آنها میجنگد و آنهارا شکنجه میدهد و میکشد . ولی در فرهنگ ایران ، با اضداد ، خدا ، با انسان بازی میکند ، و انسان را میخنداند، و انسان ، با اضداد ، خدا را میخنداند . نهادن دوضد رویاروی هم ، انسان و خدا را خندان وشاد میکند . این سر اندیشه درآثار مولوی و عطارو حافظ باقیمانده است . دیوانگان عطارورندان حافظ ، در اندیشیدن در تضاد ، با تصویرالاه در شریعت اسلام و احکام و امر و نهی او ، درک شادی و انبساط و بازی و خوشی میکردند . مولوی در بازی با خدای بازیگر ، شاد میشود . باید در پیش چشم داشت که معنای اصلی « پرستیدن » در فرهنگ ایران ، « شادونیتن » = شاد ی کردن بوده است . شطحیات ، بازی شادی آور و پرستش خدا بوده است .آنکه شادی میکند ، خدا را میپرستد . نام خدای مهر، یا سیمرغ در ایران ، « خدر لیاس » ، خضر بازیگر و رقاص و خندان بوده است . درخت بید که اینهمانی با او دارد ، شنگه وی است ، بید شنگول است که ما « بید مجنون » میخوانیم . چنین شادی بوده است که « دیوانگی » خوانده میشده است . عطار، در مصیبت نامه داستانی از « برخ اسود » و « موسی » میآورد ، و درست تفاوت فرهنگ ایران را با اسلام و یهودیت نشان میدهد ، چون « برخ اسود » ، نامیست که عطار، طبق ذهنیات متداول در ایران ، به سیمرغ ، خدای آبکش، خدای ابرسقا داده است . در فرهنگ ایران ، برق در ابرسیاه ، خنده ابراست . درخشش از تیرگی ابر، برخ اسود است . هنگامی ابرسیاه یعنی سیمرغ میخندد، و قاه قاه خنده اش بلند میشود ،برق مینزند، و برخ ، همین برق است . برخ اسود ، روشنی خندان برق از « ابر اسود» است .بود اندر عهد موسای کلیم برخ اسود ، بیدلی ، با دل دونیمآنچنان سرسبزئی در برخ بود کز سوادش ، چهره دین ، سرخ بودشد تبه بر آل اسرائیل کار زانکه آمد خشکسالی آشکارخلق نزد موسی میآیند تا نزد الاه برای آمدن باران دعا کندرفت موسی سوی صحرا بیقرار خواست باران از خدای کامکار...هرچه موسی دعا میکند ، باران نمیآید ، و خدای سرسبز و سرخ چهره و کامکار ( که همه نامهای سیمرغند ) دعای موسی را اجابت نمیکند . اینست که موسی از خدا میپرسد که باید چکنم تا باران بیاید .چیست دارو تا شود درمان پدید چیست فرمان تاشود باران پدیدحقتعالی گفت با موسی براز کر ببارانست قومت را نیازبنده ای دارم که او گوید دعا از دعای او شود حاجت رواموسی، این برخ اسود را می یابد، و ازاو میخواهد که برای آمدن باران، نیایش کند . برخ اسود ، فردا پگاه به صحرا میآید و دعا میکند ، و دعایش چیزی جز انتقادسخت و گستاخانه از خدا نیست .گفت یارب ، خلق را در خون مکش هر زمان در رنج دیگرگون مکشخلق را از خاک چون برداشتی گرسنه آخر چرا بگذاشتییا نبایست آفریدن خلق را یا نه بیشک ، لقمه باید حلق رالطف کم شد ، یا کرم گوئی نماند وآن همه انعام و نکوئی نماندآنهمه دریای بخشش کان تراست می نبخشی می نریزی ، آن کجاستگر تو زان میآوری این قحطسال تا دهی خلقان خود را گوشمالبعد ازاین ترسی که نتوانی همی بل توانی کرد ، باسانی همیبا این نیایش ، که همه اش انتقاد از تصویر الاهان ابراهیمیست ، ابر میخندد و باران فرو میریزد . موسی از شنیدن چنین انتقادها که همه برضد تصویر او از خداست ، خشمگین میشودروز دیگر موسی عمران مگر دید ناگه ، برخ را بر رهگذرگفت ای موسی ، بدیدی آنزمان با « خدای تو » چه گفتم آنچنانگرمی من دیدی و گفتار من مردی من دیدی و هنجار منزین سخن ، موسی چنان درتاب شد کاتش خشم آمدو چون آب شدجوش میزد ، خشم او چون بحرژرف خواست تا او را برنجاند شگرفتا چنین شوریده ای نه سر نه بُن این چنین گستاخ چون گوید سخنجیرئیل آمد که ای موسی متاب پس مرنجان برخ را از هیچ بابزانکه حق میگوید این « برخ سیاه » هست مارا بنده ای از دیرگاهلطف ما را او بهر روزی سه بار می بخنداند چو گلبرگ بهارلطف ما را خنده از گفتار اوست کار تو این نیست ، لیکن کار اوستهرکسی خاصیتی یافت از اله بود این خاصیت برخ سیاهآنچه موسی ، گستاخی بدرگاه اله میداند ، در فرهنگ ایران ، خندانیدن لطف سیمرغ ، خدای ابرو باران و برق بوده است . بُرخ و بَرخ یک واژه اند . از خوشه واژه های برخ و بُرخ و برک و برغ ، به آسانی میتوان تصویر نخستین را یافت . در کردی ، « به رخستن » ، سقط جنین و « به رخ » ، بره گوسفند است . پس برخ با زائیدن کار داشته است . در کردی ، برک ، تهیگاه و درد تهیگاه و استخر و انداختن است . تهیگاه که آبگاه نیز خوانده میشود ، همانند استخر و حوض با آب ساکن است . برکه نیز همین واژه است . در ترکی ردپای بیشتری از این واژه مانده است . بورغو ، مانند فارسی ، شاخ میان تهیست که آنرا مانند نفیر مینوازند . و معانی دیگرش ، مالش دل و پیچش درون + و درد زائیدن است . معنای دیگر برخ درفارسی ، برق و درخش است . همچنین بُرخ به معنای شبنم، و برخ به معنای تالاب و استخر است . این ها، تصویر ابر سیاهی بوده اند که دربرق زدن ، باران میبارد، و باریدن باران با رعد و برق ، روند زائیدن باران ازابرسیاه است . در گفتار اندر زادن رستم در شاهنامه می بینیم که باریدن باران از ابری که سیمرغست ، زائیدن ابر است ، چون بارانش، مرجان یا خون سرخ استهمان در زمان تیره گون شد هوا بزیرآمد آن مرغ فرمانرواچو ابری که بارانش مرجان بود چه مرجان که آرامش جان بودبه هرحال در این داستان موسی و برخ اسود ، دیده میشود که « خدا را نکوهیدن و انتقاد کردن ازاو » ، اورا در لطف میخنداند و شاد میسازد ، نه خشمگین . طعنه و سخره و نکوهش و شک و هجا، اورا نمیرنجاند ، و امر به قتل و عذاب و ترور نمیدهد ، بلکه به خنده و شادی انگیخته میشود . این تصویر ، تصویر خدای ایران بوده است، که به کلی با تصویر الله و پدرآسمانی و الله، فرق داشته است . در واقع این خدای ایران ، همان لنبک و برخ اسود ( برقی و بارانی که از تاریکی زائیده میشود ) و غرم است که برضد خشکسالی و تشنگی است ، چنانکه غرم ( گرم = رنگین کمان ) رستم را از تشنگی در بیابان سوزان نجات میدهد .گوهر ِ « رنگ »، آمیختن است. از اینرو در رنگین کمان و پر طاوس ، این آمیختن رنگها که بیان آمیزش بهرام و سیمرغست ، مطرحست . چنانچه در بندهش بخش نهم پاره 110 دیده میشود که ویژگی تخم مادگان ، سرخی و زردی است و ویزگی تخم نران ، سپیدی و کبودی ( آبی ) است، و در همان بخش ، پاره 140 دیده میشود که رنگین کمان، آمیزش رنگهای آبی و زرد و سبز وسرخ و نارنجی است . درواقع ،در رنگین کمان و پرطاوس ،مادینگی و نرینگی باهم آمیخته اند . از اینرو نیز ، رنگین کمان ،« کمان بهمن »خوانده میشود ، چون بهمن ، اضداد را باهم میآمیزد و آشتی میدهد ، و آمیختن ، همیشه جشن شادی و خنده و فرّخی و خرّمی است . در حالیکه سپس در الهیات زرتشتی ، سپیدی ، واخش ایزدی، و سیاهی ، رنگ اهریمنی میگردد ،و میان این دو ، همیشه جدائیست، و هرگز باهم آمیختنی نیستند، و در گمیخته شدن ، باهم، فقط در ستیز و نبرد و هم آزاری هستند . اینست که از این پس اهورامزدا ، شادی را به مقصد آن میآفریند، تا آفریدگان روشنش ، بتوانند درد و آزار اهریمن و تاریکی را تاب بیاورند، و بتوانند در برابر اهریمن ( سیاهی ) مقاومت کنند . شادی ، فقط برای کاستن درد آزار است . در بخش دوم بندهشن پاره 19 میآید که « اهورمزدا به یاری آسمان ، شادی را آفرید . بدان روی برای او شادی را فراز آفرید که اکنون که آمیختگی است ، آفریدگان به شادی در ایستند .. » . گوهر شادی ، به کلی عوض میشود . شادی درفرهنگ زنخدائی ، در آمیختن رنگها ، در همآهنگی رنگها ، در آمیزش زن و مرد ، در آمیزش اندیشه ها و گروها و ... باهم بود . شادی و خنده ، پیآیند مهر همه به همدیگر بود ، نه آنکه خدائی شادی را بیافریند تا رنگ سپیدی که از سیاهی آزرده میشود ، تاب تحمل داشته باشد و بتواند در برابرهجوم سیاهی ، ایستادگی کند و نگذارد که با آن آمیخته و آلوده شود . اینست که با مفهوم « غار تاریک »، ما با مفهوم دیگری از« شادی» هم کار داریم ، که در مفهوم « قار»، که آمیختگی سیاهی با سپیدیست . درغار تاریک ، « پارگی و گسستگی از واقعیات» هست . آنچه می بیند ، فقط « سایه تاریک و یکرنگ حقیقت » است . در غارتاریک ، انسان دربند و اسیر است، و حق حرکت و پرواز و بازی ندارد . در غارتاریک ، انسان نمیتواند چشمش را حرکت بدهد ، و تنها میتواند فقط از یک سو و یک راستا ( از یک دیدگاه ) ببیند . نگاهش ، میخکوب شده است . چشم و مردمک چشم ، در کاسه چشم ، نمیرقصد . در واقع کسیکه همیشه از« یک دید گاه » می بیند ، کوراست، و هیچ نمی بیند . دیدن حقیقت ، نیاز به بازی نگاه ، به پرواز نگاه ، به بزم نگاه ، به جنبش نگاه از دید گاههای گوناگون دارد . با ایمان آوردن به دینی ، به فلسفه ای ....، چشم در یک دیدگاه ، زندانی و زنجیری میشود . نگاه در غارتاریک ، فقط سایه تاریک چیزها را می بیند . نگاه ، هرچیزی و رویدادی و شخصی را در « رنگارنگیش » نمیتواند بببیند . همه چیزها و رویدادها ، رنگ یکنواخت و یکدست تیره دارند . چیزها و اشخاص و واقعیات ، « رنگهای آمیخته به هم » نیستند . به محضی که چیزی و شخصی و واقعیتی ، از دیدگاههای گوناگون ، رنگارنگ شد ، دیگر نمیتواند آنرا ببیند و گیج میشود . هر واقعیتی وهر حقیقتی ، رنگارنگ است . هیچ واقعیتی و حقیقتی و انسانی ، در یک رنگ ، در یک دیدگاه نمیگنجد .هرانسانی ، جنس ِهُماست ( چون بُن انسان ، ارتا فرورد یا هماست ) ،و هما یا سیمرغ ، در هیچ صورتی و رنگی و دینی و فلسفه ای ودیدگاهی ... نمیگنجد . اگر تو جنس همائی و جنس زاغ نه ای زجان ، تو میل بسوی هما توانی کردچه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ چون درنفس بازپس ، انگشت گزانستگرچه بود آن صورت سیمرغ ، ولیکن چون جوهر سیمرغ ، بعینه ، نه همانستدرغارتاریک ، انسان ، فقط یک دیدگاه دارد ، و همه چیزها و واقعیات و اشخاص را با یک رنگ تیره می بیند ، که چون رنگ دیگری را نمیتواند ببیند ، واقعیات و اشخاص برای او در حقیقت، بیرنگند .این با مفهوم « قار= قره » که با«ابلقی= ابلکی » ، با آمیزش رنگها کار دارد ، فرق دارد . بهمن که همه رنگها را در کمانش باهم میآمیزد ، گوهر خرد انسان است که چشم انسان میباشد . چشم در دیدن « رنگارنگی هرچیزی ،هر واقعیتی ،هر انسانی » ، جشن میگیرد، و شاد و خندان میشود. هیچ چیزی و واقعیتی و کسی ، برای چنین خردی ، در یک رنگ ، در یک تصویر، در یک نقش نمیگنجد . جهان و انسان و واقعیت ، برای او یک تصویر، ندارند . بینش برای او ، رقص نگاه در دیدگاهها ، در جهان نگریها ، در ادیان و مذاهب و مکاتب و مسالک است.بهمن که اصل اصل کیهانست ، با « آمیختن اندیشه » با انسان، در هنگام زاد ، انسان را با خنده سرشته میکند . اندیشه ، میخندید . بهمن که« میان همه اضداد» است ، از اضداد ، بزم شادی میسازد . نام بهمن ، اصل خرد ، بزمونه ( بزم + مونه ) ، یعنی «اصل بزم» بود . آنچه برای یهودیت و مسیحیت و اسلام ، قدغن است ، که پیوستن و آمیختن خدا با آفریدگانش باشد ، برای ایرانی ، « گوهر شادی بخش اندیشیدن » بود . اینست که اگر غزلیات عطار و مولوی به دقت خوانده شود ، همه « اندیشه های در شادی » است . شادی ، به جشن عروسی زن و مرد ، گفته میشود . این تنها ، محدود به عروسی زن و مرد نیست ، بلکه دامنه گسترده دارد . پیوند دادن همه اضداد و گوناگونیها و رنگها، در جهان ِ اندیشه و دین و هنر ، سور و شادی و بزم است . دو اندیشه متضاد ، یکی حقیقت، و دیگری باطل نمیشود ، تا یکی ، دیگری را نفی و نابود کند . یکی نمیخواهد بر دیگری غلبه کند و آنرا همیشه مغلوب و تابع خود نگاه دارد . همچنین در پی آن نیست که سنتزی ( پادوندی ) پیدا کند، و هردو( تز و انتی تز )را مغلوب خود سازد، و آن دو را درخود ، حل و نفی کند . بلکه اضداد ، همبازی میشوند و بزم شادی باهم میگیرند و باهم میرقصندو نیاز به سنتزی ندارند که درآن نفی وحل شوند . اینست که نام دیگر «رام» که از سوئی دختر سیمرغ و از سوی دیگر ، اینهمانی با او دارد ، « لاقیس» بوده است، که « لاغ + گیس » یا « لاغ + کیس » باشد . در التفهیم ابوریحان بیرونی دیده میشود که نام دیگر « گیسو » ، هلبه است . « هلبه » همان « ال + به » است که سیمرغ باشد .گیس ، نماد « به هم بافتن » یعنی « مهروهمبستگی» است . گیس را از سه رشته ، یا سه لاغ = سه لاخ = سه لک به هم می بافتند . در خراسان هنوز هم به هریکی از رشته از بافته گیسوان ( هر شاخی از گیسوان بافته ) ، لاخ میگویند . در انگلیسی و فرانسوی به « پرسیاوشان » ،« موی یا گیسوی ونوس» میگویند ( ونوس ، همان رام است ) و در گیلکی به « پرسیاوشان » ، « سیالک » میگویند و سیلک درکاشان ، همین « سه لک = سالک» است . البته این واژه های لاغ ولاخ و لک و لق ، نیز به همان ریشه « لخ » بازمیگردند، که همان لوخ و روخ یا نی است . چون نی با مو ، اینهمانی داده میشده است ، و نای = لخ = لاخ = لاغ= لک ، مایه جشن و شادی و خنده است، و جشن که « یزنا=یسنا » باشد به معنای « سرود نی » است . « له ق » درکردی ، دارای معانی 1- شاخه است ( که همان نی بوده است ) 2- شوخی 3- مزاح . لق در فارسی و کردی ، به تخم مرغ فاسد میگویند که البته ، زشت شده اصل « تخم مرغ » است . در کردی رد پای اینکه « لک = لق = لخ » ، دراصل « نی » بوده است ، در واژه « له قه ل = لَقَل » باقی مانده است . لقل مرکب از « لق + ال » است که به معنای « نای سیمرغ » میباشد . و سه رشته ، سه لاق = سه لک ( سیالک = سیلک ) که یک گیسو ازآن بافته میشد ، از نماد های سه تا یکتائی این نخدا بود . گیسوی بهم بافته از سه لک یا لاغ ، همان سه نای = سئنا = سیمرغست . و ضریبهای سه ، مانند 6 و 9 ، همان معنارا بیان میکرد . چنانچه شش انداز ، نام ماه شب چهارده ( فرّخ = ُگش ) بود . همچنین شش پستان نام او بوده است ، چنانکه در تصویری، رام را با شش پستان میتوان دید . دیده میشود که این لاغ = لاخ ، هم رشته ای از سه رشته گیس است ، هم دارای معانی « هزل + ظرافت + خوش طبعی + خوش منشی + طیبت + تمسخر و طعنه و مزاح وفسون و شوخی» است . « شوخ» هم نام دیگر این خدا بوده است . چنانچه در کردی به سپیدار که سپندار هم خوانده میشود ، شوخ میگویند . سپندار به معنای « درخت سپنا یا سپنتا » است . سپیدار ، دار+ سپنتا هست . واژه شوخ و شوخی را موبدان ، چون نام و صفت گوهری این زنخدا بوده است ، زشت ساخته اند .« شوخ» ، در کردی هنوز به معنای « زیبای شیک » است و « شوخی » به معنای « زیبائی و دلربائی » است . خدا ، زیبای دلربا است . خدا ، خوش طبع ومزاحگر است . خدا ، اهل قاه قاه خندیدنست . چنانچه در کردی ، لک لک ، به معنای قاه قاه خندیدن است . همچنین لق لق ، هم به معنای شاخه شاخه و هم به معنای قهقه است . لاغ ، به یک دسته اسپرغم ( گل مربوط به روز 28 ام که در سغدی ، رام جید ، رام نی نوازخوانده میشود ، بانو اسپرغم است ، بندهش ، 9 پاره 119 )هم گفته میشود . پس لا قیس یا« لاغ + گیس» به معنای زنخدا با دسته موهای بهم بافته است ، که برابر با تصویر « دسته خوشه های گندم یا جو به هم بافته » میباشد ، و این، برابر با تصویر « خرمن سور = جشن خرمن » است . در کردی به آن ، خه ر مان لوخانه = خه رمان لوخه ... میگویند . لوخ و لوغ همان لوک و لک و لاخ و لاغ است که به معنای « نای » است . نام ماه ، لوخن هم بوده است . لوخن که « لوخ + نای » باشد ، به معنای « نی نی » یعنی کرنا است . از این رو گیسو در ادبیات ایران ، تصویر « خوشه » را نگاه میدارد . گیسو ، خوشه است که دراشعارخاقانی ، بارها آمده است .ولی این خوشه ، در اثر فراموش شدن اسطوره های ایرانی ، دیگر ، شادی و خوشی و جشن و لاغ را تداعی نمیکند . در حالیکه مردمانی که در فرهنگ زنخدائی هزاره ها زیسته بودند ، گیسو ، خوشه و خرمن بود، و اینهمانی با هلبه = اله + به = زنخدای خرّم و فرّخ و همچنین رام داشت ،و طبعا ، گیسو، برای آنها پیکر یابی ِ بازی و طنز و طیبت و شوخی ولطیفه گوئی و شادی انگیز و افسونگر بود . چون ، گیسو ، مجموعه نی ها ، یا نیستانیست که با هم میسرایند و مینوازند و جشن میسازند . « پوشانیدن مو و گیسو » در اسلام ، پیکار برضد این فرهنگ زنخدائی بود . ولی برعکس شریعت اسلام ، تصویر زلف و طره و گیسو و مو ، در اشعار حافظ و عطار و مولوی ، هنوز ادامه این تصویردر فرهنگ زنخدائیند . البته ما میدانیم که ارتا فرورد ، خدائیست که با مو = گیس = زلف = طره ، اینهمانی داده میشود ، چنانچه با « نیستان ونیزار» اینهمانی داده میشود .« لاقیس» ، یا لاغ گیس یا لاغ کیس ، که لافیس هم خوانده شده است ، همان« رام یا زنخدای شعرو موسیقی و رقص » بوده، و از جمله میتوان آنرا به « خوشه ِ یا کانون و مجموعه بازی + خوشه ِ مزاح و طنز و خوشگوئی و شوخی .. » برگردانید . همچنین به معنای « زهدان و اصل بازی و شوخی و شادی و طیبت و خنده و موسیقی » برگردانید . البته رام ، نه تنها خدای شعر و موسیقی و رقص بوده ، بلکه زنخدای شناخت هم بوده است . اینست که گوهر شناخت ، شادی و خوشی و خنده و رقص و آهنگ است . رام ، به همان اندیشه «خرد شاد» ، پیکر میدهد . در بهمن نامه ، رد پای« لاقیس» باقیمانده است . لاقیس ، دختر « زوش » است . زوش یا زاوش ، همان مشتری و برجیس ( برک + گیس ) و یا خرّم است که سپس نرینه ساخته شده است . زرتشتیان ، بجای آن ، اهورامزدا راگذاشتند، و یونانیان ، همان واژه را، تبدیل به « زئوسZeus » کرده اند . چنانکه یهودیان جه و ِ ه را یهوه ساختند . نام او در ایرانی باستان Dyaosh بوده است . که در واقع « دی dya+ اوشosh » باشد . دی ، که سیمرغ است و اوش ، همان ئوچ است که درکردی به معنای نی ،و درترکی به معنای سه است، و همان « اوز= ُعزّی » است . و هردو معنا ،دو برآیند این زنخدا هستند ، که سئنا = سه نای = سن = صنم باشد . واز شعری که در لغت فرس ، باقی مانده است ، میتوان پیوند اورا با بهرام ( بهروج الصنم ) دریافت .حسودانت را داده بهرام ، نحس ترا بهره کرده سعادت ، زاووش«لاقیس » که پیکر یابی اصل جشن و بزم بود ، به شکل « شاخ هزارنای» تصویر میشد . به عبارت امروزه ، او یک ارکستر با هزار ابزار موسیقی بود ، « خرسه پا» که درمیان دریای فراشکرد با آوازش ، همه ماهیان را آبستن میکند ، دارای چنین شاخ هزارنای هست و « خر»، به معنای الاغ امروزی نیست ، بلکه همان واژه « خار و خاره » است، که به معنای زن و ماه شب چهارده است .سپس ، این نای را حذف میکنند، و بجای آن ، گفته میشود که اوهزار زنگ یا هزار جرس به خود میآویخته است. در بهمن نامه ، بهمن ، پسر اسفندیار، که دشمن شماره یک این زنخدایانست ، به جنگ با فرزندان رستم و زال میرود. این جنگها و گلاویزیها که هزاره ها در ایران طول کشیده ، و جریان بنیادی تاریخ ایرانست ، در هیچ تاریخی ، اثری ازآن باقی نمانده است . بهمن پسراسفندیار، در ضمن این جنگها ، با این خدایان، که همه تبدیل به دیو وطبعا ، مسخ و زشت ساخته شده اند ، میجنگد ، چنانکه پدرش در هفتخوان جعلیش ، با « سیمرغ زشت ساخته شده»، جنگیده است . به این دو زنخدا ، بر عکس گوهر مهرشان ، برای زشت سازی ، ستیزه خواهی و تجاوزگری نسبت داده میشود . ولی برغم این تهمت زنیها ، ویژگیهای دیگر این زنخدایان ( رام = لاقیس ، زوش یا زاووش = سیمرغ و خرّم ) در آن باقی مانده است .من از دیو زوش اندر آرم سخن هراسان نماید تن خویشتنلاقیس ، خدائیست که خود را به هرشکلی و صورتی که بخواهد میتواند در بیاورد. هرلحظه به شکلی بت عیار درآمد ، دل برد و نهان شد . این تصویر رام است که در اشعار عرفا و حافظ باقی میماند .اینکه او تن خودرا به هیکل وحشت آور تبدیل میکند، این یک تهمتست.اگر شیر خواهد و گر پیل جنگ نماید تن خویشتن بیدرنگندیدی کسی را به روی زمین که شش دست دارد به هنگام کینعدد شش، اینهمانی با این خدا دارد . او همان شش پستان و شش اندازاست و خوارزمیها به شش ، « اخ » میگویند . و معرب این واژه همان « اَخ » است که هم به معنای « برادر» است و هم به معنای « دوست » میباشد . و واژه های اُخوت و اخوان ازآن برشکافته شده است . و دم اخوان که در عربی به « خون سیاوشان » گفته میشود ، به معنای خون دوستان است ، چون بهرام و سیمرغ و بهمن ، سه دوست در بُن جهان و انسانند . و در اشعار حافظ ، « دوست و یار» ، همیشه خطاب به « سیمرغ و رام » است . ازاینرو نیز هست که در کردی « دوستان » ، به معنای سه پایه آهنی روی آتش است . دوست ، در واقع معشوق و معشوقه است . سه پایه که بوسیله یک حلقه، باهم یکی میشوند ، یکی از بزرگترین نمادهای این سه تا یکتائیست . شش یا « اخ »، ازآن رو معنای دوستی و مهر بنیادی را میدهد ، چون نماد خوشه پروین یا ثریاست که اینهمانی با « شش گاهنبار» دارند، و شش تخمند که ابروآب و زمین و گیاه و جانور و انسان ، ازآنها میرویند ولی این شش تخم ، به هم بسته و یک خوشه هستند .یکی دست ، شمشیر و دیگر، کمند به دست دگر ، آتش پر گزندگرفته به دست سه دیگر، سپر برو باد هرگز نیابد گذربه سر بر ، یکی شاخ پولاد رنگ برآرد کند نیزه هنگام جنگچو چین آورد گاه کین در بروی به سندان گذاره کند ، آن سرویبیاویزد از خویشتن روز جنگ فراوان جرسها ، زهرگونه رنگچو بخروشد از کین و نعره زند دل شیر جنگی ، زتن برکندهرآن را که آوازش آید به گوش چنان دان کزو رفت ، یکباره هوشهرکه آوازرام ( آواز خرسه پا) رابشنود، مست و سرخوش میشود و« حال= آل» پیدا میکند. رام نی نواز، که سپس زُهره چنگی شد، روان انسان را لبریز ازخود میکند و انسان را « پری میگیرد » .به فرمان اویست ، دیو و پری از این نام داران و گند آوریبرآن نره دیوان ، ازآن مهتر است که فرزند لاقیس گند آور استدر این جا ، زوش ( سیمرغ = خرّم ) ، فرزند لاقیس ( رام ) خوانده شده است ، در حالیکه وارونه اش درست است. ولی چون ایندو ، غیر ازپیوند دختری – مادری ، باهم نیز اینهمانی نیز داشته اند ( آفریننده = آفریده ) ، اینگونه مشتبه سازیها ، تغییری در اصل، نمیداده است . در هفتخوان مجعول اسفندیارنیز ، سیمرغ که خدای مهر، و اصل مهراست ، تبدیل به مرغ جنگجو و ستیزه خواه و تجاوزگر داده میشود . این شیوه آخوندی ، در همه ادیان بوده است، و تنها ویژه ، موبدان زرتشتی نیست . چنانچه آخوندهای اسلام ، نام و اندیشه و آموزه همه دیگراندیشانی را که درتاریخ اسلام برخاسته اند ، تحریف و مسخ و زشت ساخته اند و میسازند و خواهند ساخت . در واقع ، آنچه در تاریخ اسلام از دیگر اندیشان ، ثبت شده است ، انباشته از دروغ و تحریف ومسخسازی و تهمت زنی و وارونه سازی حقایقست . خود محمد نیز در قرآن ، مفهوم دین و خدا را ، صد و هشتاد درجه تغییر میدهد . دین ، در فرهنگ زنخدائی ، برای ایجاد جشن زندگی در دنیا بود . خدا ، خویشکاریش ، جشن سازی بود . در این فرهنگ ، زندگی در دنیا ، لهو ولعب به معنای مثبتش میباشد . این واژه های لهو و لعب ، درست واژه های فرهنگ زنخدائی ، برای بیان آنست که غایت زندگی کردن ، برپا کردن جشن همگانی در گیتی است ، آنچه را که امروزه در مفهوم دموکراسی میطلبند . لعب و لهو ، همان لهف = لَو = لاو بوده است ، که معربش ، « لعب » شده است ، و بیان « عشق نخستین بهرام و سیمرغ » میباشد که بُن زندگی در دنیا است .درکردی « له ف = له و » به معنای « باهم + حرکت » است . لف ، به معنای پیچ و موج است که هردو بیان عشقند ، چنانکه نام خود سیمرغ ، موج است ( اشترک = موج ، اشترکا= عنقا ) . همچنین رام در رام یشت ، خود را اینهمانی با موج میدهد . له ف هاتن ، تفاهم کردن و باهم کنارآمدنست . در سوره انعام میآید که « و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا » ، و در سوره انبیاء میآید که « وما خلقنا السماء و الارض و مابینهما لاعبین » . اینها ، همه کوبیدن دین سیمرغی + خرّمیست که بنیادش ، فراهم آوردن بهشت و جشن در گیتی است .ساختن این بهشت زندگی را درگیتی ، محمد ، با گردانیدن معنای واقعی این واژه ، زشت و ننگین میسازد . و زندگی در دنیا را « متاع غرور » میخواند . و ما الحیات الدنیا الا متاع الغرور » . زندگی دراین گیتی ، جز فریب نیست . زندگی دنیا متاع شیطانست ، چون غرور به معنای فریبنده و شیطان است . آسمان و زمین و میان آنها ، به غایت بازی و شوخی و شادی و طیبت و جشن ، خلق نشده اند . آسمان و زمین و زندگی ، با گوهر عشق و جشن عشق خلق نشده اند . معنای حقیقی دین را دراصطلاح « یوم الدین » در قرآن ، میتوان شناخت . یوم الدین ، روزیست که درست صد و هشتاد درجه با حقیقت جشن وشادی ، فاصله دارد . روز دین ، روزدهشت و وحشت و ترس و لرزاست . همین روز دین ، گوهر دین اسلام را در هرروزی درزندگی در همین دنیا معین میسازد . وحشت اندازی و توّحش ، جای جشن و بزم زندگی را میگیرد . چرا دین لعب و لهو نیست ؟ چرا در قرآن میآید که « انّما الحیات الدنیا لعب و لهو » - سوره محمد 47 ؟ چون « لعب و لعبه » ، همان بازی عشق نخستین میان بهرام و خرّم ( ارتا ) بوده است . همان عشقبازی بهرام با صنم ، یا بقول حافظ ، عشقبازی اورنگ و گلچهره بوده است که ازآن گیتی و انسان ، پیدایش می یافتند . رد پای این حقایق سرکوب شده ، در نام گیاهان باقی مانده است . در تحفه حکیم موءمن میآید که « لعبه = بهروج الصنم » و « لفاح برّی = بهروج الصنم » و لعبه بربری ، سورنجان است که شنبلید باشد و« شنبلید »، گل « دی به دین » است ( بندهش ، بخش نهم ) که چهره دیگر خرّم یا سیمرغست . «بهمن ناپیدا» که اصل خرداست ، در بهرام و خرّم ،پدیدارمیشود . و بهمن که اصل بزم ( بزمونه ) و بازی و همپرسی است ، ناپیداست، و در نخستین تابشش ، بهرام و خرّم ( ابلق )میشود که باهم عشق می بازند، و شطرنج بازی میکنند . ایندو ، نخستین همزاد و دوست یا « هاولَف»هستند . این دورنگی ، دو لکی ، چهره آن رنگ و لک ناپیداست که بهمن است . هم« رنگ» و هم« لک » ، به معنای خون است . اینست که بُن کیهان ( پیدایش ناپیدا ) ، سیرنگ و سیلک ( سیالک ) است . گل یاس که گل نخستین روز هرماهیست ، در لاتین« سیرنگاsyringa » خوانده میشود که روز فرّخ = خرّم = سیمرغ است و نام دیگر خدای این روز ، جشن ساز است. بُن و غایت زندگی در گیتی ، فراهم ساختن جشن همگانی برای مردمانست . زندگی را کسی به آخرت و ملکوت ، حواله نمیدهد . اینکه حیات دنیا ، لعب و لهو نیست ، نفی و طرد و سرکوبی فلسفه ایست که زندگی در گیتی را ، غایت خود میداند، و بازی و طیبت و خنده و طنز و رقص و شعر و موسیقی را، گوهر دین و اجتماع و اندیشیدن میداند . این اندیشه، در رنگارنگی رنگین کمان و پرطاوس ، پیکر به خود میگیرد . برعکس ، الاهی که خود را نور آسمان و زمین میداند ، خود را از تاریکی و سیاهی می بُرّد . و موءمنان به این الاهان ، به خیال آنکه از روشنی ، رویاروی تاریکی ، دفاع میکنند ، همیشه « هر رنگ دیگری » را ، سیاه و تاریک میسازند ، و آنرا دشمن سپیدی میشمارند . اینان ، همه عقاید و مذاهب و مسالک را به تاریکی و سیاهی میرانند ، تا خودشان ، روشن و پاک و سپید بمانند . ما حقیقت روشنیم و هفتاد و دوملت در اشتباهند و در ظلمت کفرند . اینها ، همه رنگها را سیاه می بینند و چشم ، برای رنگ ندارند . این روشنان ، این روشنگران ، این اهل نور ، همه رنگها را ، سیاه میسازند ، چون رنگارنگی با خود ، آمیزش و مهر و بازی و شادی و جشن میآورد . چون آمیزش رنگها ، دینی که جدا از کفر باشد ، روئی که جدا از مو و گیسو و زلف باشد ، نمیشناسد . پس لعب و لعبه و لهو ، همان سه لک ، سه رنگ ، یا آمیختن سه قطره خون ، سه« شیره گیاه و شیر و آب» ، بیان همان« بازی نخستین مهر» بوده است که بُن کیهان و انسانست . این اندیشه در گیسوی زنخدائی که برروی استوانه ای در خبیص کرمان پیداشده ، نقش شده است . سه خوشه ، برفرازموهای او روئیده است ، همانسان که برفراز سر کوروش ، سه تخم هست که میروید و باز تبدیل به سه تخم میشود . گیسوئی که از سه لاغ به هم بافته میشد ، بیانگر آمیختگی « سه خوشه ، سه تخم ، سه مینو» بود که همان انگره مینو = بهرام ، سپنتامینو= خرّم ، بهمن=وهومینو باشند که باهم ، بُن و تخم کیهان و انسان هستند . و رویش این تخمست که اصل همه زوشنائیها ست . اینست که از گیسوی سیاه بهم بافته ، بینش سپید پیدایش می یابد.گیسوچوخوشه بافته وزبهرعیدوصل من همچوخوشه،سجده کنان پیش عرعرشگشودن گیسوان بهم بافته ازهمدیگر ، نشان عزاداری و مرگ بوده است:گیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز بند هر خوشه که آن بافته تر بگشائیدخاقانی در شعرنخست، بهم بافتگی خوشه را، نماد عید وصل، و ازهم گشودن خوشه های گیس را نماد ، عزادای میداند که یک مفهوم بسیار کهن میباشد پس به هم بافتگی « سه لاغ = سه لک » سه شاخه مو، معنای ژرفی داشت .ازآن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه اوالا ای اهل هندستان ، بیاموزید هندوئی - مولویاین بیانگر « سه تا یکتائی بُن جهان و انسان و زمان » بود . پرسیاوشان یا خون سیاوشان ، که در گیلکی ، سیالک یا چا سیالک ( چاه سیالک ، چاه واژه ای برابر با قار است ) ، در عربی ،« دم الاخوان= خون دوستان » نامیده میشود . اخوان ، دوبرادر نیستند ، بلکه همان بهروز و صنم ( سن = سیمرغ ) هستند . بهروز همان بهرام و صنم همان سپنتا مینو است . اینها دولک هستند . و لک سوم ، وهومینو است . وهومن یا بهمن ، معمولا نامیده نمیشود ، چون بهمن ، تخم درون تخم، وناپیدا و گم و غایب است . بهرام و سیمرغ ، از وهو مینوی ناپیدا ، پیدایش می یابند، و با هم سیلک یا سیالک یا سالوک میشوند . « سالوک» هم نام دیگری از این سه تائی که بُن گیتی هستند ، میباشد . پسوند « سالوک »، همان لوک = لوخ است، که نی باشد . سالوک همان سه نای یا سئنا = سیمرغ است . و سالوک که عربان صعلوک میخواندند ، پیرو این زنخداست که نام دیگرش« خرّم »است . منتهی الارب ، معنای سالوک را که معربش صعلوک بود ،« درویش» مینویسد، و این معنای درست است ، چون « درویش » هم « دری + غوش » بوده است، که به معنای « سه خوشه » است . این سالوکها، مانند خرمدینان یا سعیدیها یا به آفریدها .... همه پیروان این زنخدائی بوده اند ، ولی در هرجائی از ایران ، بنامی دیگر خوانده میشدند . سالوکها که نامشان در تاریخ سیستان ( تصحیح بهار، صفحه 224 ، کشتن عبدالله و زنهار آمدن سالوکان خراسان ) آمده است ، چنانکه پنداشته شده ، دزدان و خونیان و راهزنان نبوده اند . و ملک شعرای بهار در این باره مینویسد که « به عقیده حقیر، سالوک باید فارسی صعلوک باشد ... و گروهی از فقرای عرب بودند که راهزنی کردندی و گفتندی که ما حق خویش قبل از عطایای مسلمین برگیریم و هرچه راهزنی ستندی گفتندی سلطان را خبر کنید که فلان مبلغ مال را صعلوکان گرفته اند » . این سالوکها ، فقرای عرب نبودند ، بلکه پیروان زنخدای ایران ، سیالک = سیلک = سالوک = سیمرغ بودند که درزمان ساسانیان اغلب آنها جزو طبقه بی چیز بودند، و درویش نامیده میشدند ( دری + غوش = سه خوشه یا سه مرغ ) و دینشان ، سرکشی و طغیان را روا میداشت ، چنانکه« کاوه» که نام دیگر « ُگُش = خرّم » است ، قیام برضد بیداد را، بنیاد دادخواهی میدانست . و اینکه سعدی ، « سالک » را همان سالوک میداند ، درست است . سالک ، همیشه در جستجوی بُن کیهان و انسان، که عشق است ، در راه است ، و بهرام ، نخستین سالک جهان بوده است. رستم نیز که به هفتخوان سلوک میرود ، چهره همان بهرام سالک است . پس رفتن به « قار» ، رفتن به سوی رنگهای « ابلق = ابلک = او+ لک » است . رستم وارد قار میشود ، تا سه لک ( چکه و قطره ) ، سه سرشک ، سه رنگ ( خون )را با هم بیامیزد ، تا « ارکه گیتی » را بیابد، که اصل همه روشنی هاست . آمیختن این سه قطره خون از« مغز و دل و جگر» دیو سپید ، همان آمیختن وهومن و خرّم و رام است . جگر، بهمن است، و دل ،« نای به » یا ارتافرورد یا خرّم است و مغز، که هلال ماه باشد ، همان رام است . این موضوع ، درمقاله بعدی بطور گسترده بررسی خواهد شد، و بخش فلسفی موضوع ، که
تفاوت غار افلاطون با غار رستم باشد ، مورد نظر قرار خواهد گرفت

رستم شناگر در دریای چون و چرا


منوچهرجمالی

رسـتم، شناگـردردریـای چون وچرا
خردی که دردریای چون وچرا، شنا میکند

ونـوحی که درکشـتی می نشیند،
تا ناخدا، بیندیشد
بریدگی خرد انسانها ازهمدیگر،وناتوانی آنها درهماندیشی ،
علت پیدایش« طوفانسازان»است
درفرهنگ ایران، خدا، حق نداشت طوفان بسازد
چرارستم،نیازبه کشتی ِنوح ندارد!
بهمن ،خردیست که هیچگاه طوفان نمیسازد
نوح، درکشتی ایمان مینشیند
ورستم، یقین از نیروی ِدریاگذر خود،دارد
« رستم و اکوان دیو ، در شاهنامه »
جمشید، کشتی میسازد،تاجهان رابگردد
کشتی نوح = نماد جامعهِ بسته
کشتی جمشید= نمادجهان بینی ِباز

درفرهنگ زنخدائی،بهمن،خردی بود که از بیراهه های چون وچرا, , به بینش میرسید، ازاینرو، « اکوان » یا « اکومن » هم نامیده میشد( اکوان و اکومن ، اصل چون وچرا وکو؟ )
درالهیات زرتشتی ، بهمن ، خردی بود که از روشنی میآمد و طبعا در تضاد با چون وچرا
یا با« اکوان» و« اکومن» بود
نوح ، برای نشستن درکشتی، باید تسلیم بینش یهوه بشود
درفرهنگ ایران ، چشمها که نماد خردها بودند ، درماه ، به هم می پیوستند ، وباهمدیگر،اصل بینش درتاریکی ، یعنی « اصل بینش درجستجو و آزمایش » جهان میشدند ، و ازاین ماه ، خورشید میزائید، که «خرد بیننده در روشنائی و با روشنائیخود» بود . چشم خورشید گونه یا- خردی که ازجستجو درتاریکیها پیدایش می یابد ، دوویژگی دارد : ۱- خودش ، پدیده ها را با نورخودش ، روشن میکند و ۲- خودش ، با چشم خودش ، آنهارا می بیند . پدیده ها را، با نور قرضی ، و چشم قرضی نمی بیند . به عبارت دیگر، انسان ، هنگامی چشم خورشید گونه می یابد ، که ازچشمه چشم خودش ، نور به پدیده ها بتاباند ، و با چشم خودش ، مستقیما آنهارا ببیند ، نه آنکه پدیده هارا ، با نوری که دیگری به پدیده ها می اندازد ، و با چشم دیگری، ببیند . این آرمان خرد ورزی و اندیشیدن ، در فرهنگ ایران بوده است . رستم در پایان هفتخوان آزمونهایش ، با افشاندن توتیائی که ازاین خود آزمائیها ، بدست آورده ، چشم کورشده شاه و سپاهیان ایران را ، خورشید گونه میسازد . ماه ، درواقع ، «چشم بیننده همه باهم » ، یا « خرد اجتماعِی=خردشهری=انجمنی وبشری = آنچه سپس عقل کل نامیده شد» بود، که در آمیختن خردها به هم در همپرسی ( دیالوگ) ، پدید میآمد . خرد انسان ، همان هلال ماه بود که « کشتی » هم خوانده میشد . ازآمیختن خردها باهم ، یک ماه ، یا « یک کشتی » ، پیدایش می یافت . البته هلال ماه ، برای ایرانیان ، « ماه خندان » شمرده میشد ، و طبعا ، خرد هم ، خرد خندان بود.خرد خندانست ، که خرد زاینده و آفریننده است . اندیشه نو ، ازخرد خندان ، زاده میشود . این تصاویر، به هم چسبیده بودند ، و هرکدام ، فوری تصویر دیگر را تداعی میکرد . این خرد فرد انسان، هلال ماه یا کشتی بود که آسمان و دریا را میپمود. آسمان ، دریای کبود نامیده میشد . هواپیما نیز ،تا چند دهه پیش ، کشتی هوائی شمرده میشد. همانسان ،این خردهای آمیخته به هم در اجتماع بود که درواقع ، کشتی اجتماع را میراند . این اندیشه ، با تصویر کشتی نوح ، که « کشتی ایمان » بود ، نه تنها فرق داشت ، بلکه متضاد با آن بود . درفرهنگ ایران ، گوهر خدائی ، بی خشم بود ، ازاینرو ، خدایان ایران ، هیچکدام نمیتوانستند ، طوفان بسازند ، که چهرهِ خشم الهی بود . درفرهنگ ایران ، خدا حق ندارد طوفان بکند ، چون خشم ، که نشان تهدید وانذارو بیم آوری است ، افزوده برآن ، نشان « فقدان معرفت » هم هست . خدا ، اگرخشم بکند وطوفان بیاورد ، بی معرفت وبیخرد میشود ، و بینش چنین خدائی ، اوج بیخردیست ، و قدرتی که از بیخردی زاده شده باشد ، مطرود میباشد، و میبایستی برضد آن، سرکشی کرد . خرد انسانی ، مکلفست که برضد چنین قدرتهائی برخیزد و ازآنها سرپیچی کند .نفی و طرد هرحکومتی که برشالوده تهدید و وحشت انگیزی و قهر بناشده است ، از خویشکاری خرد انسانیست ، چون بهمن یا هومان ، بُن وجود هرانسانیست . در ادیان ابراهیمی ، یهوه یا الله ، خشمناک میشوند و طوفان میآورند ، چون انسانها ، برضد بینش الهی ، رفتار میکنند.
خشم این الاهان ، برای آنست که چرا انسان ، طبق بینش و خواست الاهان نامبرده ، عمل نمیکند . در فرهنگ ایران ، بینش ، پیآیند « همپرسی انسان با خدا ، یعنی آمیخته شدن خدا با انسان، و رویش وپرواز وتعالی ومعراج بینش ،ازتخم انسانست » . پس انسان، باید طبق بینشی کارکند که ازاین همپرسی ( خدا با انسان) زاده میشود، خواه ناخواه با خشم خدا وطوفانش، کار ندارد، و خدا درایران، خدای قدرت نیست که بینش ، فقط در انحصار او باشد .
در داستان عطار( منطق الطیر)، این اندیشه که خدا ، خوشه انسانهاست ، باقی مانده است ، که سیمرغ ، که همان « ارتاخوشت = ارتای خوشه » باشد ، و درمیان ما ، بنام اردیبهشت مشهوراست، مجموعه مرغهاست . جانها وخردها ، دانه هائی هستند که دریک خوشه ، به هم می پیوندند . در داستان عطار، ازسی تا مرغ ، در روند جستجوئی که باهم میکنند ، یک مرغ پیدایش مییابد . خدا ، یا خرد انجمنی وشهری و حکومتی ، چیزی جز آمیزه خردهای مردمان باهم نیست. اجتماع یا شهر ، در بینشی که ازجستجوی باهم پیدایش یابد (=همپرسی )، میتواند جامعه یا شهر را، سامان بدهد .هرتخمی(=هرانسانی) در فرهنگ ایران ، ویژگی « خوشه شدن » را درگوهرخود دارد ، ازاینرو، درهر تخمی، بهمن، که سیمرغ ، نخستین پیدایشش هست، وجود دارد،وتوانائی پیوستن به یک خوشه درهرتخمی (= درهرانسانی ) هست . ازآنجا که بهمن ، اصل « میان» درجهانست ، اینست که خرد هرانسانی ، توانائی پیوند دادن پدیده ها رادرخود، وتوانائی سامان دادن آنها، یعنی قانونگذاری را دارد . وجود بهمن( که درسیمرغ یا هما، پیدایش می یابد ) درهرانسانی ، که خردسامانده است ، بیان آنست که هرانسانی میتواند بر پایه خرد بنیادی خود ، قانون بگذارد و نظم بیافریند . پیدایش بهمن درهما ، به معنای « پیدایش خرد در داد است » . « داد » ، هم قانون است، و هم عدالت است، و هم نظم ، و هم داوری است . پس خرد بهمنی درانسان ، چشمه پیدایش داوری و قانون و عدالت و نظام، یعنی حقوق بشری و حکومتست . خرد بنیادی انسان، که « آسن خرد » نامیده میشود ، خرد سامانده، یا به اصطلاح دیگر، legislator humanas میباشد .
خوشه شدن خردهای انسانها باهمدیگر ، هم در ماه وهم در خورشید بود. ماه، چهره سیمرغ درشب بود ، و خورشید ، چهره سیمرغ در روزبود. ماه درشب ، نماد « مجموعه خردها » بود که در جستجو و آزمایش ، می بینند .« چشم ، می بیند » ، همان معنا را داشت که « خرد ، میاندیشد » . ماه ، می نگرد ، همان معنا را داشت که چشمهای همه مردمان، باهم می بینند ، و خردهای همه مردمان باهم میاندیشد . خورشید ، نماد مجموعه خردها بود که ازاین گونه بینش، پیدایش می یابند. پس هلال ماه ( کشتی = خرد ) پیکریابی آن بود که ، خردهای انسانها ، میتوانند باهم بیامیزند و یک «خرد کلی= خرد اجتماعی= خرد شهری = خرد انجمنی » بشوند. درواقع کشتی و ناخدا، باهم اینهمانی داشتند . ماه ، البته ، نماد « شهرواجتماع » بود ، به همین علت، به شهرها ، ماه میگفتند ، چون ماه ، نماد« خوشه شدن تخم همه زندگان» بود .
افزوده براین ، درماه ، همه جانها ، دور از گزند بودند ، ازاین رو درکشتی ( = درهلال ماه = در خرد ) هرجانی مقدس است . زندگی فرد بطورکلی در خرد ورزی فرد ، بی گزند میماند .
اینست که « کشتی »، اینهمانی « خرد» با« جایگاه گزند ناپذی، یا جایگاهی که جان، مقدس است» داشت.خرد،نگهبان جان از آزاروگزنداست. ردپای این پیوستگی خردوجان( زندگی ) وکشتی، در ادبیات ایران باقی مانده است . چنانچه ناصرخسرو گوید
کشتی ، خرد است دست دروی زن
تا غرقه نگردی اندرین دریا
یا خاقانی گوید :
ملاح خرد ، به کشتی وهم دربحردلش ، کران ندید است
یا حافظ گوید
اگرنه عقل، به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی ازین ورطه بلا ببرد
یا اوحدی گوید :
چون تو با علم ، آشنا گشتی بگذری زآب نیز بی کشتی
همانسان زندگی اجتماع در خردورزی باهمدیگر ( همپرسی ) بیگزند میماند . خرد درفرهنگ ایران ، بینشی است که زندگی را مقدس میشمرد .اجتماع ، در خرد ورزی باهم ، ازگزند ، دور میماند . ازاین رو شهر، جائی بود که همه جانها ، گزند ناپذیرند. درفرهنگ ایران ، شهر و حکومت ، استوار بر اندیشه « مقدس بودن جان» است . خود واژه« شهر»، که خشتره باشد ، درعربی ، به ماه ، و درفارسی به شهر (=حکومت وجامعه هردو) گفته میشود. ازپیوند این انسانها وخردهایشان بود که شهر(= حکومت وجامعه ) سامان می یافت، و آراسته میشد . این جهان بینی ، شیوه بینش فرهنگ سیمرغی بود که زمان درآن، به هم پیوسته بود وهیچ بریدگی نداشت. با اندیشه کرانمندی زمان، که گسستن و بریدن و ازهم پاره کردن جانها وخردها نیزمیباشد، و آئین میتراس آن را آورد ،وسپس این اندیشه ، به ادیان نوری ، به ارث رسید ، و الهیات زرتشتی نیز آنرا ادامه داد ، توانائی « پیوند یابی خودجوش جانها وخردها ی انسانی باهم »، سلب و حذف و طرد گردید . به عبارت دیگر، خردها در بریدگی ازهم ، نا توانند که با هم، کشتی خردی ( خرد انجمنی وشهری ) بشوند که جانها راازگزند دور دارد. تصویر کشتی نوح ، و همچنین دریای پرطوفان زروان گرایان ، بر شالوده « بریدگی خردها و جانها ازهمدیگر» و ناتوانی آنها در باهم آمیختن ، پیدایش می یابد . نا توانی خردها و جانها در به هم پیوستن ، سبب میشود که « ساماندهی خودجوش انسانها » صورت نگیرد ، و طبعا ، بیسامانی و بیقانونی و بی نظامی اجتماعی پیدایش می یابد ، که در« طوفان دریا، یا دریای طوفانزا » تجسم می یابد . دراجتماعی ، طوفان میشود ، که خردها نمیتوانند درهمپرسی به هم بپیوندند . پس باید خرد را ازهم برید و امکان پیوستن آنهارا ازبین برد یا « از اندیشیدن بازداشت»، تا جامعه، دریای طوفانزا گردد.
خشم وقهروپرخاشگری وخشونت،پیآیندِ مستقیم بیخردی و بازداشتن خردها از سامان دادن اجتماعست. فقط ، بجای آنکه علت را- بازداری خردسامانده مردمان ازپیوستن به هم – بدانند ، علت آن را، « گناه مردمان در خود اندیشی، و سرکشی ازاطاعت ازیک مرجعیت الهی» میدانند . مردمان نباید به « خرد سامانده بنیادی خود ، تکیه کنند ، بلکه باید ازآن دست بکشند ، ودرکشتی ایمان به یک بینش و یک آموزه، بنشیند، تا ازخطر هرج ومرج و آشوب و نابسامانی ، نجات یابند .خوداندیشی وتکیه به خرد سامانده دربُن خود( که بهمن وپیدایشش درُهما باشد= خرد بهمنی، در داد وراستی، پیدایش مییابد) ، بزرگترین گناهست. و درست در داستان اکوان دیو ، رد پای این خرد بهمنی در رستم ، باقی مانده است . رستم ، دست بدامن ایزدی نمیشود که بیاری او در دریا بشتابد ، و تنها به خرد و نیروی خود، تکیه میکند ، و خود را با شنا کردن ، وجنگیدن با نهنگها که برترین خطر دریا هستند ، از دریا میرهاند ، و درپایان ، « دیوی که او را دچاراین خطر کرده است»، ازبین میبرد. درفرهنگ ایران ، خدا نمیتوانست طوفان بکند ، چون طوفان ، بیان خشمست، و خدای ایران ، گوهر – ضدخشم وضدقهرونابودی خواهی– دارد.خدای خشم درفرهنگ ایران ، خدائی بی بینش است. رستم ، عاملی که اورا گرفتار این خطر کرده است ، نابود میسازد. اگر رستم ، رویارو با طوفان نوح میشد که یهوه یا الله آنرا برخیزانیده اند، وخدایان طوفساز(= خشم ) هستند ، نه درکشتی چنین خدایانی می نشست، وافزوده براین، خود را مکلف میدانست که در پایان، به پیکار با یهوه و الله برود وآنهارا نابود سازد ، چون خرد بهمنی او، برضد خدای طوفساز بود .
درفرهنگ سیمرغی ، خردها باهم میآمیزند و باهم هلال ماه ، یا کشتی آسمان پیما یا دریانورد را میسازند . این بدان معناست که انسانها درهمپرسی و هماندیشی و همروشی باهم ، کشتی سامان ونظام را میسازند که میتواند از هر دریائی بگذرد . درواقع ، همه مردمان درشهر و دراجتماع ، دراین کشتی سازی ، انبازند . کشتی سازی ، یک کاراجتماعی است . ازهمآهنگی این خردها ، کشتی بزرگ اجتماع پیدایش می یابد . کشتی که از چنین همآهنگی خردها ، ساخته و پرداخته نشود ، مردم آنرا نمی پسندند و برضد خرد خود میشمارند . وجود چنین کشتی ، نفی و طرد خردهای انسانیست . تهدید ( بیم ) آمدن طوفان، و اجبار به ورود دراین کشتی، نفی و انکار خردهای مردمانست . طبعا خرد انسانی ، حق مقاومت و سرپیچی در برابر چنین بینشی دارد که این کشتی ، پیکریابی آنست . انسان ، حق سرپیچی و سرکشی در برابر آنگونه بینشی دارد که میخواهد جامعه را سامان بدهد ، ولی خرداو ، در پیدایش آن بینش ، انباز و همکار نیست . این حق مقاومت و اعتراض و سرپیچی خرد هرانسانی ، غیر از آنست که آخوندها و علمای دین ، بنام شریعت ( آموزشی که همان شریعت و همان کشتی میباشد) در برابر حکومت ، اعتراض و سرپیچی کنند . حق سرکشی بر پایه شریعت ، از حکومت ، مرجعیت را از ملت ، و ازخرد ورزی مردمان میگیرد .
گوهر هراندیشه ای ازخرد انسانی ، درآن نمایان میشود که خرد ، بتواند رویاروی هر رویدادی ، مرز خود را آشکارسازد . « مرزبندی کردن خرد خود » ، چیزی جزحق مقاومت واعتراض و سرکشی خرد خود » نیست . در مرزبندی اندیشه خود با هر رویدادی ، خردها ی مردمان ، راه آمیختن و همآهنگ ساختن را باهمدیگر می یابند .
رفتن درکشتی که نوح با بینش خدائیش ساخته ، که همان « ایمان به آموزه شریعتی است » ، گرفتن حق اندیشیدن از خرد انسانیست . درکشتی ، فقط امر ناخدا ، مرجعیت و روائی و اعتبار دارد ، وخرد درکشتی ، دیگر خبری از حق مقاومت و اعتراض و سرکشی خرد انسانی نیست .
کشتی که جمشید برای جهانگردی میسازد
در داستان جمشید در شاهنامه دیده میشود که جمشید، پیش از پرواز به آسمان، با خردش ، کشتی برای دیدن کشورها میسازد . دراین داستان، دریا ، مهارکردنی با خرد است ، و خرد ، برای آن کشتی نمیسازد که از طوفانها نجات یابد ، بلکه کشتی میسازد تا کشورهای گوناگون را ببیند، وزیبائیهای جهان راتماشا کند. جمشید پس از یافتن
پزشکی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند
همان رازها کرد نیز آشکار جهانرا نیآمد چنو خواستار
توانائی خردش بیشتر درمی یابد . مسئله، دراین داستان شاهنامه ، آنست که دراین کارها ، گوهر خرد انسان، آشکارگردد.
آنگاه درست در ساختن کشتی، بازگوهرخردانسان، پدیدارمیگردد. کشتی ، دراین داستان ، بیان ابتکار خرد انسان برای کشف کشورهاست.این درست تصویری، برضد کشتی نوح درقرآن و تورات، وهمچنین تصویردریای طوفانزده ایست که درآغازشاهنامه در ستایش پیغامبر آورده میشود .
گذر کرد ازآن پس بکشتی درآب زکشور به کشوربرآمدشتاب
چنین سال پنجه بورزید نیز ندید از هنر برخرد ، بسته چیز
جمشید ،در اختراع کشتی( کشتی را با آموزگاری خدا و به امر او نمیسازد )، و گذر کردن در دریا ها ، و مهارکردن دریاها ، این نکته را ازنو کشف میکند ، که هیچ هنری نیست که خرد انسان نتواند کشف کند . هر معضل بسته ای را ( از جمله دریانوردی و ناخدائی را ) با خرد انسانی میتواند بگشاید . خرد انسان ، کلید گشودن همه طلسم ها و بندهاست .خرد انسانی میتواند با هنر دریانوردی ، ناو خدا بشود، و از آبها بگذرد . جمشید که بُن انسان درفرهنگ نخستین ایرانست ، چنین خردی دارد . طبعا این خرد که ناو برای پیمودن دریا ها میسازد ، میتواند راه گذر از دریاهای طوفانی را بیابد . کشتی جمشید ، درست نماد اصالت خرد انسان و نماد یقین به خرد انسان درحل همه دشواریهاست . خرد هرانسانی ، همان هلا ل ماه ، همان کشتی دریاگذاروهوانورد ( آسمان = دریای اخضر) است. انسان فقط باید این کشتی خود را بیابد . دراینجا نیز اینهمانی کشتی با خرد ، نمودارمیگردد . نکته مهم دیگری که درکشتی جمشید نمودارمیشود آنست که کشتی جمشید، به هدف ضدیت با طوفان ساخته نشده است ، بلکه بیان « امکان حرکت درجهان» است . جهان فراسوی کشتی ، بیان جهان بازوگشوده است . درفرهنگ سیمرغی ، بهمن که خرد سامانده است ، دربُن زمان وجهانست ، و نمیتواند طوفانگرباشد ، چون طوفان، بیان خشم ، و خشم ، بیان فقدان معرفت بهمنی است.
طوفان، نماد آنست که درجهان ، زنجیره اندیشه های به هم پیوسته و همآهنگ نیست . طوفان ، درهم پاشیدن ساختارخرد سامانده بهمنی است . طوفان ، نبود بهمن است که درفرهنگ ایران ، بُن جهانست . جمشید میخواهد با کشتی ، باهمه جهان تماس بگیرد و آنرا با خردش ، ببیند . خرد جمشیدی ، خردی نیست که از بیم آزرده شدن جان ، میاندیشد ، بلکه خردیست که در پژوهش و جستجومیاندیشد، و درکشتی یک بینش، خود را زندانی نمیکند. درکشتی نشستن ، تابع خرد دیگری بودنست . انسان، میتواند با خرد خود ، خود را از بیسامانی ، برهاند و بیسامانی را سامان بدهد . برای جمشید ، مسئله نجات ازطوفان درمیان نیست .درواقع کشتی ، هنوز گوهر باز بودن هلال ماه ، یا خندان بودن ماه و خرد خندان را دارد .
ما میدانیم که خرد جمشیدی ، جامعه و جهان ِ« بی بیم » و « جامعه و جهان بی رزمان » میتواند بیافریند . در تصویر کشتی نوح و دریای پرازتند باد جهانی در آغازشاهنامه ، جهان وجامعه ، پر از بیم است . درست است که در درون کشتی نوح ، بیمی نیست ، ولی سرنشینان آن ، همه از بیم طوفان دریا ، به تنگنای این کشتی پناه برده اند، و میدانند که حق ندارند، گامی فراسوی این کشتی بگذارند. جهان آنها، ازهم بریده و دوپاره شده است. جهان داخل کشتی ، وجهان ِخارج کشتی. ازاین پس در جهان آنها دوبخش، جدا ازهم شده است. جامعه وجهان درون ، و جامعه و جهان برون. خرد جمشیدی ، میخواهد سراسر جهان، چه درون و چه بیرون را بی بیم کند ، تا خارج و داخل ، بی بیم نشوند، یک جهان به هم پیوسته نیست. در کشتی نوح ، بیم ازخارج رفع میگردد ، ولی بیم درون جامعه ، به شکلی دیگرو پوشیده تر، باقی میماند . در درون جامعه وشهر، انسان موقعی بی بیم زندگی میکند ، که حکومت ( ناخدا )، بر پایه زور و اجبار و تهدید باشد . انسان در تنگنا و زندان کشتی می نشیند ، چون ازطوفانی که اورا تهدید میکند ، میترسد .
اکوان دیو ، که اصل چون وچرا وشک است، رستم را از زمین استوار بریده و در دریای خطر میافکند
داستانی که فرهنگ ایران ، رابطه خرد انسانی را با دریا ، نگاهداشته است ، داستان « اکوان دیو » در شاهنامه است . اکوان دیو ، رستم را از زمین می بُرّد و درپایان به دریا میاندازد و رستم با یک دست ، در دریا شنا میکند ( شناختن و شنا ) و بادست دیگراز دشمن ، که نهنگان دریائی باشند رهائی می یابد
زدریا به مردی بیکسو کشید برآمد بخشکی و هامون بدید
فرد انسان ، تواناست که خود را از دریا هم نجات بدهد . این داستان ، تفاوت جهان بینی فرهنگ ایران را با طوفان و کشتی نوح نشان میدهد . برای شناخت دقیق این داستان باید در آغاز دانست که اکوان دیو ، همان اکومن و بالاخره همان هومان یا بهمن است . درفرهنگ زنخدائی ایران ، هومان که مینوی مینو ، و اصل زایمان بود ، بینش ، زائیدنی و روئیدنی بود . روشنی از تاریکی برمیآمد . درون تخم ، که اصل روشنی بود ، تاریک بود. این بود که بینش ، از چرا و چون و ازکجا و کو وشگفت و شک ؟ پیدایش می یافت . در الهیات زرتشتی ، که اصل ، روشنی شد ، اهورامزدا ، پیش دان و همه دان بود . این بود که « بینش او ، از چون وچراوشگفت و شک و ازجستجو و آزمایش » برنمیخاست . به این دلیل بود که الهیات زرتشتی ، مجبور بود ، یک بخش از گوهر ِ بهمن یا هومن را قطع کرده و اهریمنی سازد . درفرهنگ سیمرغی ، بهمن ، اکومن ( اصل اکا = ازکجا ، تعجب ) یا اکوان بود، و ازاین تعجب ( اکو و اکا ) بود که آسن خرد انسان ، آشکارمیشد . درسانسکریت کوku و کوا kvaa، دارای معانی : کجا و ازکجا و درکجا و چگونه و چه است . از«کوا» ، اکوان ساخته شده است ، و از« کو» ، اکومن . در برهان قاطع دیده میشود که به گل ارغوان ، اکوان هم گفته میشود ، و هردو به معنای « اصل و بیخ چون وچرا و ازکجا » هستند . چون ، درفرهنگ زنخدائی ، اصل ، یافتن بُن و ریشه و تخم بود ، اینست که پرسش « ازکجا یا کجا » پرسش اصلی در بینش بود . انسان ، موقعی چیزی را میشناخت که میدانست ازکجا ، پدید آمده است . اینست که در الهیات زرتشتی ، اهورامزدا از جائیست که روشنی است . جا ، معنای زهدان را داشت . و ارغوان که ارخه وان باشد ، به معنای « آغاز و بُن و اصل » است . در فرهنگ زنخدائی ( سیمرغی ) بهمن ، خردی بود که از درون تاریکی چون و چرا وشک و تعجب ، به روشنی میرسید . بهمن ، ابلق و دورنگ بود . اینکه بهمن ، مینوی مینو ، تخم درون تخمست ، تخم درون ، تاریک و ناپیداست، و تخم بیرون ، روشن و پیداست . ازاین رو بهمن ، ابلق ( ابلک ) است . اکومن و اندیمانیست ، که بینش روشن وسپید میشود . ولی در الهیات زرتشتی ، بهمن ، این ویژگی را باید از دست بدهد . جای اهورامزدا ، روشنی است ، و بهمن ، بینش اهورامزداست و طبعا بایستی ابلق نباشد ، سپیدی نباشد که از تاریکی برمیخیزد . در بینش همه آگاه و پیشدان اهورامزدا ، نمیتواند ، چون و چرا و شگفت و ازکجا و چگونه و شک باشد . طبعا ، این بخش ازبهمن که اکوان ویا اکومن باشد ، جدا ساخته و « کماله دیو » ساخته شد . چون و چرا و ازکجا ؟ و شک نمیتواند بُن خرد باشد . در حالیکه درفرهنگ زنخدائی ، خرد، همان« وروم » است که درآلمانی « واروم warum» میباشد و به معنای چرا است، و درپهلوی به معنای شک است. بُن و گوهرخرد ، « چرا؟ » هست . ازچرا وچون و تعجب ، خرد پیدایش می یابد و گسترده میشود . خرد ، نمیکوشد که خود را از چون و چرا وشک و تعجب، برهاند . رسیدن به یقین ، ترک کردن و رها کردن چون و چرا نیست . اندیشیدن، جنبش همیشگی ازچون وچرا ( اندروا ) ، به یقین ( درواخ )، و ازیقین به چون وچرا هست . این بود که موبدان زرتشتی ، این بخش بهمن را ازاو جداساختند، و ازآن دیو گند وبد بوئی ساختند . بد بوئی و گند ، به معنای « دژ اندیش و شناخت بد » است ، چون « بو » معنای شناخت وحس کردن رادارد.اینکه«اکومن» و« بهمن » ، دوبخش جدا ناپذیرو متمم و به هم آمیخته ، یک خرد بوده اند ، ازرد پاهایشان درمتون پهلوی،شناخته ومحسوس میگردد. . چون و چرا و چیست و ازکجا ، یا « اکو وکو و کوا » ، بُن پیدایش ِ خرد و اندیشیدن است. انسان باید بداند که هرچیزی « ازکجا » آمده است ، چون « جای هرچیز» ، زهدان زاینده و آفریننده آن چیزاست .اکومن وبهمن باهم، اندرونی ترین ومحرمترین بخش انسان هستند .
بهمن ، اندرونی ترین بخش هرانسانی بود ، یعنی « اندیمان = هندیمان » بود . بینش خرد، از تعجب و چرا وچون کردن ، ازجستجو، پیدایش می یافت . از این رو ، نام« بینش » در اوستا ، « چیستا » هست. خرد از بُن چون و چرا وچیستی ، میاندیشد .
« رای » هم که خرد باشد ،هنوز درکردی به معنای « چرا » است . اینست که در داستانی که از تولد زرتشت ، مانده است دیده میشود که اکومن ، اندرونی ترین و محرمترین بخش انسانست . الهیات زرتشتی ، اکومن را اهریمنی میسازد . در گزیده های زاد اسپرم میآید که « سرانجام اهریمن ، اکومن را بفرستاد و گفت که : « ، زیرا که اندرون ترینی ( محرم ترینی ) ، برای فریفتن براندیشه زرتشت برو و اندیشه اورا به سوی ما که دیویم بگردان ۱۱- اورمزد ، بهمن را برای مقابله فرستاد ۱۲ – اکومن ، پیشتر بود ، نزدیک درآمده بود و خواست به درون رود ۱۳ – اکومن اندیشید که – آنچه بهمن به من گفت نشاید کردن . باز آمد . بهمن واردشد و به اندیشه زردشت آمیخت ۱۵ – زردشت بخندید .... » . اینهمانی اکومن ، اکوان ، با هومان ، با اندیمان ، نیاز به بررسی گسترده تری دارد که دراینجا فقط بدان اشاره شد.
همانندی داستان نوح
وداستان رستم و اکوان دیو
با این مقدمات، میتوان مخرج مشترک داستان نوح و داستان رستم در اکوان دیو را به آسانی جست و یافت . در داستان اکوان دیو ، رستم ، هنگامیکه کنارچشمه خفته است (انسان، تخمیست که در زمین کنارآب ) میروید، و بلافاصله گرفتار ِچون و چرا میشود که اورا از زمین میکند، و اورا معلق میان زمین و آسمان میکند ، و سپس اورا به دریای خطرناک میاندازدکه هرلحظه با مرگ روبروست . این داستان ، همان داستان گذر انسان از رود است، که بهمن از او میروید و به آسمان پرواز میکند( فرورد = بالیدن به اوج ) . فقط بجای آنکه در معراج به آسمان برسد ، و همپرس خدایان درانجمنشان بشود ، در دریای متزلزل چون وچرا میافتد که خطر جانی دارد . بدون شک این داستان ، بخش مهمی از تجربه انسان را در برخورد با شک و چون وچرا بیان میکند . خردانسان ، هنگامی آغاز به رشد و اعتلاء میکند ، گرفتار چون و چرائی میشود که ریشه اورا از زمین می بُرّد و می َکند . وقتی ریشه انسان از زمین استوار، کنده شد ، چون وچرا ، خطرناک میگردد . فرهنگ ایران ، دراینجا مسئله « گسستن درشک » و خطراتش را طرح میکند . شک کردن ، آغاز بیدارشدن و اندیشیدنست ، ولی انسان موقعی بیدارمیشود ، معلق میان زمین و آسمانست و فرود آمدن دوباره به زمین ، « فرو افکنده شدن به زمین و کوه و دریا» است و طبعا خطرناکست . آنانکه در فکر « بیدارکردن ملت » هستند ، باید درنظر داشته باشند که ملت موقعی بیدارمیشود ، که معلق میان زمین و آسمانست و از فرو افکنده شدن ، میترسد . این داستان برغم آنکه برضد « خدای چون وچرا » روایت شده است ، درخود ، عناصر مثبت را هم نگاه داشته است.« دیوساختن خدایان » در همه ادیان نوری، متداولست. دیو ساختن اکومن، که بخش نخستین همان بهمنست ، برای الهیات زرتشتی ، کار اخلاقی بزرگ بشمار میرفته است ، درحالیکه برای فرهنگ ایران ، کاری بزهکارانه است . فردوسی ، شامه بسیار قوی برای شناخت داستانهای بنیادی وپرمحتوا داشته است ، با آنکه فردوسی دقیقا نمیتواند نکته اصلی آنرا کشف کند . این داستان اکوان ، به یقین مورد تمسخر وطعنه، یکی ازفیلسوفان آنزمان شده است ، و این داستان را فقط خرافه و افسانه و بی معنا شمرده است ، وفردوسی به او گوش نمیدهد ، ولی آزمایش خودش نیز برای کشف معنای داستان ، بی نتیجه مانده است . به هرحال دیده میشود که داستان ، با « ماجرای بینش انسان، واصالت معرفت انسان » کار دارد .
در تورات نیز داستان نوح ، با همین مسئله کار دارد . در تورات ، آدم ، با خوردن از درخت بینش ، همانند یهوه میشود، و اگر از درخت خلد هم میخورد ، اینهمانی کامل با یهوه پیدا میکرد . چنین انسانی که با چنین بینشی ، نیمه خداست ، هدف خلق کردن یهوه از انسان نبوده است . این یک آزمایش یهوه بوده است که دچار اشتباه شده است . از این آزمایش یاد میگیرد ، و با نوح ، آدم دومی پدید میآوردکه کاملا استوار برمیثاقست ، یعنی خردش ، تسلیم کامل بینش یهوه است . درواقع ، نوح ، بینش آدم را که همانند یهوه ساخته بود ، رها میسازد . این بینش ، ریشه درنافرمانی از یهوه دارد که برترین گناهست . در داستان رستم ، بهمن یا خرد بنیادی ، بایستی پاره گردد ، و پهلوان باید با خردی که چون و چرا میکند، بجنگد، و آنرا ازخود واز جهان، ریشه کن سازد . بهمن نیز در آغاز، خردی بوده است که در چون وچرا ، ریشه داشته است . اینست که داستان نوح و داستان اکوان دیو ، هردو، یک مسئله را طرح میکنند . خرد انسان ، باید یکباربرای همیشه ، دست از« خود اندیشی در سامان دادن اجتماع» بکشد ، و سوارکشتی ایمان( تسلیم وتحدید عقل به بینش الهی) شود ، یا باید با چون وچرا بجنگد، و آنرا درخود ، از بُن، ریشه کن سازد . البته در داستان رستم ، برغم آنکه در پایان اکوان دیو را میکشد ، ولی هنوز رد پای روند خرد ورزی انسان را به خوبی نگاه داشته است . در داستان نوح در تورات ، این یهوه است که خودش از خلق انسان، پشیمان میشود ، وخودش، تصمیم میگیرد که همه بشری که فرزندان آدمند ، و طبعا همان بینش خدائی را دارند ، نابود سازد ، چون چنین بینش ، ضرورتا به عصیان همیگشی از یهوه میکشد . ولی در داستان رستم ، خدا نمیتواند دست به چنین کاری بزند ، بلکه این خود پهلوانست که به این کار، گماشته میشود ، و کاری را میکند که اهورامزدا ، میخواهد .
الهیات زرتشتی ، به علت قدس جان و زندگی درفرهنگ ایران، نمیتوانست اهورامزدا را به قتل و شکنجه گری دشمنان بفرستد . اینست که همه این خدایان را بدست خود پهلوانان سیمرغی ، که درواقع خدایان همان پهلوانان بوده اند ، میکشد و تعقیب میکند . دراین داستان هم ، هم کیخسرو وهم رستم که پهلوانان سیمرغی هستند ، به تعقیب و کشتن اکوان دیو – بخش نامطلوب بهمن اصلی( خرد بنیادی که درهمه انسانها هست ودر همه انسانها باید از بُن ، نابودساخته شود ) - گماشته میشوند . این زمینه ، روشن میکند که داستان اکوان دیو ، در واقع ، داستان همان خرد بهمنیست که باید برای الهیات زرتشتی ، پاکسازی شود . ازاین پس، خردی پذیرفته میشود که ، طبق « پیشدانشی اهورامزدا و خواست اهورامزدا » بیاندیشد، نه طبق چون وچرا و جستجو کردن و آزمودنهای خودش . درواقع این داستان در گوهر، همانند همان داستان نشستن درکشتی ایمان به نوحست که تنها راه نجات از طوفانست . ولی برغم دستکاری ، مغز داستان که ، نجات انسان از دریا، با کاربرد خرد خودش باشد ، باقی مانده است . رستم درآغاز میکوشد که اکوان را که به شکل « گور» نمودارمیشود « با کمندش بگیرد »، ولی اکوان ، ناگرفتنی میماند و ناگهان از چشم نا پدید میشود . بهمن ، گم و ناپیداست . در پیدایش ، همیشه ناپیدا میماند . بالاخره رستم از پیگرد این نخجیرو ناتوانی در گرفتن آن ، خسته میشود، و در کنارهمان چشمه اکوان میخوابد ، ولی « ببر بیانش » را هنگام خواب، در بردارد . به عبارت دیگر، جانش دراثر پوشیدن ببر بیان = بیور بغان ، خارج از گزند است.اکوان دین ، ناگهان، باد تند و تیز میشود و زمینی را که گرداگرد رستم است می برد ، وریشه اورا از زمین میکند ،و اورا به آسمان می برد. چنانکه در داستان نوح، یا در دریای زروانیان ، مردم دراثر آب ، بی زمین میشوند .
غمی گشت رستم چو بیدارشد بجنبید وسر پر زتیمارشد
رستم در بیدارشدن ، در اندیشه خود و نگرانی از هلاک خودش نیست ، بلکه متوجه نقش خود در نگاهبانی جهان وایرانست ، که با نبودن او، مظهر تباهی که افراسیاب باشد ، جهان را خراب خواهد کرد . در واقع ، نگرانی او ،از ترک وظیفه خود برای نگاهبانی جهان از بدیست ، نه ترس از نابود شدن خود او .
جهانی ازین کار، گردد خراب برآید همه کام افراسیاب
بد آمد جهانرا ، ازاین کارمن چنین تیره گون گشت بازارمن
چو رستم بجنبید برخویشتن چنین گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا ازهوا کجا باید اکنون فکندن ترا

سوی آبت اندازم–ار- سوی کوه کجا خواهی افتاد دورازگروه
چو رستم بگفتاراو بنگرید جهان درکف دیو واژونه دید
اکوان دیو ، اکنون میخواهد اورا فقط نابود سازد ، ولی دوامکان نابود شدن به او میدد، یک انداختن در دریا که نهنگان اورا فرو می بلعند و دیگر درکوهساروسنگ که ریزریز میشود . خویشکاری خرد ، درفرهنگ ایران ، برگزیدنست . خرد رستم ، دو امکان یا دوالترناتیو دارد ، ولی این دو الترناتیو ، هر دو از دید اکوان دیو ، رسیدن به مرگ و نابودیست . خرد ورزی رستم ، درست از چنین الترناتیوهائی ، نا امید نمیشود و از ترس ، خردش ، فلج نمیشود ، بلکه رویا با خطر مرگ ، میاندیشد ، و از میان همان دوالترناتیو مرگ ، امکان زیستن را می یابد .
دراین انتخاب میان دو گونه مرگ ، رستم می اندیشد و خردش ، با درنظر گرفتن شیوه واژگونه اندیشی اکوان و تکیه کردن به توانائی خود در رویاروئی با مخاطرات ، راه نجات را می یابد ، و از همان امکان مرگ ، امکان زندگی میسازد .او باید نجات یابد تا بتواند با اصل زدارکامگی که افراسیابست بجنگد و جهان را به بد وبدی نسپارد . خرد رستمی ، میتواند میان امکانات مرگ و نابودی ، راه برای نجات خود بیابد تا ازعهده نگاهبانی جهان که بدوش او نهاده شده ، برآید .
چو رستم بگفتار او بنگرید جهان درکف دیو واژونه دید
گر،اندازدم گفت بر کوهسار تن و استخوانم نیاید بکار
کنون هرچه گویمش ، جزآن کند نه سوگند داند نه پیمان کند
اگرگویم اورا درآبم فکن زکام نهنگان بسازم کفن
کنون با من این دیو واژونه تیز بکوه افکند تا شوم ریزریز
یکی چاره باید کنون ساختن که رایش به آب آید انداختن

رستم با خردش ، انداخته شدن در دریا را برمیگزیند . در دریا ، با آنکه بسیارخطرناکست، ولی امکان شنا کردن هست . انسان با شناگری دردریای خطرناک، میتواند خودرا از مرگ، نجات یابد .
اکوان دیو ، گوری که گور نیست
رستم به نخجیرگور میرود
گور ِ دورنگ ، همان بهمنست
اگرچه کیخسرورستم را به «جنگ با اکوان دیو» میفرستد ، ولی رستم چنین کاری را بیش از « نخجیری یا شکاری » نمیداند . او اکوان دیو را میخواهد شکارکند . وخسرو میداند که گرچه این دیو ، گور خوانده میشود ، ولی این دیو گور نیست .
همی رنگ خورشیددارددرست سپهرش به زرآب،گوئی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی زمشگ سیه تا بدنبال اوی
سمندی بلندست گوئی بجای بگرد سرین و بدست و بپای
بدانست خسروکه اونیست گور که برنگذرد گورازاسپی بزور
که آن چشمه ای ُبد که اکوان دیو جهان گشت ازاوپرفغان وغریو

اکوان مانند اسپیست دورنگ( زرد و سیاه ) وجایگاهش ، چشمه است . « گور» ، حیوانیست ابلق یا دورنگ . گور یا گور اسب ، حیوان وحشی است ازجنس اسب ولی به اندام خر، پوست آن سپید است و یازرد ، و دارای خطوط سیاه . و گور ، حیوانی بود که همیشه ، آب وگیاه را تداعی میکرد ، چنانکه قطران میگوید : هرکجا گوران بود آنجا بود آب و گیا . یا اسدی میگوید : کجا گوردشتی است ، آب و گیاست . و از ویژگیهای دیگری که به آن نسبت داده میشود ، گریزنده و رمنده بودنست . وگور در افواه مردم ، رابطه با معرفت هم دارد ، هرچند که شکل خرافی به خود گرفته است. چنانکه برهان قاطع مینویسد : « گویند نگاه کردن برچشم او ، قوت چشم افزاید و صحت چشم را نگاه دارد و منع نزول آن کند » . این اندیشه ها ، رد پای ویژگی « گور» است . دورنگه بودن ، یا ابلق بودن ، گوهر « بهمن = هومان » یا اصل خرد آفریننده است. آنچه دورنگ را به گونه ای به هم می پیوندد که نمیتوان ازهم جدا کرد . آنچه اصل میان یا سنتزو آمیزنده است . خرد ، نیروی آمیزنده و سنتزاست و چنین نیروئی ، اصل آفریننده کیهانست . در فرهنگ زنخدائی ، پیوند و آمیختن دواصل ( تاریکی با روشنائی ، ماده با نر ، زمین با آسمان ، آب و تخم ،.... ) باهم ، بنیاد پیدایش جهان و زمان و بینش بود . چنانکه واژه « گوران » ، درکردی به معنای « رُستن » و « تکوین یافتن جنین در رحم » است . آنچه ابلق یا گورست ، اصل روئیدن وزائیدن ، یعنی آفریدن است . این اندیشه ، یک اندیشه انتزاعی و فراگیر بود . ازجمله نام دیگر آن ، «جفت آفرید» بود . به همین علت روز دوم هرماهی ، اینهمانی با بهمن داشت . هلال ماه هم دوشاخه دارد . « ذوالقرنین »، از ویژگیهای بهمن بود . بهمن یا هومن ، اصل زایش و انقلاب و تحوّل بود ، تخمی درون هرتخمی بود ، ازاین رو مینوی مینو ، یا« مانمن» نامیده میشد. به عبارت دیگر ، بهمن ، گوراست ، ابلقست . مثلا تصویری را که « فروهر» میخوانند ، و در تخت جمشید هست ، وامروزه همه با آن آشنا هستند ، و ترکیب نیم تنه انسان با مرغست ( نیم انسان ونیم مرغ ) ، نماد « بهمن » است . البته دوچیزکه به هم چسبیده ، و ازهم جدا ناپذیر بودند ، پیدایش « بهمن» شمرده میشدند . در ماه نیایش میآید که نخست، بهمن در ماه ، پیدایش می یابد . بهمن ، خودش ، نا دیدنی و ناگرفتنی است ، ولی درماه ، دیدنی ولی ناگرفتنی میماند . به همین علت، رستم نمیتواند ، اکوان را بگیرد . اکوان، هنوز دیده نشده ، نا پدید میشود . ماه ، ازیکسو ، ماه پُراست که بهرام ( که درتورات وقرآن، جبرئیل شده است، مجموعه تخم همه نرینه ها ) میباشد ، و ازسوی دیگر، هلال ماه است ، که رام ( وای به= باد نیک ) میباشد . پس یکی ازجلوه های بهمن ، باد نیک ( وای به = رام ، باد صبا ، باد شمال ) است . و در آغاز داستان « اکوان » ، چو باد شمالی برو- بررستم - بر گذشت . دربروج ماریا اژدهائیست که جوزهر خوانده میشود . جو زهر ، سبکشده واژه « گوازچیتره » است. به عبارت دیگر گوهر و ذات این مار، گواز است ، یعنی جفت آفرید است . به همین علت سراین ماه که آغاز فصل بهاراست و انقلاب بهاری را پدید میاورد ، دوپیکر است که درعربی « جوزا» خوانده میشود ، که معرب واژه « گواز» است . دوپیکر را « دومسگر» ، یعنی دوعاشق میخوانند ، چون این جفت ، همان بهرام و رام هستند که بُن آفرینش هستند و ازهم جداناپذیرند. همانسان گردونه آفرینش که گردونه نخستین است ، و دواسب یا دوگاو آنرا آنرا میکشند ، باز پیدایش بهمن هستند ( این دوگاو یا دواسب » نیز همان رام و بهرام هستند . این گردونه نخستین ، اگرا راتهagraerathe نامیده میشود که درشاهنامه « اغریرث » شده است، که نام دیگرش « گوبد شاه » است . گوبد ، در مرزبان نامه ، دیو گاو پا خوانده میشود . گوبد ، همان « گاو+ پاد » میباشد . در مینوی خرد (۶۱ ) پاره ۳۱و۳۲ میآید که « گوبد شاه در ایرانویچ ... است و از پای تا نیمه تن ، گاو ، و ازنیمه تن تا بالا ، انسان است و همواره درساحل دریا می نشیند ...» . گاو یا اسپ ، هر دو ، دراین زمینه ، یک نقش را بازی میکردند . این بود که گوبد شاه یا اغریرث ، نیمه تنش که سرش و سینه اش باشد ، انسان و نیمه تنش ، که چهارپایش باشند ، اسب یا گاو بود . ازاین رو ، دو نام گوناگون ازاو ، باقی مانده است .چنانچه آمد ، در مرزبان نامه ، « دیو گاوپا » نام همین بهمن است ، و در بروج ، برج نهم ، « نیم اسب » خوانده میشود . ما اگر نگاهی به نامهای گیاهان بپردازیم ، می بینیم که نام « بهمن سپید» ، centaurاست که سانتور یا« قنتریه» یا قنطریون خوانده میشود . دنب اژدها یا مارفلک ، که جوزهر= گوازچیتره خوانده میشود ، همین « نیمسپ » است . گوبد یا گووات ، سرور باد است و با این باد است که انقلاب زمستانی شروع میشود . طبعا این باد ، میزند ( باززد = طوفان ) و می برد . ازاین رو دیده میشود که وقتی رستم را خسته وخفته می یابد ، با سرعت ، باد میشود و زمین دور اورا می برد ، و اورا از ریشه میکند .
چو اکوانش از دور خفته بدید بتگ بادشد تا براو رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش زهامون بگردون برافراختش
هنگامی که بهمن درجهان پیوسته سیمرغیست ، تخم درکنار چشمه یا رود است و از شنای درتری ، میشکوفد و می بالد و پرواز به آسمان میکند و همپرس خدایان میشود . اکنون ، این باد ، اورا ریشه کن میکند . تصویردر راستای منفی بکار برده میشود . چون و چرا و « ازکجا» و شک و احتمال ، انسان را ریشه کن میکند و به انجمن خدایان نمی برد ، بلکه معلق و آویزان میان آسمان و زمین می برد . انسان ، موقعی با پرسشها ، بیدار میشود که از ریشه در زمین بریده شده است، و آویخته میان زمین و آسمانست. بیداری ، بیداری درخطر است . چون وچرا ی حقیقی ، چون وچرائیست که انسان را میان آسمان و زمین میآویزد ، و همیشه درچنین هنگامیست که انسان ، بیدار میشود . ولی رستم هنگامی که میان دوآلترناتیو مرگ ، قرار داده میشود ، یک آلترناتیو را برمیگزیند و آن آلترناتیو ، « زندگی کردن با دلیری ، و خریدن خطر به خود » است . نو اندیشیدن ، همیشه با ریشه کن شد از جای استوار، و آویختگی میان خطرها ممکنست و تنها راه نجات ، برگزیدن راهیست که با پذیرش خطرات میتوان پیمود . اکوان اورا به امکانی که رستم برگزیده ، فرو میافکند :
بدریای ژرف اندرانداختش کفن ، سینه ماهیان ساختش
همان کزهوا سوی دریا رسید سبک ، تیغ کین ازمیان برکشید
نهنگان چو دیدند آهنگ اوی ببودند سرگشته از جنگ اوی
بدست چپ وپای، کرد آشنا بدیگر زدشمن همی جست راه
زکارش نیامد زمانی درنگ چنین باشد او کو بود مردجنگ
زدریا بمردی بیکسو کشید برآمد بخشکی و هامون بدید
برآسود وبگشاد بند ازمیان برچشمه بنهاد ببر بیان

بدینسان ، رستم خودش کشتی شناگرمیشود و باخردش از دریا پرخطر میگذرد و نیازی به کشتی نوح نمی یابد .

گلاویزی خرد انسانها با بحرانها

منوچهرجمالی

گلاویزی ِخردِ انسان با بحرانها
چرا ما همیشه گرفتار طوفان نوحیم ؟
چرا، گوهر ِیهوه وپدرآسمانی والله ،
طوفانسازاست

کشتی ِخردانسان را ازاوگرفتند
تا درکشتی نوح بنشیند
هلال ماه = ِکشتی = َخرَد
وضع فوق العاده ، بحران ، وضع استثنائی ، انقلاب،
چهره های گوناگون ِ« طوفان » هستند
چرا کشتیهای خرد انسانها، در طوفان ، غرق میشوند
وچرا ، کشتی نوح ، غم غرقشدن ندارد ؟
« هرکه با نوح نشیند، چه غم ازطوفانش »
درآغاز شاهنامه ، پس از گفتار در آفرینش عالم و آفرینش آدم و آفرینش آفتاب و ماه ، ستایش پیغمبر
میآید . دراینجاست که تصویر زندگی بشردرجهان ، به شکل زندگی در« دریای طوفانی »، طرح میگردد . زندگی در دنیا ، زندگی دردریای پرازتندباد وپراز امواج است که همه، بدون استثناء درآن غرق خواهندشد . زیستن تا زمان غرقشدن، درکشتی ، امکان دارد. درواقع ، درگیتی ، زمینی نیست که بتوان روی آن پایدار زیست . دراین دریا که کل جهان را فراگرفته است ، همه غرق میشوند ، و ناخدائی که انسان را نجات بدهد، نیست . درحقیقت درچنین جهانی که سراسرش را دریا پوشانیده ، ساحلی نیست . فقط خردمند ی مانند فردوسی ، دریکی ازاین کشتیهاکه عروسگونه است،دویارباوفا دارد که اگرهم غرق بشود ، با آنها خواهد بود( با آنها غرق خواهدشد) . این اندیشه ،البته از« جهان بینی زروانگرائی»دوره ساسانی برآمده است ویک اندیشه اسلامی نیست .هرچند اغلب خوانندگان ، دردید نخست ، آنرا با « تصویر کشتی نوح » که در ذهن دارند، میخوانند، ولی اگربا دقت،این چند بیت خوانده شود ، تصویرکشتی نوح ، مورد نظر نیست. دراین ابیات ، اندیشه« منجی و ناخدا ی کشتی که با رهبری خدا ، کشتی را به کرانه نجات میرساند » ، نیست ، که محور داستان کشتی نوح ، درتورات ودر قرآنست .
حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو، تند باد
چوهفتادکشتی بروساخته همه بادبان ها برافراخته
یکی پهن کشتی، بسان عروس بیاراسته هم چو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و وصی
خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا وبُن نا پدید
بدانست کو موج خواهد زدن کس ازغرق،بیرون نخواهد شدن
بدل گفت اگربا نبی و وصی شوم غرقه ، دارم دویار وفی
دراین اشعا، مذاهب گوناگون،همه، کشتیهای روان دراین دریایند، و تنها یک کشتی منحصربه فرد، نیست. اندیشه « منجی » فقط با یک کشتی وبایک نجات دهنده،گره خورده است.
نشستن درکشتی،برای«نجات ازدریاوازطوفان نیست».سراسرجهان،دریاوطوفانست،ودرجهان نیز،ساحل نجاتی،وکشتی نجاتی نیست.سراسرجهان، دریای پرازتند باداست ، و زمینی که کسی درکرانه اش لنگر بیندازد و ازآن پیاده شود ، نیست.ازاینگذشته، سخنی ازاین نمیرود که هیچکدام ازاین کشتیها، ازطوفان ، ایمن خواهند ماند، بلکه یقین بدان هست که دراین دریا ، طوفان خواهد شد، و « کس ازغرق، بیرون نخواهد شدن » .این همان اندیشه ایست که حافظ، بگونه ای دیگر، گفته است که:
جنگ هفتا و دوملت، همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند
اغلب خوانندگان و پژوهشگران شاهنامه ، این ابیات را با همان تصویر طوفان نوح اسلامی که در ذهنشان جا افتاده ، میخوانند، ونا آگاهبودانه ، درهمان راستا ، آنرا میفهمند ، و به پیآیندهای غلط میرسند . ولی درست محتوای این اشعار، با تصویر کشتی نوح درادیان ابراهیمی ، تفاوت کلی دارد . اندیشه ای که درطوفان نوح بیان میشود، اینست که دریای پرآشوب و طوفانی زندگی ، نیاز به کشتی دارد ، که خدا، ناخدای حقیقی اش باشد ، تا بتواند سرنشینان آنرا به ساحل رستگاری برساند . ازاینگذشته ، دریای نوح ، دریائیست که ازخشم، ناگهان بطورموقت وگذرا برمیخیزد ، و درپایان، این طوفان، وقتی علت خشمگین شدن را برطرف ساخت ، فرومی نشیند .علت خشم ناگهانی، ایمان نیاوردن اغلب مردم جهان به « نخستین پیامبری که ازمردمان ایمان میخواهد ، ووقتی الاه ، ریشه بی ایمانان را به کلی ازجا َ کند، وفقط موءمنان باقی ماندند ، طوفان نیز بپایان میرسد. بی ایمانی انسانها ، الاه را خشمگین میسازد، و تا جان بی ایمانان را نگیرد ، خشمش فرو نمی نشیند .ولی در اشعارشاهنامه که دربالا آورده شد ، جهان، «همیشه» بخودی خود ، دریای طوفانیست، و مسئله ، مسئله « غضبناک شدن یکباره خدانیست » . دراین صورت ، باید پذیرفت که الاه ، همیشه غضبناکست و هیچگاه غضبش فرو نمی نشیند. به عبارت دیگر، مردمان همیشه « بی ایمان » میمانند . خدا ، از همان آغاز،جهان زندگی را برای همیشه،جهان طوفانی خلق میکند، وهمیشه آنرا دریای طوفانی نگاه خواهد داشت ، وجهان ، دریای بی ساحلست . این تصویر البته به تصویر خدائی میکشد ، که طبق خرد و حکمتی رفتار نمیکند ، و درست ، زروانیان ، چنین تصویری از زمان داشتند ، که در شاهنامه ، و به ویژه در دوره ساسانیان ، باز تابیده شده است . ولی الاهان ابراهیمی ، خشم و غضبشان ، از روی حکمت است و درحکمت، میتوانند ، شرّ را برای رسیدن به غایت خیر ، بکار ببرند . البته نزد ایرانیان، خشم ، نمیتوانست گوهر خدائی باشد ، و حکمت ( بکاربردن آلت شرّ برای غایت خیر هم) ، برضد فلسفه « راستی » ایران بود. تنها راه چاره ، پیدایش خدای زمانی بود که خرد نداشت ! یا اگر داشت ، طبق خرد ، کار نمیکرد . زمان ، سلسله ای از رویدادها و کارهائی بود که هیچ منطقی درآن نبود . به عبارت دیگر، برهه های زمان ، ازهم بریده بودند . در روند زمان ، خرد، نمیتوانست روان شود تا همه این برهه ها را به هم بپیوندد .
چنانچه دیده خواهد شد ، تصویر « کشتی، وکشتی که زندگی درآن بی گزند میماند »، به تصویر ِ « هلال ماه » باز میگردد، که اینهمانی با « خرد » داشته است . چنانچه انسان درشاهنامه به شکل درخت سرو نموده میشود ، که در فرازش ، ماه یا هلال ماه است. ازسوی دیگر، هلا ل ماه ، زهدانی بود که تخمهای همه زندگان ، درآن ، ایمن از گزند بودند . پیوند این دوتصویر باهم ، این اندیشه بود که خرد انسانی ، این خویشکاری را دارد که جان را از هرگزندی ، دور میدارد ، و بهمن ، که اصل خرد است ، اصل ضدخشم(ضد قهرو خشم وخشونت وآزار ، یعنی ضد طوفان) است . نشستن درکشتی نوح ، بیان « ناتوانی خرد انسان در دریای طوفانزده زندگی » است . خرد انسان ، دیگر نقش کشتی را بازی نمیکند . بریدگی یا تهیگی ، علت آن میشود که خردهای انسانها، نمیتواند درهلال ماه ، به هم بپیوندند ، و باهم یک کشتی بسازند . وقتی خرد انسانها نتوانند به هم به پیوندند ، آنگاه همه درخطرند. درفرهنگ ایران ، ماه و خورشیدی که از ماه ، هرروز میزائید ، مجموعه همه خردها یا چشم ها بود . درواقع ، هلال ماه ، خرد ی بود که از پیوند یافتن همه خردها بدست میآمد و این خرد اجتماعی و همگانی ، کشتی ای بود که نشستن درآن ، هر گزندی را از اجتماع دور میداشت . ازهمین تصویر، ولی در سوی وارونه سوء استفاده شده بود .
کشتی نوح ، براین اندیشه بنیادی استواراست که ، زیستن در اجتماع و درجهان، با خطرات و بحرانها و اضطرابات روبروست ، و زندگی کردن ، نیا ز به « کشتی ایمان وبینش ایمانی » دارد، که خدا ، ناخدا و منجی حقیقی آنست ، که کشتی را در طوفانها راهبری میکند.هیچکس با « خرد وبینش برخاسته ازخردخودش » نمیتواند دراین طوفانها ، جان بسلامت ببرد . این بینش خدائیست که میتواند کشتی را درطوفان راهبری کند . مجموعه خردهای انسانها درهماندیشی باهم ، کارسازنیست . مجموعه خردهای انسانها باهم ، نقش « اصل خرد یا خدای خرد » را بازی میکرد. خرد اجتماعی ، نقش نجات دهنده زندگی از خطرات را داشت و دراینجا ، خدا از اجتماع ، بریده نبود ، بلکه خردِ کل ، یا خدا ، پیوند یابی خرد همه انسانها به هم بود . ولی کشتی نوح ، تصویریست که میان خدا و خرد انسانها ، تهیگی و پارگی ایجاد میکند . « ایمان به بینش الاه » ، جانشین « یافتن شیوه همآهنگسازی خرد ها در هماندیشی باهم » میگردد .
هرکه با نوح نشیند ، چه غم از طوفانش
طوفان درعربی، دارای این معانیست : مرگ شتاب و سریع ، ُمردن، ُکشتن، سختی و تاریکی شب، و بقول منتهی الارب: طوفان ، هرچیزست که بسیار و غالب میباشد و همه را فرامیگیرد ، یا هرچیز بسیار، که احاطه کند تمام جماعت را. البته معنای اولش آنست که آب بسیار که همه را بپوشد یا سیل یا آب که از زمین برایدوهمه را غرق کند. درهرحال این تصویر از زندگی اجتماعی دردنیا ، نشان میدهد که ما همیشه، درطوفان، زندگی میکنیم . بقول شیخ عطار:
روزوشب برخشک ، کشتی رانده ام
گرچه دایم ، غرق طوفان می زیم
زندگی، « همیشه » ، وضع استثنائی و اضطراری دارد ، و طبعا قوانین عادی ومعمولی ، در اضطرار و تنگی و بحران، کاربردی ندارد . خرد ورزی فردی انسانی که با اتفاقات عادی و معمولی وتکراری کار دارد، رویارو با این طوفان سهمناک ، چاره گرنیست ، ونیاز به « کشتی ایمان به آموزه الهی برای همه موءمنان » هست . در تفکر بودا، چنین دریائی که سراسر مسیر زندگانی را فرا گرفته باشد ، نیست ، بلکه درمسیر زندگانی ، رودخانه پرازموجی پیش میآید ، که با « زورق دین » باید ازآن گذشت . تصویر کشتی و زورق، فقط نقش موقت، درمسیر زندگی بازی میکند. اینست که زورق دین، پس از عبور ازاین رودخانه ، دیگر، بکار نمی آید. و باید آنرا پس ازعبور، ترک کرد، و ازآن گذشت. وفاداری به زورقی که مرا از رودخانه نجات داده است ، این نیست که ماپس ازعبورزرودخانه،آن زورق راهمه عمردرسراسر راه، به دوش بکشیم .« دین » از دید بودا، زورقیست که برای مرحله ای کوتاه درمسیر زندگی، بکارمیآید.مسئله زندگانی، مسئله نجات ازچنین دریای فراگیر، یا زیستن همیشه در دریا نیست .
مسئله ادیان نوری ، آنست که زندگی ، همیشه، وضع استثنائی و اضطراری دارد ، و طبعا قوانین عادی و معمولی و خرد ورزی فردی انسانی که از تکرار عادیات ، و آزمایش عادیات ، بینش خود را فراهم میآورد ، دراضطرار و تنگی و بحران ، کاربردی ندارد، وغرق شدن، رویدادی حتمیست . طوفان و بحران و انقلاب و تنگی ، چنانچه پنداشته میشود ، حالات و اوضاع فوق العاده و استثنائی و موقتی نیستند ، بلکه درست ، آرامش و آشتی و « آنچه ما حالت عادی مینامیم »، حالات غیرعادی و استثنائی و گهگاهی هستند . زندگی در دنیا ، همیشه طوفانی و بحرانی است ، یا آمدن طوفان و بحران ، ناگهانی و غیرمنتظره است، ولی همیشه باید ازآن «اندیشید» وهمیشه باید چشم براه آن بود . زندگی ، همیشه منتظر بحران و وضع فوق العاده و انقلاب و نا آرامیست .اندیشیدن ، ازترسیدن، جدا نیست .انسان، همیشه درترس ، میاندیشد . ازاینرو ، اندیشیدن ، نمیتواند رفع ترس را بکند . نجات از ترس ، نجات از اندیشیدن هم هست . انسان ، موقعی ، هم از ترس ، و هم از اندیشیدن ، نجات می یابد ، که درکشتی ایمان ( کشتی نوح ) بنشیند . ادیان ابراهیمی ، برپایه این اندیشه بنیادی وشیوه اندیشیدن ( اندیشیدن ، اندیشیدن ازترس ودرترس است ) ، بنا شده اند .اینست که داستان طوفان نوح ، داستان ِ « حادثه ای یکباره در هزاره ها پیش » نیست ، بلکه بیان « روزمره بودن طوفان » است ، و کاربرد این اندیشه آنست که مردمان ، نیاز به کشتی دارند ، که ناخدائی ، با بینشی فوق العاده داشته باشد ، وانسانها، به خرد خود ، اطمینان نکنند ( درکشتی خرد خود ننشینند ) . خرد آنها برای آنست که نیاز به کشتی دارند و چگونه و ازکه باید بلیط ورود به این کشتی را خرید و به موقع درکشتی نشست . البته پیشفرض این کشتی ، انست که اجتماع باید طوفانی باشد، یا مردمان همیشه از آمدن طوفان بترسند ، تا ایمان به این ناخدا و بینشش ، بکار آید . اینست که باید عملا بشیوه ای که ممکنست ، همیشه طوفان ایجاد کرد ، یا همه را همیشه از آمدن طوفان ترسانید ، تا این کشتی و کشتیبان، مهارت و توانائی و بینش خود را نشان بدهند.ازاین رو، داستان طوفان نوح درقرآن و تورات، اهمیت بنیادی درزندگی دارند، وهمیشه مسئله روزند .
تاءمل ژرف دراین داستان ، که به نظر بسیاری ، تصویری کودکانه میباشد، مارا متوجه خطرهائی که درآن نهفته اند میکند . مسئله ، تنها برگزیده شدن برای نشستن در کشتی نجات نیست ، بلکه مسئله ازسوی دیگر، مغضوب شدن و نفرین شدن و به هلاک سپرده شدن ِ کسانیست که ازنشستن درچنین کشتی سرباز میزنند . الله درقرآن ، به خواست نوح ، طوفان را میفرستد، تا سراسرجهان را که به او ایمان نیاورده اند ، نابود سازد. کشتی نجات ، فقط برای دادن حق زیستن به عده ناچیزی از موءمنانست. آنکه ایمان نیاورد، حق به زیستن ندارد . و این برای کسیکه ریشه درفرهنگ ایران داشت، ناپذیرفتنی بود . چون ، « مهر» ، معنائی جز « مهر به جان، ومهر به جانان= سراسر جانها » نداشت . خدا درفرهنگ ایران ، مجموعه همه جانها (= جانان) بود، و مهربه خدا ، مهرورزی به همه جانها بود . ازاین رو، شیخ فرید الدین عطار، با دیده ای انتقادی به این « اندیشه نهفته در طوفان در قرآن » نگریسته است، که درواقع ، ضربه سهمناکی به کل شریعت اسلام میزند . شیخ فریدالدین عطارنیشابوری در مصیبت نامه ، داستانی از نوح ،« پس از طوفان» میآورد ، که نقدی بسیار ژرف از اندیشه بنیادی است که در قرآن ، در داستان نوح گنجانیده شده است. داستان نوح در قرآن، تفاوت با داستان نوح در تورات دارد .عطار، نقدی غیر مستقیم از داستان نوح درقرآن میکند که بنیاد « شریعت اسلام » را زیر سئوال میبرد . اندیشه ای که دراین داستان، به عبارت میآید آنست که : فقط کسیکه ایمان به الله و رسولش دارد ، حق به زیستن دارد . وهرکسی که ایمان به الله و رسولش ندارد ، حقانیت به زیستن را درگیتی از دست میدهد . این اندیشهِ « اولویت ایمان ، بر زندگی یا جان وخرد است » که متضاد با فرهنگ ایران بود . طبعا برای زیستن دردنیا ، باید دراین کشتی ، زیست، و طبعا باید به بینش و توانائی رهبر و منجی و ناخدای کشتی، ایمان داشت، و خود وخرد خودرا تمام عیار، به بینش ناخدا سپرد ، و بسراغ اندیشیدن خود برای نجات دادن خود با خرد خود نرفت . کسیکه دراین کشتی نرود، یا بسخنی دیگر، موءمن نباشد ، زندگیش طعمه تندبادوامواج ونیستی وخشم سهمناک الاه خواهدشد . این داستان نوح ، هم درتورات و هم درقرآن ، درست برضد « اندیشه مقدس بودن جان و زندگی، وبرضد ِ اولویت جان وخرد، بر ایمان » است . البته اصل مقدس بودن زندگی در گیتی ، بنیاد سکولاریته است . زندگی کردن در گیتی و درزمان ، گزندناپذیراست . هیچکسی و هیچ قدرتی و هیچ خدائی ، با هیچ بهانه و دلیلی ، حق ندارد گزندی به زندگی وخرد انسان برساند. با این استدلال که انسان، چون مفسد وشریرو تباهکاراست ، یا چون خرد خودرا سرچشمه حل مسائل زندگی اجتماعی میداند وبه کار میگرد ، پس باید جامعه انسانی را یکجا ازبین برد ، برضد اصل قداست جان، وبرضدِ اصل اولویت جان وخرد ، برایمان است . خرد درفرهنگ ایران، چشم جانست و ازجان وزندگی ، زاده شده است و به همان اندازه مقدسست که جان و زندگی . از همین مقدمه کوتاه ، میتوان دید که درست مسئله طوفان نوح ، با فرهنگ ایران روبرومیشود، وراه چاره ای جز این ندارد که ، فرهنگ ایران را نابودسسازد، یا مسخ و تحریف ومخدوش سازد، یا بنام کفروشرک والحاد ، سرکوب کند . فرهنگ ایران ، دربرابر اِلاهان و شرایع وآموزه هائی که زندگی وخرد رامقدس نمیشمارند، وآنرااولویت برهرگونه ایمانی نمیدهند،میایستد وپایداری میکند.اینکه طوفان نوح درقرآن، با منش وگوهر فرهنگی مردمان ایران درتنش بود،درهمین داستان عطار، نمودارمیگردد . عطار میگوید :
نوح پیغمبر، چو از کفّار رَست با چهل تن کرد برکوهی نشست
بودیک تن ازآن چهل ، کوزه گر برگشاداویک دکان، پرکوزه در
جبرئیل آمد که میگوید خدای: بشکنش این کوزه ها، ای رهنمای
نوح گفتش:آن همه نتوان شکست کین به صدخون دلش آمد بدست
گرچه کوزه بشکنی، ِگل بشکند درحقیقت مرد را دل بشکند
بازجبریل آمد و دادش پیام گفت میگوید خداوندت سلام
پس چنین میگوید او، کای نیکبخت
گرشکست کوزه ای چندست سخت
ای بسی زان سخت تر درکل باب کزدعائی خلق را دادی به آب
همتی را برهمه بگماشتی لاتذر گفتی و کس نگذاشتی
درسوره نوح میآید که « وقال نوح لاتذرعلی الارض من الکافرین دیارا – نوح گفت هیچکسی از کفار را برروی زمین باقی مگذار.
یک جهان آدمی کشتن رواست ؟
خود دلت میداد ای شیخ کبار زان همه مردم برآوردن دمار
کزپی آن بندگان بی قرار لطف ما چندان همی بگریست زار
کاین زمانش درگرفت ازگریه چشم
تو مرو ازکوزه ای چندین به خشم
دراینجا ، عطار، نوک تیز انتقادِ بظاهر بسیارنرم را، بسوی نوح که پیامبر الله درقرآنست، میگیرد. درظاهربه طرفداری الله برمیخیزد، و به رسولش نوح میتازد، ولی در باطن ، این خود تصویر« الله » است که مورد انتقاد قرارمیگیرد . درظاهر این الله است که نوح راسرزنش میکند، که این تو بودی که ازمن خواستی ، احدی ازکفار یا بی ایمانان را درگیتی زنده باقی نگذارم ، و همه را معدوم سازم .این توبودی که مرابا دعایت، مجبورو وادارکردی دست به این کشتار بشریت و کل حیوانات بزنم ! من که تسلیم این دعا وخواهش تو شدم،اکنون براین کار میگریم. توکه حاضرنیستی به یک کوزه گر،بگوئی، کوزه هایش را بشکند، وازچنین خواستی، خشمگین میشوی ، چگونه بدلت آمد که ازمن ، که همه بشریت وجانوران با مهرخود آفریده ام ، و دوست میداشته ام ، نابود سازم . البته این تصویر ازخدا، که عطار دارد ، الله اسلام و یهوهِ یهودیت و پدرآسمانی مسیحیت نیست . این تصویر، تصویر خدای ایرانست ، که هنوز در ذهنش زنده مانده است . البته تصویر خدای ایرانی ، که « اصل مهر به جانها درگیتی ، و خودِِ همه جانهاست » ، کُشتن و آزردن جان را نمی پسندد ، ولو آنکه پیامبروفرستاده اش نیزازاو، چنین خواهشی کند. اجابت چنین دعائی ، عمل کردن برضد گوهرخودش هست که جانان و مهر به همه جانهاست . حتا خودش ، حق ندارد که آزردن جانی را بپسندد ، چه رسد به آنکه برای ارضاء خاطر فرستاده اش که باید همین اصل را ترویج کند و ارج بنهد ، برضد گوهرخودش که « مهر به همه جانها بدون استثناء است » ، دعای اورا اجابت کند .
ازاین استدلال، مشخص میشود که عطار، به در، میگوید که دیوار،بشنود. عطاراز زبان خدا ، نوح را در ظاهر، سرزنش و ملامت میکند ، ولی درحقیقت ، تصویر چنین الاه را به کلی، طرد و رد میکند. همین سرزنش شدید نوح یاسرزنش پیامبران دیگر ابراهیمی بطورکلی که در آثارش میآید ، و «اندیشه بینش ایمانی ، که عده ای رابرمیگزیند، وبدانها حق انحصاری زیستن دراجتماع میدهد، و مابقی راکه کفارهستند، مستحق نابودی میشمارد»، چیزی جز نفی وانکارخود ِالله ویهوه و پدرآسمانی نیست.
هرچند عطار، رسول الله را که نوح باشد ، با الله ، اینهمانی نمیدهد ، بلکه چنین وانمود میکند که نوح ، نه تنها کاری سرخود کرده است که همآهنگ با خواست خدا نبوده است، بلکه خواهشی برضد خواست گوهری خدا بوده است ، ولی در این ادیان ، فرستاده و رسول و مظهرالاه ، پیام آورامین ِ الاه است ، و فقط، مسئول ابلاغ امرو نهی این الاه ، به مردمانست . البته درفرهنگ ایران ، خدا ، تبدیل به گیتی ، یعنی تبدیل به همه جانها میشود، و مردمان ، باهم ، خوشه ای هستند ، که خدا نام دارد ( خدا= خوشه مردمان = جامعه ) . بنا براین ، پدیده واسطه و رسول و نبی و حجت و مظهرو ... درفرهنگ ایران ، معنائی ندارد . این تصویر خدای ایران ، نه تنها در عرفان، خود را در اصطلاحات اسلامی ، به عبارت آورد ، بلکه در ضمیر ایرانیان، این تصویر خدا زنده باقی ماند . چنانچه « الله » نتوانست جای واژه « خدا » را بگیرد.
اینست که عرفا و ایرانیان ، نا خود آگاه ، همیشه « با تساوی نا مساوی خدا با الله » کار دارند . آنها ، همشه درتلاشند ، تصویرخدای ایران را ، جانشین تصویر الله سازند ، ولی الله ای که نقاب خدا را به چهره میزند ، همان الله ، باقی میماند . این گلاویزی و تنش و کشمکش میان خدا و الله ، در ضمیر هرایرانی ، بدون وقفه ، روی میدهد . تصویر خدائی که ازفرهنگ ایران درایرانی ، هزاره ها تراویده ، و همیشه درضمیرش حاضر و زنده است ، نمیتواند الله ای را که درسطح آگاهبود او ، حکومت میکند ، تاب بیاورد، وهمیشه به او ، « کرشمه حسن » میآموزد . کشمکش و تنش این دوتصویر، در داستانهای گوناگونی از عطار و مولوی (مثلا موسی و شبان در مثنوی ) چهره به خود میگیرند