مسئله بنیادی انسان جستجوی زندگی در گیتی است
منوچهرجمالى
مسئله بنيادى انسان ،
جستجوى زندگى در گيتى است
نه « جستجوى حقيقت »
ازکجا ، سکولاريته سرچشمه ميگيرد؟
مسئله بنيادى ِ انسان دراصل ،« جستجوى حقيقت » نبوده است ، بلکه مسئله بنيادى انسان ، جستجوى زندگى در گيتى » بوده است و ميباشد . در گذشته ، اين سرانديشه ، در داستانهاى « جستجوى آب زندگى »، شکل به خود ميگرفت .داستانهاى خضر ( که نام ديگر ِ همان سيمرغ است ) آب حيات را ميجويد ( درداستانى در شاهنامه ) . تشنه آب بودن ، تشنه گوهر زندگيست .همچنين داستان رستم در هفتخوان، که غرم اورابه آب راهنمائى ميکند ، حاوى همين انديشه جستجوى زندگيست ، و غرم ، يکى از چهره هاى سيمرغست . آب ، به معناى افشره و شيره زندگى ( همه جانها ) شمرده ميشد . جانور، مى زيد ، ولى انسان ، فقط نمى زيد ، بلکه در جستجوى « زندگى کردن بهتر در گيتى » است . او ميخواهد که بهتر ازآن بزيد ، که زندگى ميکند . او با خردش، که پيدايش همان جان يا زندگى اوست ، ميتواند زندگى خود را بهترسازد . خردش ، کليد ، گشودن بهشت درگيتى است . او ميخواهد برغم فريب خوردن ، برغم درد بردن، برغم اشتباه کردن ، برغم برخورد با تضادها ، برغم واقعيات تلخ و پيچيده ، بهتر زندگى کند . او حتا ميخواهد برغم مرگ ، زندگى کند ، و مرگ را تبديل به زندگى کند. برترين دروغ و فريب ، آنست که به انسان بگويند « بهترين زندگى که تو درگيتى ميجوئى » در گيتى نيست ، بلکه در زندگى ديگرى ممکن است ، که درغيب است ، و فراسوى دنياست .تو بايد به اين شک کنى و بدبين باشى که دراين گيتى ميتوانى به زندگى بهتر دست يابى . ولى در فرهنگ ايران ( نه در زرتشتيگرى ، اينها، دومقوله متفاوت وحتا متضادند ) ، هومان که « خردسامانده ، واصل ضدقهرو پرخاشگرى » است ، و ما با آن، به برترين زندگى دراين گيتى ميرسيم ، بُن هرانسانى ،و درميان هرانسانى است ، وطبعا جستجوى زندگى ، جستجوى همين بُن زندگى در خود است . افزوده براين ، هومان يا بهمن ، اصل ميان بطورکلى هست . به عبارت ديگر ، اصل بهم پيوند دهنده ميان انسانها، و ميان انسان و خداست ( خوشه انسانها ، خداست ). هومان ، هم ، درميان انسانست، و هم ميان انسانها ، و هم ميان انسان وخدا . بدينسان، پيامبرى و مظهر الهى و رسولى ، در ميان خدا و انسان و گيتى نيست . ميان خدا و انسان ، بريدگى نيست که نياز به واسطه اى باشد . معنا و اصل آفرينندگى و بهزيستى ، در ژرفاى خود انسانست ، که بايد بجويد، نه در کتاب مقدسى ، نه در سخنانى که پيامبرى يا رهبرى بنام خدا گفته است. معنا و حقيقت زندگى در بُن هرانسانيست . معنا و حقيقت زندگى را درفراسوى زندگى ، درفراسوى دنيا قرار دادن ، بزرگترين دروغ و فريب است . دروغ ، درفرهنگ ايران ، اصل آزار (اصل زدارکامگى ) است . همه اين ايمانها، که حقيقت و معناى زندگى را، فراسوى زندگى ميدانند ( ميان انسان را، ازدرون انسان ، مى برّند و پاره ميکنند و به فراسويش ميبرند ) آزارنده زندگى دراين گيتى هستند ، نه رستگار سازنده . فرهنگ ايران ، دوجهان را نميشناخت. اصل به همبستگى جهان و خدا که اصل عشق يا مهر باشد ، راه به چنين پارگى وبريدگى را مى بست . اين خدا خودش بود که گيتى (= دنيا ) ميشد ، وطبعا دنيا و جسم و تن ، همانقدر مقدس بودند که خدا . گيتى و انسان ، امتداد و گسترش و شکوفائى خود خدا بودند . واژه « معنا » ، چيزى جز همان واژه « مانا » نيست، که « مينو » باشد . مينو، به معناى تخميست که هنگامى روئيد ، بهشت و خدا ( مينو ) ميشود . هومان ( =بهمن) ، مينوى درون مينو ، يعنى تخم درون هر تخميست . انسان هم که « مردم » باشد ، چنين تخميست . مردم ، مرکب از « مر+ تخم » است . به عبارت ديگر ، هومان ، اصل زاينده و آفريننده در خود هرجانيست . جوهر و حقيقت و معنا( مانا= مينو ) ى هر انسانى ، در ژرفاى خود زندگيش هست . انسان در جستجوى بهزيستى ، جهان را بهتر و آبادتر ميکند . هرچه ، جهان را آبادترسازيم ، بهتر خواهيم زيست . هومان را مردم ،« بزمونه = اصل بزم و همپرسى ، اصل زايش » ميخواندند . هومان که خردسامانده باشد ، خردى بود که از ژرفاى انسان با همپرسى (= ديالوگ ) ، جهان را سامان ميداد . سامان ، به معناى نظم و حکومت است . حکومت ، مستقيما ازخردى که در ژرفاى انسانها ، ميتراويد . حکومت الهى ، معنائى نداشت . اين همان انديشه ايست که در غرب ، در سکولاريته ، پيگيرى ميشود ، و درايران ، زرتشتيگرى ( در دوره ساسانيان ) آنرا سرکوبى کرد . سکولاريته ، معنا وحقيقت زندگى را در خود زندگى، درهمين گيتى ميداند ، و با آباد ساختن گيتى ، و با گسترش داد و آزادى وخرد انسانى در اين گيتى ، يقين دارد که ميتواند زندگى را بهتر سازد . سکولاريته ميکوشد ، حداقل اين انديشه را در گستره حکومت ، واقعيت بدهد ، ولى در واقع ، ريشه در انديشه اى دارد که سراسر زندگى را در برميگيرد. زندگى در خودش ، معنا و حقيقت دارد . به عبارت ايرانى ، بُن زندگى، در خود زندگى انسان است ( = هومان ) . زندگى انسان ، نياز به آن ندارد که به آن معنا و حقيقت « داده شود » ،يا هرروزى ، کسى براى آن معنائى تازه وضع کند . نوسازى (= فرشگرد ) ، فطرت خود انسان هست . زندگى ، بى معنا نيست که کسى به آن معنا بدهد يا ازآن معنا را بگيرد . کشف کردن معناى زندگى در خود زندگى ، بيان اصالت زندگى و اصالت خرد انسانى در گيتى است . دادن معنا به زندگى ، بيان آنست که زندگى ، به خودى خودش ، اصالتى ندارد . درسکولاريته ، زندگى به خودى خودش ، آبستن به معناست، و در پروردن زندگى ، اين معنا ، زاده ميشود .
