Wednesday, 6 June 2007

در جستجوی هویت ایرانی

در جستجوی هویت ایرانی و رهایی از نکبتی که سرزمین مان را فرا گرفته است.
چکیدهای از کتاب زال زر و زرتشت
استاد منوچهر جمالی


اندیشه بزرگ، با گذشته ای کار دارد که آینده را میآفریند ، و آینده ای را میاندیشد، که ازگذشته میروید ومی بالد و میگسترد ونوبرمیآورد .
اندیشه نازا ، گرفتار گذشته ایست که میخواهد همیشه درآینده، آنرا بنام « حقیقت جاوید » تکرارکند ، و آینده را ، تکرارگذشته میداند ، وتاآینده را گذشته نسازد، نمی آرامد .
و آنکه بنام ِاندیشیدن ، ازاندیشیدن میگریزد ، با گذشته ای کار دارد، که باید آن را نابود سازد و با آینده ای کار دارد ، که نیازبه گذشته ندارد، و برضد زبانیست که ازگذشته، روئیده، وفقط باآن میتوان به آینده اندیشید .او زمان را درتضاد میفهمد. آینده باید ضد گذشته باشد.

ما امروزه، دچارهمان تنش وکشمکشی هستیم که فرهنگ ایران ، هزاره ها در تنش و کشمکش میان زال زر و زرتشت ، یا « سیمرغ و اهوره مزدا» گرفتارآن بوده است ، و « گشودگی وبردباری درپذیرش نیرومندانه رنگارنگی و تنوع » زال زر ، با کاستن بدوی ِ پدیده های اجتماعی واخلاقی و سیاسی ، به اضداد سیاه وسپید درزرتشت ، به صورتی دیگر، فاجعه ایست که دست ازگریبان ما برنمیدارد .

« وجـود وصـلـه ای»

ما « وجودی وصله ای » ازخود ، ساخته ایم . وجود ما ، عقل ما ، زندگی ما ، همه اش ، وصله است . ما ، هم یک وصله ازاین ، هم یک وصله ازآن ، داریم . زیرپوشمان ، قرآن است . عبایمان ، کاپیتال است . عمامه امان ، جامعهِ باز پوپراست . تسبیحمان ، «زمان و بودِ » هایدگراست . عصایمان ، « نقد خرد ناب » ِ کانت است. انگشترمان ، « پدیده شناسی » هگل است . عینکمان را البته هر روز عوض میکنیم . ما اساسا با عینکهای گوناگون می بینیم . عقل ما ، اساسا عینکی است . چشمان ما که عقل ما باشد ، هرگزچیزی را ، مستقیم نمی بیند . بازار فکر وفلسفه ، بازار عینک سازها و عینک فروشهاست . بیخود نیست که ما از دکانی به دکان دیگر میرویم ، و عینکمان را برای پیشروبودن و توسعه گرابودن و پسا مدرن بودن ، عوض میکنیم ، تا همیشه ، نو ببینیم ، تا آینده نگر باشیم ، تا پیشتاز باشیم .
اساسا چشم ما ، بی عینک نمی بیند . اساسا چشم ما ، خودش اینهمانی با عینک یافته است ، وهرگاه دم ازچشم میزنیم، مقصودمان ، عینکش هست . وقتی دم ازعقل خود میزنیم ، مقصودمان عینکیست که دیگر، حوصله برداشتنش را ازچشم نداریم . سابقا عرفای عقب مانده و گوشه گیر، بجای شنیدن سخن درباره خدا و حقیقت ، میخواستند ، با « عین خودشان » ، خدا و حقیقت را ببینند ، وگرنه ، نه خدا را ، نه حقیقت را ، قبول نداشتند ، ولو صد ها رسول و فیلسوف ، خبر، ازخدا یا ازحقیقت بیاورد . آنها عجب توقعات بیجائی داشتند ! ولی ما ، تا با عینکمان چیزی را نبینیم ، قبولش نداریم . البته با هرعینکی ، چیزهائی را نیز نمی بینیم ، و طبعا آنها نیز ، « واقعیت و حقیقت » نیستند . چون « مدرن ونو» نیستند . « کهنه و اسطوره وافسانه و خرافه وعرفان » را ندیدن ، و به آنها به نظر تحقیرنگریستن ، بهترین شیوه دیدن است . چیزی « هست » که « مدرن ونو» باشد، و « تازه از خارج ، وارد ساخته شده باشد » . آنان نمیدانستند که با یک عین ، همیشه دیدن ، انسان ، چیز تازه ای نمی بیند . انسان باید« عین » را ، تبدیل به عینک های تازه بکند ، تا نوبین شود .
عقل گرائی ، اساسا هنرعینک زدن و عینک ساختن است . دریک دکان ، عینک قرآن را میفروشند ، در دکان دیگر، عینک مارکس را ، در دکان دیگر عینک هگل یا کانت را ....... ما عقل گرا هستیم ، چون عقلمان را هر روز با تغییر عینک ، تغییر میدهیم . البته این عینک فروشها دربازارفکر نیز، مانند همه بازاریها ، در فکرانحصارفروش ساخته ها خود هستند . هرکدامی میخواهد بازار فروش را انحصاربه خود کند . یکی میکوشد که همه دکانها دربازار، عینک اسلام را ، فقط با قابهای رنگارنگ ، بفروشند ، تا « کثرت گرائی اسلامی» ، جای « کثرت گرائی دینی و فلسفی و حزبی وهنری » را که محالست ، پرکند . دیگری میکوشد که همه دکانها ، عینکهای مارکس را بفروشند .... ....
ولی ما ، عقل داریم ، و این را میدانیم . اینست که ما معمولا ، چند عینک روی هم ، روی چشممان ، سوارمیکنیم . عینک اولی که به چشم میزنیم اسلامیست ، سپس رویش، عینک مارکس را میگذاریم . سپس روی آن ، عینک پوپروهایـِک را میگذاریم ، سپس رویش ، عینک پسامدرنیسم را میگذاریم ، سپس وقتی درآمریکا زندگی میکنیم ، روی همه اینها ، عینک پراگماتیسم که دلاریسم باشد نیز ، می نهیم . البته طبق مصلحت زمان ، ترتیب این روی هم سوارکردن عینک ها را ، عوض میکنیم . هرپدیده ای و رویدادی و خبری و اندیشه ای، خواه ناخواه ، از یکایک این عینکها، مانند برق میگذرد، و دیگرگونه میشود . یک مقاله که مینویسیم ، یا یک رویداد و پدیده را که بررسی میکنیم ، از همه این عینکها میگذرد ، وهمه را به هم وصله پینه میکند . درواقع ، ما را نمیتوان ، « عقل گرا » نامید ، ما « عقول گرا » هستیم ، چون دارای هفت یا هشت تا عقلیم .
آن بیچاره ها درغرب ،فقط ،عقل گرایند ، و خبری از « عقول گرائی » ندارند . ما ازعینک قرآن( عقل قرآنی) به عینک مارکسیستی ، از عقل مارکسیستی ، به عینک کانتی ، از عقل کانتی ، به عینک پوپری ، از عقل پوپری ، به عینک هایدگری ، از عقل هایدگری ، به عینک ..... مانند برق میگذریم .
مولوی ِعقب افتاده خیالباف ، که دشمن خونین عقل است ، و برغم پـُرگوئیش میخواهد درفضای آزاد اسلام ، بی خود ، خاموش هم باشد ، نفرت از« عقل عصائی » دارد . عقل هرگونه موءمنی، عصای اوست . کسیکه به یک فلسفه هم موءمن باشد، عقلش ، تبدیل به عصا شده است . حتا « ایمان به عقل » هم ، عقل را تبدیل به عصا میکند . کوران، برای تغییر عقل ، تغییر عصا میدهند .عقل، درعصاشدن ، خشک وسخت میشود . ما با عقل عصائی ، کاری نداریم . مگرما کوریم ؟


ما به چه آبستنیم ؟ تا آنرا بیاد آوریم ، و ازخود ، بزایانیم ؟ ما به سیمرغ، به اصل فرشگرد ونو شوی ، به رستم ورخش ، به جام جم، آبستنیم . درما ، کاریزی نهفته است که دریای ِ حقیقت ازآن میجوشد .
یاد آوردنی که با سراپای هستی ما، کار دارد، زائیدن ِ خود، از نو میباشد . نام این کاریزدرانسان، فرهنگ است .
مفهوم « مهر» در آموزه زرتشت ، ازاین پس ، از تصویر این خدا ، معین میشد، و با مفهوم « مهری » که بیان گوهر سیمرغ بود ، فرق کلی داشت.
« مهر ِ سیمرغی » ، روند ِ« گیتی شدن ِخودِ سیمرغ »، یا « انسان شدن خود سیمرغ » ، بود، و ازاین رو، واسطه وپیامبرنمیشناخت، چون خودش مستقیما ، گنج در درون هرانسانی میشد .

دین زرتشت ، همانقدر که خودرا با « دین ِ میتراس » نزدیک ساخت ، از فرهنگ سیمرغی دورشد ، و با دین سیمرغی ، از درجنگ درآمد، و با آن بسختی گلاویز گردید، وکوشید که آن را به کلی نابود سازد.

جنگ خانوداه گشاسپ با خانواده زال و رستم وفرزندانش ، یک جنگ تمام عیار ِ دینی بود. این جنگ ، هزاره ها در تاریخ ایران ، باقی مانده است ، چون اکثریت مردم ایران ، حتا در زمان ورود اعراب و چیرگی اسلام نیز ، سیمرغی بودند ، نه پیروان میتراس ، و نه پیروان زرتشت . این خدا ، در هرجائی ، نامی دیگر داشت ، چون فرهنگِ روئیده ازملت بود.

زرتشتیان درگلاویزی با فرهنگ سیمرغی ، همه جشن های سیمرغی را که درآغاز، برضد همه آنها بوده اند( نوروز، سده ، مهرگان ، گاهنبارها ...... ) ، با حذف معنا و محتوای اصلیشان ، درشکل خشک آداب و رسوم توخالی ، با معانی بسیارسطحی، پذیرفـتـنـد . به همین علت ، « فلسفه جشن، که فلسفه زندگی ، و بنیاد فرهنگ سیمرغی » بوده است ، ازهمه این جشن ها، زدوده شده است .
« بهمن » ، درفرهنگ سام وزال زر، آن خردی بود که « بُن آفریننده» و« پیوند دهنده » جهان ، و « اصل میان » شمرده میشد، که سپس درعرفان، « عشق ودل » نامیده شد .
باز زائی، یا« فرشگرد فرهنگ و حکومت وهنر و اندیشه درایران » ، دربازگشت به « آموزه زرتشت » ، ممکن نخواهد شد . باززائی یا « فرشگرد» فرهنگ ایران ، درباززائی سیمرغ، یا هما، یا عنقا، یا جانان ، یا ایرج و سیاوش وزال زرو « رستم » است، که جام جم زیرسرش هست » ، ممکن میگردد .

زندگی انسان ، زنجیره به هم پیوسته ِ « آگاه شویهای گوناگون » است . آگاهی ما ، یک گونه نیست. آگاهی ما، گونه گونه میشود. انسان، جوی یا رود همیشه روان ِ آگاهی است . آگاهی ، آگاه شوی های گوناگون است . آگاه شدن ، همآهنگ با جنبش زندگی در شبانه روز، گوناگون میشود.

داستان « زال زر» یا « دستـان زنـد » ، مسئله بنیادی هرانسانی ، « انسان شدگی خدا » و « درقفس اندازی خدا ی خود» و « صلیب زنی خدا ی خود » درهرروزیست . شیره فرهنگ ایران ، روند زندگی زال زر، درتمامیتش هست . به همین علت ، ما بیشتر، فقط با « نیمی از زندگی زال زر» آشنا هستیم ، و به نیمه دوم زندگی زال زر، نگاهی نمیاندازیم وحتا به آن پشت میکنیم . ولی ازآن غافلیم که ، « آنچه به صلیب زده میشود » ، به گونه ای دیگر، وبه صورتی دیگر، ازنو ، زنده میشود. این سیمرغ یا خداست که به زال ، نام خود راکه « زنــد » باشد ، میدهد . « زنـد » ، آتش زنه و آتش فروز یا فروزنه است . « آتش فروز » ، یا آذر فروز، معنای « نو آفرین » و « نو آورو مبدع » داشته است .

درفرهنگ ایران ، مفهوم « پیامبر» ، یا « فرستاده خدا = رسول » ، یا « مظهر» ، تـهـی ازهر معنائی بود . پیامبر ، روشنی را ازفوق ، ازآسمان ، ازاصل منحصر به فرد روشنی ، از « روشنی بیکران » ، به زمینیان ، انتقال میدهد و آنها را با روشنائی ازفراز، روشن میکند . روشنی بدانها تابیده میشود . ولی درفرهنگ ایران، روشنی و بینش و « به وجود آمدن » ، زایشی ازخود انسانست . انسانها ، دراجتماع ، نیاز به « دایه » دارند ، نه پیامبر . وزال زر، نخستین دایه در ایران میباشد . او روشنی و بینش را ، از هرانسانی میزایانید . آنچه را سده ها بعد ، سقراط دریونان کرد ، زال ، زمانها پیشتر، درایران میکرد . ازاین رو نیز ، عرفای ایران ، میکوشیدند ، نقش « دایه » را دراجتماع داشته باشند
اغلب مکاتب فلسفی ، پشت به خویشکاری اصلی فلسفه ، که دایگی است ، کردند . آنها با ساختن و پرداختن دستگاههای فلسفی ، نقشهای آموزنده و آموزگار ، همانند پیامبران را بازی میکنند ، و « عـقـل » را بجای « خـدا » ، سرچشمه روشنی میسازند . آنها نه پیامبرهستند ونه فیلسوف . این فساد و انحطا ط بنیادی ِ تفکرفلسفیست ، که دست از زایاندن روشنی ازخود انسانها میکشد ، و مشغول ساختن « روشنیهای بیکران » در دستگاه فکری خود میگردد.
بدون شناخت جنگ اهورامزدا با سیمرغ
نمیتوان فرهنگ وتاریخ ایران را فهمید


شناخت ژرف شاهنامه و بهمن نامه و گرشاسپ نامه و ویس و رامین ، و بالاخره فرهنگ اصیل ایران بطورکلی ، در درک شیوه رویاروئی « اهورامزدا » با « سیمرغ »، یا در شیوه برخورد « اسفندیارو گشتاسپ ، با رستم » ، ممکن میشود ، و این رویاروئی اهوره مزدا با سیمرغ ، در برخورد « بهمن ، با زال و تباررستم » ، برجسته ترین و چشمگیرترین چهره خود را می یابد . واین رویاروئیهاست که گزینش میان « زال زر » یا « زرتشت» ، گزینش سیمرغ و یا اهورامزدا را مسئله بنیادین فرهنگ ایران میسازد . درهمین رویاروئی ، سنجه بنیادین، برای گزینش ارزشها درفرهنگ ایران ، برای همیشه ، معین میگردد
زال زر ، مثل اعلا ی ِ « انسان شدگی خدا» هست . خدای او که بنامهای گوناگون نامیده میشود ( ارتا ، یا سیمرغ ، یا گلچهره، یا صنم ، یا بُت ... ) انسان میشود ، گیتی میشود ، و گنج نهفته ، ویا بُن هستی هرانسانی ، و« جان ِ هر جانی » میگردد . خدای او خدای آمیزشی است . خدائیست که درگوهرش « گشتن = وشتن = تحول یابی ورقص » است . آفریدن برای او ، تحول یافتن ِ خودش ، مستقیما به آفریده اش هست
انسان ِ زرتشت ، به کردار « همرزم او، درجنگ با اهریمن » و برای « نابود ساختن اهریمن » آفریده میشود . زندگی ، روند جنگ با اهریمن است . هر « دشمنی » ، گوهر اهریمنی پیدا میکند . اینهمانی دادن « دشمن با اهریمن » ، که ازاین پس متداول میشود ، فاجعه بزرگ، برضد فرهنگ ایران میشود .
در انجیل متی ، میآید که درهنگام به دارزدن عیسی ، مردم به او میگفتند که: « اگرپسر خدا هستی ، ازصلیب فرود بیا » و نزدیک به آخرین لحظات زندگی اش، عیسی برفرازصلیب ، گفت که : « الهی الهی ، مراچرا تـرک کردی ؟ مرا چرا واگذاردی ؟ » . زندگی « زال زر » ، دربُرهه دراز ِ پیری اش ، روند « مداوم به صلیب کشیده شدن پسرخدا وانبازخدا » درفرهنگ ایران بوده است . داستان زندگی زال زر درپایان ، نه تنها داستان به صلیب کشیدن روز به روز ِ پسر خدا و انباز ِ خدا، بلکه داستان به صلیب کشیدن خودِ خدا ، خود سیمرغ بوده است . این داستان ، داستان به صلیب کشیدن سیمرغ ، به دست ِ اهورامزدا ، یا به دست خدای نور، درهـرانـسـانی است . هرخدای نوری ، سیمرغ را درهرانسانی ، به صلیب میکشد . این سرنوشت هزاره ها تاریخ بشریت است .
زال زر ، مثل ِاعلا ی ِ « انسان شدگی خدا» هست
هرانسانی، « آبستن به خدا» هست
« میان خدا وانسان، واسطه ای نیست »
« خـرد» درایران ، جـُفت وهمزاد ِ « مِهـر»است

فرهنگ ایران ، استوار بر « بیواسطه بودن حقیقت ، بیواسطه بودن خدا » میباشد. فرهنگ ایران ، حقیقت و خدا را ، « بُن ِ انسان = بُن ِ جان » میدانست . حقیقت ویا خدا ، « تخم» شمرده میشدند . ازاینرو انسان ، که « مردم= مر+ تخم » نامیده میشود « تخمی درون تخم » ، « دانه ای درون دانه » ، یا « جانی درون جان » ، یا به اصطلاح آن زمان ، « مینوئی درون مینو» ، دو جانه (= دو گیان ) ، یا اصل آبستنی بود. این مینوی ِمینو ، این تخم ِ درون تخم ، بهمن ، یا هخامن، یا ارکمن ( ارکه ) ، یا اندیمن ، نامیده میشد .
بُن آفریننده ، درخود ِ هستی انسان ، یا در هرجانی بود . انسان به سخنی دیگر ، به خدا ، آبستن بود . این تصویراز خدا وانسان ، یا از « بُن آفریننده هستی درهر چه هست » ، مفاهیم دیگری از « آغاز وپایان » درخود ، پوشیده داشت . دراین اندیشه ، هیچ چیزی ، از جائی ، آغاز نمیشود ، که آن آغاز را ، بلافاصله پشت سر بگذارد . بلکه درهمه جا ، آن آغاز، آن حقیقت ، آن خدا ، آن اصل زاینده ، « حاضر» است . این« حضور» ، حضور ِ تشبیهی وکنایه ای و استعاره ای و تمثیلی نیست ، بلکه این حضور، حضور ِ سرشتی وگوهری ، یا زهشی و انبثاقیست . حضورآب درژرف چشمه یا کاریزی است که از روزنه های سنگها وخاکها ، میزهد و میجهد . همیشه در هرنقطه ای ، درهر « آنـی » ، در هر « بـُرهه ای اززمان » ، در هرنسلی ، درهردوره ای ، درهرانسانی ، ... « آغاز و انجام » ، « خدا و انسان » ، « آفریننده و آفریده » ، « روشنی و تاریکی » ، با هـمند و جـُفـت به هم چسبیده و باهم آمیخته اند . این « جفت بودن » ، نامهای گوناگون داشت . ازجمله « جـم » ، که دراین فرهنگ، بُن انسانها شمرده میشده است، و همان نقش آدم توراتی ، و کیومرث زرتشتی را بازی میکرده است ،« جـم یا یـیـمـا » خوانده میشد، که امروزه به « هــمــزاد » ترجمه میگردد . ولی « همزاد» برای آنها ، « دوقلوی به هم چسبیده ، و ازهم جداناپذیر، و باهم آمیخته ، وهمسرشت » بود ، نه « دوقلوی ازهم جدا وبریده ، ودرسرشت ، متضاد باهم » .

تضاد ِ « خـدای آذرفـروز» ِ زال زر
که روشنی را از« هرانسانی » مـیـزایـانـد
با
خدای زرتشت، که « روشنی بیکران » است
و به موءمنانش ، روشنی مـیـتـابـد

روشنی و بینش نزد «زال زر» ، زاده ازتاریکی بود ، و با پیدایش ازتاریکی کار داشت . روشنی هرانسانی از هستی خودش میزائید.
و خدا ، فقط « آذرفروز» بود . آذرفروز، هم نام « بهمن » است که درچهره هوشنگ درشاهنامه نمودارشده است وهم نام سیمرغ یا عنقا یا سمندریا هما است . سیمرغ یا هما ، نخستین پیدایش یا روشنی بهمن است . « روشنی » از بهمن که اصل آبستنی است ، زاده میشود . « آذر فروز» ، هم به معنای « ماما و دایه » است و هم به معنای « انگیزنده به آبستنی » است.
درفرهنگ ایران، روشنی و بینش و « به وجود آمدن » ، زایشی ازخود انسانست . انسانها ، دراجتماع ، نیاز به « دایه » دارند ، نه پیامبر . وزال زر، نخستین دایه در ایران میباشد . او روشنی و بینش را ، از هرانسانی میزایانید.

اغلب مکاتب فلسفی ، پشت به خویشکاری اصلی فلسفه ، که دایگی است ، کردند . آنها با ساختن و پرداختن دستگاههای فلسفی ، نقشهای آموزنده و آموزگار ، همانند پیامبران را بازی میکنند ، و « عـقـل » را بجای « خـدا » ، سرچشمه روشنی میسازند . آنها نه پیامبرهستند ونه فیلسوف . این فساد و انحطا ط بنیادی ِ تفکرفلسفیست ، که دست از زایاندن روشنی ازخود انسانها میکشد ، و مشغول ساختن « روشنیهای بیکران » در دستگاه فکری خود میگردد.
چنگ واژگونه زدن ، یا « ضد فرهنگ را ، درپوشه ِ فرهنگ نمودن » ، با « میترا گرائی » در ایران پدیدارشد .
میترا گرائی ، روند پیدایش ِ بینش و روشنی را ، با تصویری که امکانش درمیان مردم ،شناخته شده بود ، مسخ و تحریف کرد . میترا گرائی ، همان تصویر زایش روشنی را گرفت وبا یک ضربه تردستانه ، مسخ کرد. این کار، درمیان همه ادیان ومکاتب فلسفی و ایدئولوژکی ، کاری متداول است . همه « جنبش های راستین » ، این چنگ واژگونه را میزنند ، و آنرا کاری مقدس میشمارند .

رویاروی ِ « زرتشت ِ پیامبر »
زرتشت ، آورندهِ روشنائی ازاهورامزدا
زال زر، زایاننده روشنائی ازهرانسانی

در شخصیت ِ بهمن ، پسر اسفندیار، اندیشه های زرتشت ، شفاف ترین شکل برجسته خود را می یابد . هر اندیشه انتزاعی وکلی درباره « ارزش » ، هنگامی که « دربستر ِ زمان ، و درافراد ، چهره خود را یافت » ، آنگاهست که معنای حقیقی نهفته در خود را میدهد . بهمن ، در صلیب کشیدن فرامرز، پسر رستم ، و در« به قفس آهنین انداختن زال ، که پیکریابی ارزشهای مردمی ِ بنیادین حکومت واجتماع درفرهنگ ایرانست » ، آموزه زرتشت و اهورا مزدا را ، با کین ورزی بیحد وحصر، میگسترد ، و بدینسان ، آنچه را در آموزه زرتشت ، در کلیات انتزاعی وزیبا ، پوشیده بود ، نموداروفاش میسازد .

زال زر ، مثل اعلا ی ِ « انسان شدگی خدا» هست . خدای او که بنامهای گوناگون نامیده میشود ( ارتا ، یا سیمرغ ، یا گلچهره، یا صنم ، یا بُت ... ) انسان میشود ، گیتی میشود ، و گنج نهفته ، ویا بُن هستی هرانسانی ، و« جان ِ هر جانی » میگردد . خدای او خدای آمیزشی است . خدائیست که درگوهرش « گشتن = وشتن = تحول یابی ورقص » است . آفریدن برای او ، تحول یافتن ِ خودش ، مستقیما به آفریده اش هست . این خدا :
هم 1- دایه ، به معنای زایاننده و مامای هرکودکیست
هم 2- شیردهنده و پرورنده هرانسانیست .ازشیری که خون دل وجانش هست ، همه را پرورش میدهد، و همسرشت خود میسازد
هم 3- جفت و انباز ِ هرانسانی همیشه میماند .
داستان زال و بـُردنش به آشیانه سیمرغ ، فقط بیان یک حقیقت کلی ، دریک مثال اعلی ( دریک پارادیگم ، نمونه بسیارشفاف ) است.
درحالیکه زرتشت ، نقش پیامبری ازاهورامزدا یا ازخدایش را بازی میکند ، و هیچیک ازاین پیوندهای زال زر را ، با خدایش اهورامزدا ندارد . حتا رابطه « همپرسی زرتشت با اهورامزدا » ، به معنای « یک دیدار » کاسته میگردد . اوفقط به لقاء اهورامزدا میرسد ، ولی هیچگاه پیوند گوهری و سرشتی با اهورامزدا پیدا نمیکند ودرهمخانه اهورامزدا نمیگردد.
انسان زرتشت ، به کردار « همرزم او، درجنگ با اهریمن » و برای « نابود ساختن اهریمن » آفریده میشود . زندگی ، روند جنگ با اهریمن است . هر « دشمنی » ، گوهر اهریمنی پیدا میکند . اینهمانی دادن « دشمن با اهریمن » ، که ازاین پس متداول میشود ، فاجعه بزرگ، برضد فرهنگ ایران میشود. موءمنان به زرتشت ، باید روشنائی اهورامزدا را درهمه جا ، با « آنچه تاریکی است » چیره سازند . ولی درست این پیکار، با همان وجود ِخودشان آغازمیشود . انسان آبستن به خدا ، انسانی که « روشنی و بینش را درخود دارد و باید آنرا ازخود بزایاند » باید به صلیب زده شود، چون این، بیان « پیدایش روشنی ازتاریکی » است . ودرست چنین تصویری ازانسان ، برضد تصویر زرتشت از اهورامزدا ست ، که هیچکس بدو، آبستن نیست .
تنها رسالتی که خدای ایران،سیمرغ
به هرانسانی میدهد :
« آزمایش کردن از روزگاراست »

« رسالت » درفرهنگ ایران ، یک رسالت انسانی و عمومی بود . « رسالت» ، درفرهنگ ایران ، با « برگزیدگی یک شخص » ، پیوندی نداشت . دراثر اینکه در اذهان ما ، سیمرغ ، تبدیل به مرغ افسانه ای شده است ، و آن را فقط اسطوره و خیالات بدوی و خام میانگاریم ، ما این تضاد ِ دوگونه رسالت را، درنمی یابیم.

سیمرغ ، وارونه اهورامزدا ، « معلم ومدرّس آموزه ای » نبود ، که بینش خود را به برگزیده ای ، که شاگردش باشد ، انتقال دهد . سیمرغ ، به کسی که برگزیده اش باشد ، رسالت نمیداد ، که برود و به مردمان با معیاری که به او میدهد ، امرونهی کند، وآنها راهبری و هـدایت کند . این برضد اندیشه « خود افشانی سیمرغ » بود . سیمرغ ، کسی را « تعلیم نمیداد » ، تا علمش را به مردمان بیاموزاند، ومردمان را هدایت کند ( هادی نبود ) . سیمرغ ، به کسی رسالت نمیداد ، که برود و جهان جان را از عذاب و زدارکامگان ( زرتشت ) ، یا ازگناهانشان( عیسی ) ، نجات بدهد .
او کسی را برنمیگزید تا پیامبر و هادی و معلم و راشد مردمان باشد . بلکه خدای ایران ، سیمرغ یا فرّخ ، به هرانسانی این « رسالت » را میداد ، که درگیتی و در زمان یا در روزگار ، خود را بیازماید ، وفقط مستقیما ، ازآزمونها وجستجوهای خودش ، یـاد بـگـیـرد . این « خود آزمائی انـسان » در زمان ودر گیتی، با خرد خودش ، ویافتن بینش مستقیم ، یک رسالت مقدس بود .
« آزمایـش خـودانـسان در روزگـار» ، تنها « آمـوزگـار» او میـبـاشد . سیمرغ ، به هرانسانی بدون استثنا ء ، این « رسالت » را مـیـداد . این یک رسالت مقدس ِ هر انسانی است که خود را درگیتی و در روزگار، بـیازمـایـد.

سیمرغ ، دایه است ، نه معلم ، و نه هادی، و نه آمر، و نه حکم دهنده و نه حکیم . بینش گوهری برای او ، همین انتقال یافتن بیواسطه ِ شیرابه هستی اوست ، نه انتقال « یک آموزه» ، بوسیله یک برگزیده و« واسطه » .

مفهوم « عـلم » از دیـد زرتشت ، تضاد کامل
با مفهوم « بینـش » ، ازدیـدِ زال زر داشت

زرتشت ، علم را ، هـنـر « مجزا ساختن ِ جفت ، یا همزاد خوبی وبدی ، یا اندیشه آنها ، یا نیروئی که پدید آرنده خوبی وبدی » است ، میداند. ازدید زرتشت ، هویت ِ علم ، با همین گونه شناخت ، معین میگردد . ازدید زرتشت ، « اصل بدی یا اندیشه بدی » را میشود از « اصل خوبی یا اندیشه خوبی » ، درشناخت درونی یا درخارج ( دراجتماع و تاریخ ) ازهـم « مُجزّا » ساخت . خوبی وبدی ، یا اصل خوبی وبدی ، یا دونیروی آفریننده خوبی وبدی ، ازهم تجزیه پذیرند .

آنچه را درفرهنگ ایران ، به صورت « دیگری » دریافته میشد ، زرتشت ، « ضد » میگیرد . ناگهان ، مفهوم « دشمنی و کین ورزی » ، تحول شگفت انگیزی میکند، وهزاره ها ، گزند ، به سراپای فرهنگ ایران میزند . درفرهنگ سیمرغی ، انسان ، از« دیگربودن » انگیخته میشود ، و به « خود» میآید . با آموزه زرتشت ، انسان ، فقط از « ضد بودن » ، انگیخته میشود، و به خود میآید . هر انسانی ، هرجامعه ای ، هر امتی ، هرملتی ، نیاز به « دشمنی » دارد که ضدش هست ( اهریمن است ) تا بتواند « خود بشود » ، تا بتواند « به قدرت برسد » .زرتشت با مفهومی که ازییما = همزاد= جفت داشت ، علت آن میشود که « تجربه طیف و رنگین کمانی» ، و « دیگربودن » ، به « تجربه سیاه وسپید » کاسته میشود . یکی سفید و دیگری ، سیاه میشود ، ومیانش ، هیچ رنگ دیگری نیست . آزادی گزینش ، آزادی گزینش میان خیروشرّ، که ازهم بریده اند ، و ازهم گوهرجداگانه دارند ، میگردد . ناگهان درآموزه زرتشت ، با مفهوم همزاد، که گرانیگاهش هست ، « بـدویت انـدیـشـیدن » ، مقدس ساخته میشود، و همه پدیده های اجتماعی و اخلاقی و دینی ، به اضداد ، کاهش می یابـنـد ، وهمه ادیان نوری ، بدون استثناء ، این مایه را سپس به ارث میبرند .

درفرهنگ سیمرغ دایه ، یا فرهنگ زال زر، بینش وشناخت ، استوار بر اندیشه جفت شدن ، یا یوغ بود. « شیر ِدایه یا سیمرغ » ، درست ، بیان پیدایش بینش درآمیختن ( یوغ شدن = جفت شدن ) بود . نه تنها « آفرینش » ، پیآیند جفت شدن و تصویر ِ« یوغ = سیم = سنگ =گواز= یار» ، و آمیخته شدن و « همبغی » بود ، بلکه بینش و شناخت نیز، پیآیند ِ « آمیختن » بود . آمیختن ِ شیردایه با انسان، و پیدایش وگسترش خرد درانسان ، تصویر « بینش گوهری » را درفرهنگ سیمرغی معین میساخت.

. درفرهنگ ایران ، انسان ، خودش تخمیست ، که با نوشیدن آب وشیر، که گوهر خداباشد ، درخت بینش میشود. پیدایش بینش و روشنی ، پیآیند جفت شدن گوهرخدا ، با گوهرانسان است . روشنی ، از اهورامزدا یا خدا ، به واسطه زرتشت ، یا محمد یا عیسی ... تابیده نمیشود ، بلکه روشنی ، پیآیند هـمآغوشی و انـبـازشدن ( همبغ شدن= جوت شدن ) خدا وانسان ، باهمند .

« تمایزدادن، بدون ازهم بریدن و پاره کرد = یا بدون مجـزّا ساختن » ، گوهر بینش بهمنیست ، چون گوهر بهمن ، ضد خشم ، یا بسخنی دیگر، ضد بریدن و پاره کردن و جدا ساختن است . بهمن درفرهنگ سیمرغی، بکلی با بهمن درآموزه زرتشت ، فرق دارد .
انسان درشناختن پدیده های جهان ، آنهارا « شانه میکند = مـیاراید» . انسان، درشناخت ، باید« مشـّاطه عروس جهان » گردد .
انسان باید پدیده هارا فقط « ازهمدیگر، شانه کند » . چنین شناختی است که معتبراست، و اصالت دارد، و حقیقی است .ازاین رو بدان wizurd ( معتبر+ اصل+ حقیقی ) گفته میشد . به قضاوت وداوری، که چنین ماهیتی داشته باشد وزیر wizir گفته میشد . اینست که « گزینش بهمنی » ، گزینش نزد جم و زال زر و رستم ، گزینش میان « همزاد ، یا دوضد ازهم بریده خوبی وبدی » نبود.

تصویر دایه و « جـُفت بودن مهـربا خـرد »
و پیدایش بیواسطه آن دو، ازخود انسان

از دوره میترائیان گرفته تا زرتشت ، وازخود زرتشت تا پایان دوره چیرگی زرتشتیگری درزمان ساسانیان ، به شدت با « تصویر دایه » درفرهنگ ایران جنگیده شده است . ازسوئی ، تا آنجا که ممکن بوده است ، این تصویر و برآیندهایش ، حذف گردیده است ، و ازسوئی ، همه ویژگیهای دایه ، واژگونه با اصل ساخته شده است، ویا بالاخره ، زشت ساخته شده است وهمه « فحشها یا دشنام ها» در زبان فارسی ، نام این دایه اند .
سراسر واژه های ما درمورد دانش و بینش و شناخت ، با « زائیدن و روئیدن » کار دارند، و همه این اصطلاحات ، پاکسازی شده اند . چون این واژه ها ، همزمان با کاربردشان ، انسان را از« پیدایش مستقیم روشنی و بینش ازخودشان » ، یا از « پیدایش مهر، مستقیم از درون خودشان » آگاه میسازند .
بینش و دانش یا روشنی ، باید ازخود انسان زائیده شود ، تا روشنی و بینش حقیقی واصیل باشد . روشنی ، ازهرجانی و ازهرانسانی ، زاده و پدیدارمیشود ، و برضد « تمرکز انحصاری روشنی و طبعا دانش دریک جا » هست . ادعای برگزیدگی زرتشت ازاهوره مزدا، و از موسی و عیسی ومحمد ، همه ، برضد این مفهوم اصیل « دین » هستند . همه این ادیان ، از دیدگاه فرهنگ سیمرغی ، ادیان دروغـیـن ، ادیان جعلی و تقلبی هستند .

حکومت نزد زال زر و رستم و همچنین هخامنشیان ، بر بنیاد « سراندیشه بهمن وخرد ومهر بهمنی » قرار داشت، نه برپایه دیانت زرتشتی . بهمن ، خردیست که درمهربه جانها میاندیشد ، و نگران همه جانهاست ، ومهریست که خردی را که تهی ازمهر بشود ، نمی پذیرد . اینست که بهمن که خودش اصل آبستنی است ( اندی + من = مینوی در مینو = دانه درون دانه ) هست ، بهمن که خودش « اصل میان بطورکلی » است ، اصل یوغ = اصل اتصال و آمیزندگی و پیوند هست . به گونه ای ناگرفتنی وناپیدا ، درمیان ِ هردوتائی قرارمیگیرد، و ازآن دو، یکی میسازد . اینست که « سه تا یکتائی » ، دراین فرهنگ ، فوق العاده اهمیت داشت ، و این فرهنگ را بدون این اصل سه تایکتائی، که یکی از عبارت بندیهای همان اندیشه « یوغ = سیم = گواز= سنگ = مر= ابلق= رخش = ... » نمیتوان فهمید . موبدان زرتشتی با شعارها 1- اندیشه نیک + 2- گفتارنیک + 3- کردارنیک ، درتلاش برای پوشانیدن و حذف آن سه تایکتائی بودند .
. « مـنـی کردن جمشید » که « اندیشیدن با خرد انسانی ، بر بنیاد آزمایش و پژوهش و برای مهر به جانها» است ، « رقابت کردن با اهورامزدا » و « گستاخی انسان ، برای انبازشدن با اهورامزدا » شناخته میشود . بدینسان ، واژه « منی کردن » که سربلندی فرهنگ ایرانست ، و بیان خردیست که در آزمودن و جستن، به بینشی بهشت ساز( مهر به جانها )میرسد ، علت العلل هبوط انسان و « ارّ ه کردن ویژگی یوغی » میگردد . چون این یوغی بودن انسانست که خرد بهمنی ازآن می بالد . ازدید موبدان زرتشتی ، چنین خردیست که « جشن نوروز، که جشن نوآفرینی جهان » است ، تبدیل به برترین فاجعه شوم ، وهبوط انسان درورطه تباهی و آوارگی و تبعید شدگی میگردد . جمشیدی که باخردش، مهر به انسانها میورزد، و زندگی درگیتی را برای آنها ، تبدیل به بهشت میکند ، مطرود و مبغوض میشود . بدینسان چنین« بینش بهمنی» ، که « جفت شدن مهروخرد باهم » برای تبدیل زندگی درگیتی به بهشت باشد ، که « خویشکاری حکومت درفرهنگ ایران» بود ، با همان « نفی اصل همزادی یا یوغی » ، طرد و تبعید وحذف میگردد . ازاین پس اصطلاح «مـهـروخـرد » ، فقط یک اصطلاح پوشالی و تظاهری و ریاکارانه میگردد ، که شاهان ساسانی ، مثل نقل ونبات بکارمیبرند ، ولی ماهیت آنرا دیگر نمیشناسند وهرگزآن را بکار نمی بندند .
برای زال زر
در نوشـیدن ِ « مـی = شـیر» ،
حقیقت نهفته درانسان، فرا بالیده وفراافشانده میشد
برای زرتشت
حقیقت ، درسی بود که اهورامزدا بوسیله برگزیده اش ، به انسان میداد
« حقیقت » ، در فرهنگ زال زر، « راستی » است ، که به معنای « شکوفائی و گشایش خود ِ حقیقی نهفته درانسان » میباشد . فرهنگ ایران ، « حقیقت» را ، فقط دراصطلاح « راستی = ارتا » میشناخت . انسان ، تخمیست که درمکیدن و نوشیدن افشره وشیره و شیرابه پدیده های گیتی ، میروید و میشکوفد، و « تخم درون تخمش= اند ِ درون مینویش = اندیمن = بهمن » ازاو، پدیدار میشود، و این ارتا( راستی = حقیقت ) هست، که پیدایش بهمن است . و این « ارتا » ، همان واژه « راستی » است . درتبری ، هنوز « ارتا » ، معنای « پاک » میدهد . « ارتا یا راستی » ، که خود افشانی ، خود پیدائی ، خود پاشی ( فاش سازی خود) میباشد ، پیآیند ، آمیختن گوهر ِ خدا ( مای = می = شیره ) ، با دانه انسان است .

اسلام، با « تحریم نوشیدن می » ، انسان را « ازنوشیدن خدا » ، از « درک اصالت خود ، در پیدایش روشنی و بینش یا حقیقت ازگوهرخودش » ، باز میدارد . درواقع تحریم شراب ، توهین به مقدسات ایرانیست . تحریم شراب ، برای منع انسان، از « زایش بینش و روشنی ازگوهرخودش » هست . اینست که درعرفان ، با نوشیدن می درخرابات ، در راستای « پیدایش روشنی وبینش ازخود انسان » میرفتند، که بیان فرهنگ سیمرغی بود.

خدا، زندگی بود ( نه تشبیهی و تمثیلی و استعاره ای و کنایه ای و ... ). ازاین روبود که ، « زندگی = جان » ، مقدس بود. کتاب و پیغمبرو شریعت و ... مقدس نبود، بلکه فقط « جان درهرانسانی ، مقدس بود » قداست ، منحصر به جان = زندگی درهرانسانی ، چه یهودی باشد، چه زرتشتی باشد، چه بودائی باشد ، چه مسلمان ، چه سیاه باشد، چه زرد ، چه کارگرباشد، چه ثروتمند، چه ضعیف وبیمارو پیر باشد، چه قوی و سالم و جوان . اینست که « نوشیدن می یا باده » ، یا نوشیدن ازجام جم ، اینهمانی با « راستی » و « رادی » و « دلیری » دارد . این اندیشه ، به کلی برضد معلم وهادی و حاکم وآمر بودن خدا ست ، چون « حقیقت » ، تدریسی و تعلیمی نیست . وجود خدا برای زال زر و رستم ، برضد این ادعاست . خدا، دایه یا مای یا مایه یا می است .

رابـطـه « دایـه وشـیـر»
با « شهر، و حکومتی که، شهررا میآراید»

واژه « شهر» ما ، دراوستا « خشتره xshathra» میباشد. برای ما « شهر» ، تنها « مجموعه بسیار ازخانه ها و خیابانها وکوچه ها که درناحیه ای محدود قرار دارند » و ساکنانش ، میباشد . ولی دراصل ، این اصلاح ، هم معنای « شهر، و هم معنای مملکت بسیارگستره یا امپراطوری » ، و هم معنای « نظامی را داشته است که ، این شهرو امپراطوری را می آراید، در زیبائی ، نظم میدهد » . به عبارتی دیگر، حکومت ، اینهمانی با« شهرو کشورو امپراطوری، یا جامعه ای بسیارمتنوع یا ملت » داشته است . چنانکه به امپراطوری ایران ، ایرانشهر گفته میشود .
حکومت یا « شهریورshatri+var» ، باید نقش دایه را دراجتماع ، بازی کند. وازآنجا که در تبری ، به شـهـریور، « شهروین» گفته میشود ، وپسوند « شروین sharvin= shar+vin» که « وین = نی » باشد ، میتواند به اصل معنای « شهریور» پی بـُرد . . رفتاروکار و اندیشه حکومت باید، شیرگونه ( همانند همان باده = مایه ) ، دراجتماع ، رامش بیافریند . یکی ازنامهای سیمرغ ( روزهشتم ، روز دی به آذر)، رامش جان و رامش جهان است . برای ما امروزه ، رامش و رامشگری ، معنای سرود و نغمه و سرود گوئی از شعف و آسودگی وفراغت دارد . ولی « رامش» ، که گوهر « رام » نخستین پیدایش سیمرغست ، « بینش شاد » است. شادی و بینش ، جفت ملازم همند . رام ، « خدای موسیقی و رقص وشعر» ، و همچنین« شناخت از راه جستجو» است . اینست که رامش، معنای فکر ورای هم دارد . چنانچه فردوسی میگوید :
یکی نامه بنوشت نزدیک رای پرازدانش ورامش وهوش ورای
آرامش دهندگی، دادن طماءنینه قلب و سکون خاطر و آسایش ضمیراز راه بینش است . این ضمیر و روان ودل که درگذشته مرکز اندیشه شمرده میشد، باید بیارامد . سام به منوچهر میگوید :
به مهر و بخوبی ، براءی وخرد زمانه همی ازتورامش برد
« رامش» ، پیآیند « خرد و مهرو زیبائی » است . دایه بودن حکومت برای اجتماع ، درهمان واژه « خشتره » بیان میشد . چنانچه آمد ، دایه ، معنای « زایانیدن دانش وبینش، ازخود مردمان واجتماع » داشت .
نخستین دروغ و دومین دروغ
گناه فطری درالهیات زرتشتی
دراسطوره آفرینشی که زرتشتیان ازنخستین جفت انسان خود، که « مشی و مشیانه » است ، آفریدند ، مسئله « گناه فطری » یا « گناه بنیادی درانسان » راگنجانیدند.اهورامزدا، این جفت نخستین انسان را با منش کامل ( bowandag menishn ) میآفریند، و ازآنها میخواهد که نیک بیاندیشند و نیک بگویند و نیکی ورزند . البته دراین عبارت ، دقیقا مشخص نمیشود که « نیک » چیست . خواستن اندیشه نیک و گفتارنیک و کردارنیک ازمردمان ، هنگامی ارزشی دارد که معنای « نیکی » مشخص گردد .
در دروغ نخستین ، همان مسئله « انکارهمزاد به معنای جفت » بیان میگردد . اهورامزدا ، بدون همزاد و جفت ضدخود ، انسان را میآفریند ، و بدون همزاد و جفت ، به آنها « منشی » میدهد که نیکی ازآن سرچشمه میگیرد . وفطرت انسان ( جفت مشی ومشیانه ) نخست بدان اعتراف میکند، ولی هنوز این اعتراف را نکرده ، که « اهریمن ، به منش آنها میتازد » ، و منش و اندیشه اشان را پلید وتباه میسازد ، و بلافاصله آنچه را لحظه ای پیش گفته بودند ، انکار میکنند . درواقع شهادت خودرا پس میگیرند، و وارونه آن را میگویند . بدینسان ، نخستین جفت انسان ، که فطرت انسان را بطورکلی معین میسازند ، « درونــد » میشوند ، وروانشان، یکسره روانه دوزخ میگردد . به عبارت دیگر، انسان درفطرتش ، دروند هست . آیا چنین انسانی ، آزادی گزینش ، میان دو نیرو یا دواندیشه یا « اهریمن و اهورامزدا» را دارد، که زرتشت درسرودش ازانسان میخواهد ؟ انسانی که فطرتا دروند است ، دیگرچه آزادی برای گزینش دارد ؟ بدینسان فطرت انسان ، تباهکاری میگردد ، چون منکرآن میشود که اهورا مزدا ، اصل مدنیت (= همه آبادیها ) است . علت پیدایش این اندیشه خطرناک ، آن بود که دربُن ضمیر خود همان موبدان ، هنوز اندیشه « همزاد یا یوغ » ریشه نیرومند داشت.
در دروغ اول ، سرچشمه نیکی ، فقط اهورامزداست ، و ویوغ وجفت ( اهریمن ، یا نیروی متضاد یا اندیشه متضاد ) ندارد . ولی نیرو واندیشه و اصل متضاد، همزادی و جفت بودنش را به قهرهم که باشد میخواهد . هنگامی که این میسرنشد، آنگاه کاراهورامزدا را درفطرت انسان، تباه میکند . در دروغ دوم ، آرامش ، فقط در اثر « آمیختن = مت = یوغ شدن = جفت شدن » ایجاد میگردد . به عبارت دیگر، نیکی ، فقط پیآیند ِ « همتازی = اندازه بودن ، و همآهنگی ِ » اهورامزدا و اهریمن باهم ، یا همآهنگی« همزاد وجفت » ، یا « دواندیشه گوهری یا دو نیروی متضاد در درون » ایجاد میگردد.
درست آنچه در دروغ یکم ، انکارمیشود ، در دروغ دوم ، دوباره نهانی وخاموش و با اکراه ، پذیرفته میشود . اندیشه « همزاد = یوغ » را، که زرتشت پشت به آن میکند، و حذفش را یک کار بدیهی میانگارد ، بلافاصله در پی ، نهانی بازمیگردد . به عبارت دیگر، اهورامزدائی که سیمرغ را میکـُشد، و به صلیب میزند ، دریک چشم بهم زدن ، ازسر، درخود آموزه زرتشت ، زنده میگردد . انکارزبانی ، با « اقرار زیر زبانی » ملازم میگردد . این همان سراندیشه ِ « حکمت » است که گوهر همه ادیان نوریست . واین حکمت، با میتراس یا ضحاک آغازمیشود . درحالیکه با تیغ برّنده ، زندگی را ازهم میشکافد ، بدان سختدلی وتباهکاریش ، نگاه نمیکند ، بلکه به « خورشید درخشان حقیقت درآسمان» مینگرد. دردروغ دوم ، ضرورت بازگشت به سیمرغ ، فاش میگردد .
همین « رستاخیز سیمرغ ، در بطن شریعت اسلام » نیز، پس ازچیرگی اسلام درایران ، روی میدهد . همانسان که سیمرغ ، جامه اهورامزدا را میپوشد ، همانسان ، سیمرغ ، پوستین الله را به تن میکند . این مهم نیست که مشی ومشیانه ، آرامشی را که شیر، اصل عشق و دانش می بخشد، و به همه چیزمزه و معنا میدهد ، انکارمیکنند. این مهم است که برغم انکارو طرد ونفی ورفض در ظاهـرودر آگاهبود ، دربُن هستی آنها، سرچشمه آرامش وهمآهنگی ونیکی و روشنی، بجای و زنده ، میماند.

زال زر
وحـق بـه سـرپـیـچـی

زال زرورستم ، برضدِ« جهادِ دینی»
زرتشت ، بنیاد گذار« جهادِ دینی»


رسالتی را که سیمرغ ، خدای ایران ، « هو دای » ، یا « دایه به » به هرانسانی داده است ، رسالت گوهری و ذاتی و جداناپذیر ازهرانسانی است ، وهیچ انسانی ، نمیتواند وحق ندارد ، آن رسالت را، به دیگری واگذارکند . هرکسی ، مستقیما این رسالت را ، ازخدا یا سیمرغ دارد ، و به عبارت بهتر، او مُرسلیست ( فرستنده ای ) که درهرکسی ، رسـول خودش ( فرستاده ) نیز هست . دایه به ، به هرانسانی ، این رسالت بزرگ را میدهد که : یکی آزمایش کن از روزگار ، و هیچ انسانی ، نمیتواند این رسالت بزرگ را، که « ارج » را به انسان میدهد ، ازدوش خود بیفکند ، و به دوش دیگری ، به دوش یک مرجع تقلید ، به دوش یک رهبر، به دوش یک پیامبر بیاندازد . « خود را درگیتی آزمودن » ، همان « ازنو زاده شدن خود درزندگی کردن درگیتی » ، همان « کاویدن و یافتن ِ گنج نهفته درخودو بیرون آوردن ازکان وجود خود درگیتی » ، و همان « درجستجو، بینش نهفته در خود را پدیدارساختن »، و همان « حفر ِ کاریز، یا فرهنگ درخود ، برای برآوردن آب زندگی درگیتی ازتاریکیهای وجود خود » است .
« ارج انسان » ، درزایش بینش حقیقت ازخود ، در جستجو و آزمایش درگیتی و روزگار( زمان) است .
این بُنمایه ارج (Wuerde+dignity ) و امتیاز هرانسانی است که گوهرو فطرت یا طبیعت وطینت اوست . ارج ، دانه شدن خدا در تخم هستی انسان، گنج شدن خدا در زیر زمین وجودانسان ، بُن شدن روینده بینش وزندگی وشادی ، در خاک وجود خود ِ انسان ، سرچشمه آب شدن درهستی خود ِ انسان است . « خدا درانسان » ، گنج نهفته درانسان ، فرهنگ( چشمه آب زندگی) ودین( زایندگی بینش) ناپیدا درهستس خود ِانسانست .
هرانسانی ، ارجمند است ، چون دربُن هرانسانی ، گنج نهفته ، یا بهمن و ارتا ( سیمرغ ) هست . بُن ِ هرانسانی، کاریز، یا فرهنگست ، چون فرهنگ ، نام سیمرغست . بُن ِهرانسانی ، دین است ، چون « دین» ، نام سیمرغ است که اصل زایندگی بینش حقیقت وارزش ( ارز= ارج ) درانسانست. مسئله بنیادی هرانسانی ، کندن وکاویدن و جستن و آزمودن و گمانه زدن ، این گنج ، این کاریز، وزایانیدن ِ این بینش ازخود ، و پدیدارساختن این آب زندگی و یا بینش ، برای بارورساختن و بهشت ساختن و آباد کردن وزیباساختن گیتی است . این سراندیشه ، به کلی درتضاد با آموزه زرتشت و مفهوم « روشنائی و اصل روشنائی » اوست .
انسان دراین تخم فروافکنده ، به « خواری » مینگرد ، و آن را به چیزی نمیشمرد ، و بی ارزش و بیقدر و بی اعتبار وبی مقدار وناچیز میشناسد . همین سراندیشه است که در داستان زاده شدن زال و دورافکندن او ، چهره ای بدیعی به خود گرفته است .
ین « نهفته بودن بـُزرگی درخـُـردی » ، این نهفته بودن « دریا درقـطره » ،« خورشید در ذره » ، « درخت درتخم »، « شادی ِ بینش، در درد زایمان » ، « مردمی کردن درعین مذلـّت » ... ... شیوه پیدایش « عظمت سیمرغ » است . « ارجمند ی » ، در هرکسی ، درهیچکدام ازتجلیاتش ( پیدائی ها ) ، درگفتارو کردار واندیشه و احساسات ، خود را برای دیگران، اثبات نمیکند ، خود را درهمه پیدایش شدنها ، به رخ دیگران نمیکشد ، تا از دیگران ، گواهی برارزش خود بگیرد . ارزش خود را ، خود، به خود میدهد .
سنجه ومعیارانسان ، واحدیست که درآن، خدا با انسان ، اینهمانی دارد. انسان، با معیاری میسنجد که « خدا درآن ، با انسان یکی شده است. بُن اندازه گیری یا ارتا فرورد ، بُن هستی اوست » .
« اصــل هـمـآفریـنـی » درفرهنگ ایرانست . خدایان ، فقط درهمآهنگی باهم ، میتوانند بیافرینند .«آفریدن» در « همآفرینی » ممکن است . این سراندیشه بزرگیست که برضد همه ادیان « تکخدائی = توحیدی » میباشد . « اصل هم آهنگی = سام = سامان = سمن » ، اولویت بر« کثرت و تعدد » داشت . کثرت و تعدد ، نمیتوانست ، همآهنگ جوئی را نابود سازد . هم آهنگی و اندازه ( با هم جنبش کردن ) ، نمیگذاشت که کثرت ، برضد هم بجنگند . به عبارت دیگر، « شرک » به معنای اسلامی ، نمیتوانست وجود داشته باشد. پیدایش جهان وحکومت و اجتماع ، با سم بغی= هم خدائی=همآفرینی=همآهنگشوی= انبازشوی ، ممکن میشد . به همین علت، به انسان «= مردم = مر+ تخم » گفته میشد ، چون انسان ، « تخم ِ سی وسه خدایان ایران ، یا ردان اشون » است . خدایان ایران ، سی وسه تا بودند که درهم آهنگی باهم دیگر، زمان و گیتی ( روزگار) را میآفریدند.

رابطه « ارج انسان » با مفهوم « گناه »
وقتیکه انسان ، خودش میزان ومعیارهست ، خودش ، ارزش میدهد ، خودش نیکی وبدی را معین میکند ، دربرابر کیست که « گناه » میکند ؟ انسان ، هنگامی میزان ومعیاریا سنجه میشود ، که ارتا وبهمن را، ازبُن ِخودش ، بزایاند . ارزشگذاری ، همیشه با « تغییر دادن ارزش موجود وحاکم » آغازمیشود. انسان، هنگامی خودش میتواند میزان شود، که درآغاز، درمیزان بودن دیگری شک کند و با این شک، میزان را درخودش، بجوید و بیابد . مسئله تنها شک کردن به میزان بودن دیگری نیست ، بلکه باید فراتر از شک برود . برای تغییر دادن ارزشهای حاکم ، باید به آن ارزشها وقدرتهای پشتیبانش ، اعتراض کرد ، باید ازآنها سرپیچی و سرکشی کرد . دررونداین سرپیچی وسرکشی است که ارزشهای نو، زاده میشوند . اینست که در درون سام ، کم کم تخم اعتراض و مخالفت برضد خدا ودین حاکم میروید . او ناگهان دراین شک میورزد که « گناه » کرده است . اگر گناهی کرده است ، این گناه ، کدامست. این چه گناهیست که مجازاتش ، آزردن جان فرزند خود است ؟ « ارج انسان » ، با همین « مسئله شدن پدیده گناه » ، گلاویزو دراین گلاویزی ، میروید و میبالد .
سام ، دراین شک میکند که اساسا « گناهی » داشته باشد ؟
سام ، چرا خدا برای گناهی که من نمیدانم چیست، مجازات میکند؟
سام ، « شیوه مجازات کردن خدا» را درست وسزاوار نمیداند . خدا نبایستی بدین گونه انسان را مجازات کند . با این سئوال ، تصویر دیگری ازخدا ، درروان او جوانه میزند .
سام دراینکه خدا، برای گناه نامعلوم او، فرزندش را مجازات کرده است ، در گرداب اندیشه فرومیافتد .
میان « گناه نامعلوم او» با « مجازات کردن او درفرزندش» ، چه تناسبی است ؟ و تناسب میان گناه ومجازات است که مفهوم ِ« داد» را مشخص میسازد . اگرمن گناه کرده ام ، چرا فرزندم ، بجای من ، مجازات شود که بی تقصیر است ؟
بالاخره ، اندیشیدن دراین پرسشها وشک ها ، اورا بدانجا میکشاند که آیا خود این خدا ، گناهکارنیست ؟ که برای گناه کردن ، جان را میآزارد . آیا آنکه جان را میآزارد ، میتواند خدا باشد؟ آیا داور، درهمان قضاوتش ، حق به جلاد بودن دارد ؟ و رسیدن به چنین پاسخی ، هتک مقدسات شمرده میشد .
در برخورد سام ، با مسئله « گناه » ، پیوند میان انسان و خدا ، و تصویر انسان وخدا، و بالاخره ،« چگونگی پیوند میان انسانها باهمدیگر دراجتماع » تغییر میکند .

رسالتی که سیمرغ،خدای زال
به انسان میدهد :
« تو در گیتی و زمان ، آزمایشگر میباشی »
درادیان نوری
مجازات شدن، همیشه رد شدن (= رفوزه شدن) در امتحان است . آدم وحوا درتورات، در همان باغ عدن ، از یهوه ، امتحان میشوند، و درنخستین امتحان، که بُن همه امتحانات بعدیست ، رد ( رفوزه ) میشوند ، و مجازاتشان اینست که ازجشنگاه یهوه ، محروم میشوند، و به عذابگاه یهوه، که گیتی باشد ، تبعید میگردند . درواقع این ، فطرت کلی انسان را معین میسازد ، و رویداد یکباره دریک برهه از زمان نیست . این تصویر حاوی این معناست که انسان درهرعملش ، درهرآنی ، درامتحانست و رفوزه میشود و برغم پشمیان شدن وتوبه کردن ، بازدرعمل بعدی رفوزه میگردد . زندگی ، روند رفوزه شدن همیشگیست . با هیچ توبه ای ازیک عمل گناه آمیز ، « این فطرت» دراو، ازبین نمیرود . گیتی ، سرای مجازات شدن است .
« مجازات شدن » ، همیشه ازعهده انجام کار، برطبق میزان وارزشی که قدرتمندی ، خدائی، شریعتی گذارده ، برنیامدن است . انسان، ازاین پس ، دراجتماع ودر زندگی و درگیتی ، ازاین قدرت ، ازاین خدا ، ازاین شریعت ، امتحان میشود. زندگی کردن ، روند امتحان دادن است . هرقدرتی ، برای تضمین بقای خود ، سازمان امتحان درهمه گستره های زندگی میسازد . تنها در مدرسه ، بدون امتحان نمیشود ، پیش رفت ، بلکه دراقتصاد و سیاست و... باید مرتبا با معیارهائی که آن قدرت گذارده ،امتحان شد، تا حق به موفقیت پیدا کرد.

ولی سیمرغ ، خدای زال ، رسالتی وارونه این، به هرانسانی میدهد . رسالتی که سیمرغ به انسان میدهد اینست که هر انسانی ، روزگار ( زمان و گیتی و زندگی ) را بیازماید . این توئی که باید بیازمائی ! ای انسان ، این توئی که آزمایشگرو آزماینده ای ! تو به زمان و گیتی گام نمیگذاری ، و تبعید نمیشوی ، که بام وشام ، خدائی یا قدرتی ، ترا امتحان کند، تا درقبول شدن در این امتحانات ، باز درجشن زندگی یا شادی وسعادت ، پذیرفته بشوی . تو به روزگار نمیروی ، که گیتی و زمان و اجتماع و دین وقدرت ، ترا بیازمایند ، و هرآن، در دلهره رد و رفوزه شدن ، ازجهنم عذاب ، بگذری . سیمرغ به انسان میگوید : تو به کردار آزمایشگر، یا آزماینده ، به روزگارمیروی . وقتی گیتی و مردمان و مقتدران و عقاید و ... ، میکوشند ترا امتحان کنند ، تواین عمل را وارونه کن ، و تو این مراجع دینی و قدرتمندان ِسیاسی و اخلاقی، این خدایان ، این خدا را، بیازما . نگذار آنها ، زندگی درگیتی را ، دوزخ امتحانات ازتو بکنند، که بام وشام گرفتار اضطراب و دلهره وترس باشی ، ودرهرعمل وفکر وگفته ات ، ازخطر« گناه کردن »، بترسی . وحشت دراثر اینست که انسان نمیداند چه گناهی کرده است . چنین زندگی ، ازتجربه مداوم گناه ، چرکین و آلوده شده است . این زندگی نیست. تو آزماینده روزگار( زمان وگیتی ) بشو.
سیمرغ میگوید من ، مجموعه همه پیمانه ها و اندازه ها و معیارها هستم ، وخودرا افشانده ام ، تا هرانسانی ، خودش به خودی خودش ، پیمانه و اندازه ومعیار باشد . ومن ، چیزی جز همآهنگی این پیمانه ها ومعیارها و اندازه ها باهم نیستم.
. انسانی که درمجازات ، آزموده شده ( مانند سام) ، ناگهان تحول به آزماینده می یابد . آنکه برای گناهش در مجازات ، به حساب کشیده میشود ، خودش ، داور محکمه ای میشود، که آن داور و معیارش را ، محاکمه میکند . او عمل های خود را ، با معیارهای این خدا ، میسنجد، تا درآغاز بفهمد که گناه نامعلوم و نامفهومش چه میباشد ؟ و قتی که ازاین سنجش ، نمیتواند گناهی پیدا کند که تناسب با آن مجازات داشته باشد ، در اینجاست که « معیاری که در بُنش مانند تخم کاشته شده است » ، آغاز بروئیدن میکند . ازآن پس درک « ارج خود » را میکند . هرچه این احساس ارج خود ، میافزاید ، به اعمال و افکار و گقتارهای خود ، از دید دیگری، نمینگرد. هرعمل وگفته و اندیشه خود را ، ازدید دیگری ، امتحان نمیکند . او خود را ، در کردار و گفتار و اندیشه خود ، « آزمایشگر» میشناسد . او به روزگار، نمیآید که فقط روزگار را ، که خارج ازاو و بیگانه از اوست، بیازماید . روزگار( زمان و گیتی ) ، درخودِ کردار و گفتار و اندیشه خودش ، هست . هرعمل وهرگفته و هر اندیشه ای که میاندیشد ، یک « آزمایش » برای خود او میشود . هیچ قدرتی و دینی و شریعتی و آموزه ای ، عمل و اندیشه و گفتاراور امتحان نمیکند ، بلکه خود عمل و گفته و اندیشه او ، « آزمایشگاه خود او میشود » . او دراین آزمایش ها ، ارزش عمل و گفته و اندیشه خود را در کورمالی ، و « در بینش درتاریکی= درجستجو و آزمایش » خودش ، پیدا میکند . چه دریک عمل ، موفق بشود چه ناکام بماند ، چه به هدف برسد چه به هدف نرسد ، هردو ، به شناخت او درارزشها، یاری میدهند . او دراین اعمال و افکار، در غلط بودن و درموفق نشدن ، احساس گناه یا پشیمانی نمیکند ، بلکه درمی یابد که ارزشی که نهاده است ، یا غلطست ، و یا بواسطه « نبود برخی از شرائط » ، به هدف نرسیده است ، یا آنکه « تصادفات پیش بینی ناشدنی » ، اورا از رسیدن به آن ارزش ، به آن خوبی ، باز داشته اند . بدینسان ، ارج به خود میدهد . « با آزمایش دانستن هرعمل و هر اندیشه و هرگفته » ، انسان ، ارج dignity به خود میدهد ، و ارج خودdignity را می یابد . با گناه یا ثواب دانستن هرعمل وهراندیشه و هرگفته ، انسان ، دست از ارج خود میکشد ، ارج خود را ، خود، پایمال میکند.

شک کردن ، همیشه با غرّش ِ بوق و شیپور وکرنا ، شروع نمیشود . شک کردنهای ژرف و نیرومند ، بی سروصدا ، و بی معرکه گیری نطفه می بندند . شک ، همیشه از دودلی و نوسان ( تاب خوردن میان دواندیشه ، دو نیرو ، دوارزش ، دو تصویر از دوخدا ، دو تصویر ازانسان ، دو گونه خوبی ... است ) مایه میگیرد، وکل وجود انسان را تخمیر میکند . شک ، تخم ومایه تخمیر اندیشه است ، نه خود ِ اندیشه . بسیاری شکها ، که تخم اندیشه اند ، درهمان تخمی ، سوخته میشوند ، و فقط احساس ناتوانی در زایش اندیشه میآورند. بسیاری ازشک کردنهای ساختگی ، مایه تخمیرکننده نیستند . این دودلی یا « تاب خوردن میان دواندیشه ، دوارزش، یا چند اندیشه و چند ارزش ، که حتما نباید ضد هم دیگرباشند » ، بُن حرکت کردن از « ایمان به اندیشه » میگردند . دوارزش خوب ، که باهم متفاوتند ( مانند مهر با داد، یا آزادی و داد .. ) ، تنش ها و کشمکش های بحرانی تر، درانسانها و اجتماعات ، ایجاد میکنند ، که دو پدیده خیروشر ، یا خوب وبد . آزادی واندیشه ، بیشتر درهمین گستره تنش میان دوارزش خوب ، که باهم متفاوتند ، میروید ، نه در برگزیدن میان خوب وبد. درشک کردن ، انسان ، با ارزشی که او ، آزموده شده ومجازات گردیده ، درمیافتد . ارجی که این ارزش و آزماینده و مجازات دهنده اش دارد ، باید فروریخته شود ، تا « ارج خودش به پا خیزد » . اندیشیدن ازاینجا شروع میشود .

« جان یا زندگی » دردید سیمرغ ، اولویت برهرگونه « ایمانی و اعتقادی » دارد. یا به عبارت عرفان ، « جان وزندگی » ،« فراسوی کفرو دین » ، « فراسوی هرگونه ایمانی » ، و« برتر از هرگونه ایمانی » ویا برتر از« بینش ازهر حقیقتی » هست . اینکه عرفان ، « عشق » را، فراسو وبرتر ازهرگونه ایمانی ( کفرودین ) دانست ، چیزی جز همان اندیشه سیمرغی و زال زری و رستمی ، نبود ، چون درفرهنگ سیمرغی ،« باد= وای به = سیمرغ » ، که «اصل جان یا زندگی» است ، همزمان با آن ، « اصل عشق یا مهر» هم هست .
فرهنگ ایران با زال زر ، به کردار « فرهنگ فراسوی هرگونه ایمانی » ، استوار گردید . این اندیشه ، یک بحث درونسوی صوفیانه نیست ، بلکه « بنیاد فرهنگ اجتماعی و سیاسی وحکومتی واندیشگی ایران» است . « مهر وجان » ، درفرهنگ سیمرغی ( دایه زال زر ) ، جفت جداناپذیر ازهمند . این خود ِ سیمرغ است ، که هر«جانی وزندگئی » میباشد

فرهنگ سیمرغی درگوهرش، بر« ضد خشم و قهر و خشونت و تازش و خونریزی برای تحمیل دین وگسترش ایمان آوری به یک دین » یا به عبارت دیگر بر« ضد جهاد » هست. آزردن جان را دراین فرهنگ ، نمیتوان مقدس ساخت . خدائی والهی که امر به کشتن بکند ، قداستش را فوری از دست میدهد( او دیگر، خدا نیست ) .

یک مسلمان ، در همه غزوات و کشتارها و ترورهای محمد و همه خلفا یش ، به هیچ روی ، شرارت وخشونت و قساوت وبدی ، نمی بینند . بلکه کشتار ِآنها ، خونخواری آنها ، سختدلی آنها ، درهمان حین قتل و خونخواری و سختدلی و کین ورزی و خشونت ، تـبـدیــل به « قداست و بزرگی و پاکی و نیکی و زیبائی » میگردد .

آنچه در روابط عادی انسانی ، « گناه » است ، هنگامی به اراده الله ، انجام داده میشود، گوهرش ، تحول می یابد ، و « عمل مقدس» میگردد . یک مسلمان درکشتاروخونریزی وشکنجه گری و تهدید و وحشت انگیزی ، به امر الله ، هیچگاه ، احساس گناه یا شرارت یا خشونت نمیکند، بلکه همان کشتارو خونخواری ، بلافاصله تبدیل به « عمل ِمقدس ِ ناب » میشود. اگرکسی عمل اورا ، کشتاروخشونت و شرارت بداند ، به او و دین او و الله او ، توهین کرده است( سخن رانی پاپ بندیکت ، و جریحه دارشدن احساسات مسلمانان ) .

در داستان سام وزال وسیمرغ درشاهنامه ، ما با « تجربیات بسیار ژرف و متعالی دینی و فلسفی و اجتماعی وسیاسی » درفرهنگ ایران کار داریم ، که درتضاد کامل با « آموزه زرتشت » و سایر « ادیان نوری : یهودیت ، مسحیت ، اسلام » هستند . برای سر به نیست کردن ، یا پوچ و بی ارزش ساختن این تجربیات بزرگ درفرهنگ ایران ، نخست زرتشتیان کوشیده اند که سیمرغ را « مرغ افسانه ای و خیالی » بشمارند . جنگ و پیکار زرتشتیان، یا به سخنی دقیق تر، جنگ وپیکار اهوره مزدا، خدای زرتشت ، با این زنخدا ( ایزد بانو= دیو= دای = دایه = دایتی = دائو= تای) ، که یکی از نامهایش سیمرغ ( سین مورو، سئنا ) است ، سراسر صحنه اجتماع وتاریخ ایران را هزاره ها انباشته بوده است . محو وحذف کردن این تصادمات و فجایع شدید دینی ، تنها حرفه آخوندهای اسلامی نیست ، بلکه این هنرمتعالی را، ازهمان موبدان زرتشتی، به ارث برده اند، که هزاره ها ، سرگرم آن بوده اند.

زال زر، بُـنـیـادگـذار
حـق ِ ســرپـیـچـی
از« دیــن جـهــادی »
درفــرهــنگ ایــران

زال، کاروگفتارواندیشهِ « نیک » را
درشناخت ِ انسان از« هـنگام » میداند
زرتشت، کاروگفتارواندیشهِ« نیک » را
در شناخت « خـواسـت اهورامزدا» میداند.
زال زرورستم ، برضدِ« جهادِ دینی»
زرتشت ، بنیاد گذار ِ« جهادِ دینی»
نخستین کاری که انسان درگیتی میکند ، «اندیشیدن » است . اندیشیدن و پیدایش( روشن شدن، زائیدن شدن درگیتی ) ، جفت همدیگرند . درحالیکه درقرآن ، نخستین کاری که آدم میکند، پذیرش الله، به تنها الاه بودن ( الست بربکم ) ، وبستن میثاق ِ عبودیت باالله است . درفرهنگ ایران ،« اندیشیدن، تنها ، با پیدایش ، یا بسخنی دیگر با روشن شدن » اینهمانی می یابد . این اندیشه که بنیاد فرهنگ ایرانست ، به زرتشتیگری میرسد ، ولی به این اندیشه درزرتشتیگری ( مزدیسنان ) به گونه ای دیگر، گزارده میشود . نیاز به روشن بودن، با اندیشیدن ، بطورفطری ، دراینجا گره خورده است . ولی الهیات زرتشتی ، آن را دراین راستا میفهمد که: اندیشیدن ، باید ازآغاز تا انجام ، سراسر، روشن باشد .
« یقین» فقط از روشنی است . بدینسان ، نیاز به روشنی دراندیشیدن ، باخود ، « اکراه ونفرت ازتاریکی » میشود ، و این اکراه ونفرت، بدانجا میکشد که ، بکوشد ، « بُـن خود » را ، هم روشن کند . درفرهنگ زنخدائی (= ایزد بانوئی ) ، چیزی روشن ، و « ازخودش روشن » است ، که « بُـنش= تخمه اش= بیخش» معلوم باشد . ما« بُن» هرچیزی را که شناختیم ، به حقیقت وگوهرش رسیده ایم . از« بُن تاریک » ، « بـر ِ روشن » پیدایش می یابد ، واین دو ( تاریکی و روشنائی ) ، درهر« تخمی = دانه ای = هسته ای = آگی= ارپی » با هم جفت هستند .
وچون « بُن » ، همیشه درتاریکی قرار دارد ، و از« بُن تاریک» ، « شاخ و خوشه و بــر ِ روشن» پدیدارمیشود ، « بُن وبر» در تخم ، یا « تاریکی و روشنی درهرتخمی » ازهم جداناپذیرند، وبا هم جفت و همزادند.
ازاینجاست که الهیات زرتشتی، ناچاربود ، « جایگاه اهورا مزدا » را « روشنی بیکـران » بکند . همه روشنی های ِ جهان ، منحصرا دراو جمعند . « اندیشیدن » دراینجا باید از« روشنی » آغازکند ، یعنی « بُن » نداشته باشد.
«اندیشیدن » در فرهنگ زال زری ، روند پیدایش و رویش ازتخم و بُن تاریک است . خود واژه تخم = توم ، معنای تاریکی یافته است . درآموزه زرتشت ، دراثرهمان « بدیهی بودن تضاد ِهمزاد باهم ، و بریدگی همزاد ازهمدیگر » ، راهی جز پذیرش « اندیشه روشنی از روشنی » ، نیست . بنا براین ، معنای اندیشیدن درالهیات زرتشتی ، با معنای اندیشیدن در فرهنگ سیمرغی ( زال زری ) بکلی باهم متضادند . زال زر، تاریکی وروشنی را باهم جفت وهمزادِ ازهم ناگسستنی، میداند ، و به تاریکی ، همانقدر معنای مثبت میدهد که به روشنی . درحالیکه آموزه زرتشت ، در تاریکی ، شرّ و دروغ و ناپاکی و تباهی ، و در« روشنی »، خیر و راستی و پاکی و نیکی می بیند . که البته این ارث ِ نکوهیده ، امروزه به ماهم رسیده است . حتا « روشن فکری » ، نیز امروزه، ضدیت اخلاقی وگوهری با « تاریک اندیشی » دارد . اینست که با دادن چنین ارزش اخلاقی و دینی به « روشنی » ،« آغار= سر» هم باید روشن باشد . « آغاز» ، نمیتواند « بُن وبیخ تاریک » باشد . اندیشیدن ، باید با« آغاز روشن= باسر= با آسمان = با ایده » ، باشد .
درفرهنگ سیمرغی ،« خــرد » ، درسراسر تن انسان ( ازپا گرفته تاسر) پخش است، و انسان، با تمام تنش میاندیشد . تن ، به معنای « زهدان » است که تاریکست ، و « تـن » ، اینهمانی با « آرمئتی = ارمائیل » دارد.« خرد » باید ازهر تنی (زهدان) ، زائیده شود . به عبارت دیگر، خرد ، درکل اجتماع وملت است. و عبارتی که در دهان بزرگمهرگذاشته شده است که می گوید ، همه چیز را همگان دانند ، پیآیند همین سراندیشه است که : خرد درسراسر تن ، پخش و با آن آمیخته است. انسان ، تـنـیسـت ( زهدانیست ) که آبستن به « خرد » است . اندیشیدن ، از« سر» و در« کله » تنها، نیست . وقتی « سر»، تنها میاندیشد ، سر( = آسمان ، ایده ، حکومت ، الله ، پیامبر، رهبر، معلم ، آن جهان وغایت )، میخواهد ، برکل تن ( گیتی ) ، چیره باشد . ازاینرو کمربند ( کـُشتی= زنار ) در الهیات زرتشتی ، به میان بسته میشود ، تا نیم تنه بالا را، از نیم تنه پائین، جدا کند. نیم تنه پائین، باید محکوم نیم تنه بالا شود ! سراسر تباهی و درگیری فرهنگ غرب ، اینست که عقل ، با « سر» ، گره خورده بوده است .
- درادیان نوری ، اهوره مزدا و یهوه والله و پدرآسمانی ، همین آغاز ِ روشن (= هـمـه دان و پیـشدان ) هستند . ودرست پدیده « قدرت » ، قابل گسستن از« انحصارروشنی درآغاز= همه دانی و پیشدانی » نیست .
- در عـلـوم ، اندیشیدن ، نیاز به « آغاز روشن » دارد ، ولی « غنای محسوسات وتجربیات درگیتی و تاریکی آنها » ، سبب میشود که آنها ، برای « آغاز اندیشیدن » ، اندیشه ها ئی را « بدیهی میگیرند » . و طبعا آنچه را خود ، « بدیهی گرفته اند » ، خود نیز، اختیار آنرا دارند، که عوض کنند و تغییر بدهند . هیچ اندیشه ای ، بدیهی نیست ، ولی انسان حق دارد که « اندیشه ای را بدیهی بگیرد » ، و در پیآیندهائی که دارد ، بیدارباشد، و بیازماید وبجوید ، که تا چه حد آنها ، با تجربیات و محسوسات ، نزدیکی یا اینهمانی یا دوری وبیگانگی دارند . بدیهی گرفتن یک یا چند اندیشه یا اصطلاح ، دراندیشیدن علمی ، فقط آزمایشی است . اینست که علوم در واقع ، به همان تجربه سیمرغی ( زنخدائی = ایزد بانوئی ) بازمیگردند. آنچه بدیهی گرفته میشود ، فقط بطورگذرا ، از آزموده شدن ، معاف میگردد ، ولی همیشه « حق و توانائی به آزمودن آن » دراختیارانسان میماند .
3- درتـفـکر فـلـسـفی (آنانکه واژه ها و اصطلاحات ویژه ای را ناگفته و پنهان از دید ، بطوربدیهی ، بکارمیبرند ) ، بدیهیات فرهنگی و زبانی را ، آغازفلسفه خود قرار میدهند . ازاین رو ، یک مکتب فلسفی ، همیشه ، ریشه درفرهنگی ویژه خودش دارد .
اندیشیدن در ادیان نوری و مکاتب فلسفی که « روشنی باید از روشنی باشد » ، سبب میشود که « آغاز ِکاملا روشنی » هم بیاندیشند ، و درآغاز، قرار بدهند . وجود این روشنی درآغاز، برای اندیشیدن ، یک « بایست = ضرورت » است . در زرتشتیگری ، جایگاه اهورامزدا ، روشنی بیکران شد ، و همه چیزها ، با این روشنی بیکران ، آغازمیشد . اینست که «خواست اهورامزدا » ، راستی ونیکی و روشنی و زیبائی ، و معیارخوب وبد، یا میزان ِ ارزشها هست. البته باید درنظر داشت که « جـا » در ذهن مردم آن روزگار، معنای « زهدان » را داشته است . با عبارت اینکه «جای اهورامزدا » ، روشنی بیکرانست ، گفته میشد که روشنی بیکران ، زهدانیست که اهورامزدا درآن جای دارد! اگر اصطلاحی دیگرجز این ، بکار برده میشد، مردمان آن زمان ، مطلب را نمی فهمیدند . چون برای مردمان ، شناخت ، فقط امکان « شناخت از بُن » بود .
نزد زال زرهم ، سیمرغ ، یا ارتا ، « آذرخشی یا روشنائی وفروغی ازابرتاریک بود ». این بود که این دو را باهم ، « همزاد» یا « سنگ » ، که امتزاخ واتصال دوبخش باهم » باشد، میدانست . «روشنی ازتاریکی » ، یا به عبارتی دیگر، ِ « بینش، ازجستجو و آزمایش گیتی درزمان » ، پیدایش می یافت . زندگی ، برخورد با « اتفاقات و تصادفات واشخاص و حوادثی » بود که درخود ، بیگانه و تاریک ومبهمند ، و شناخت آنها ، نیازبه « مامائی روشنی از تن یا زهدان هرکدام ازآنها » بطور جداگانه دارد . « روزگار» ، روند زمان ، برخورد به « گـره ها »، به « بند ها »، به « طلسم » هاست که گام به گام باید آنها را گشود. روند زمان و زندگی ، روند جستجو کردن و آزمودن است . ولی زایانیدن بینش ، از « هرموردی و هرحادثه ای و هرتصادفی » ، انسان را ، ناشکیبا وملول و خسته میسازد . انسان ، درپی « زندگی بی تصادف و بی خطر و بی « رویداد » و « بی گره » و « بی مسئله »، میگشت وهنوز نیز میگردد . انسان هرچه نیرویش میکاهد ، درپی گونه ای از زندگی میگردد ، که روندش ، کاملا روشن باشد . آرمان ِ « یقین همیشگی » درزندگی ، کم کم بسیارقوی میشود ، ومیخواهد زندگی بی « خطروبی تصادف وبی اتفاق » داشته باشد . این سستی اورا بدان میراند و میکشاند که : همه آنات و ساعتها و روزها و ماهها و سالها ، محاسبه پذیر باشند . ازاین رو ، زمان و روند حرکت در زمان ، بایستی ، ازسر تا ته ، همه روشن باشد . این بود که درمسیر زندگی ، ازآغاز تا به انجام ، هیچ چیز تاریکی، هیچ گرهی ، هیچ بندی، هیچ پیچشی ، نباید پیش بیاید . او، حوصله جستجو و آزمایش را درسراسر زندگی ندارد . او نمیخواهد که روند زمان ، آموزگار او باشد . غافل ازآنکه ، در چنین روند زمانی که او آرزو میکند ، همه چیزها و طبعا خود او ، نـازا میشوند . چون هرتاریکی ، آبستن به رویداد نامعین و تصادفی است . غافل ازآنکه ، درست دربرخورد با تصادف و حادثه ویا « هنگام ِ ناگهانی وناشناس » است که « آزادی » او میروید و شکفته میشود و میگسترد .
زمان ، درگذشتن از برهه ای به برهه ای، « بندی» میزند ، که گذشته و آینده را بهم پیوند میدهد ، واین بند ، همیشه ، تخمه ایست تاریک . بـرهه ِ گـذشـته ، یکنواخت ، ازخود ، امتداد هندسی نمی یابد، بلکه به بـرهـه آیـنده ، گره میخورد ، ودرست این « گره، یا بند ، که وَن یا قف و یا گـه و، نامیده میشد » ، کور وتاریکست . زمان ، « زر+ وَن » ، بندها وگره های نی بود .این « بند= وَن » ، زهدان تاریکیست که به برهه بعدی ، آبستن است . درست این « بند» زمان ، خودش « بیخ تازه » ، خودش « اصل آفریننده » هست . زمان ، وارونه شیوه تفکر درالهیات زرتشتی ، گذرا ( فانی ) نیست ، بلکه دست بدست دادن ، اصل آفرینندگی است. اصل آفرینندگی، درهرگرهی وبندی از زمان ، حاضراست. اصل آفرینندگی ، درگشت زمان است .خدا در زمان ، میگردد . دراین بند و گره ، باید منتظرپیدایش ِ امری یا حادثه ای ، و رویدادی، و اندیشه ای ، ناگهانی ونوین ، و ازپیش نااندیشیدنی شد . هربندی اززمان ، یک « هنگام » است . آنچه ازاین بند یا گره میان دوزمان ، پیدایش می یابد ، به هیچ روی، « امتداد گذشته نیست » و طبعا ، تاریکست . روند زمان ، برهه ها ولخته های روشنند، که درگره های تاریک، به هم پیوسته شده اند( بند شده اند ) . اینست که انسان ، در اخلاق و سیاست و درزندگی ، با « هنگام » کار دارد . زندگی در زمان و در روزگار، برخورد با زنجیره ِ« هنگام ها و هنگامه ها »ست . همانسان که ما گامی برمیداریم، وسپس درجائی ، « میگذاریم » تا گام دیگر را بتوانیم بازبر داریم و پیش برویم ، زمان نیز، گام به گام ، و« لولا شدن دو گام به هم» است .
هنگامها درروند ِ زمان ، همیشه « برخورد با تاریکیها » هست ، همیشه با زایانیدن ومامائی هنگامها ، و تصمیم گیری ازنو برای اینکه درآن « مـورد ویـژه » ، چه باید کرد، هست ، و زیر بار یک معیارکلی وانتزاعی و عمومی، که زرتشت می نهد ، نمیرود ، بلکه مسئله شناخت نیک وبد ، همیشه ، « شناخت ازنو ِهنگام وازهنگام » و تصمیم گیری ازنواست ، که چه کاری و گفتاری و اندیشه ای متناسب با آن هنگامست . محتویاتِ خود ِ هنگام ، امکانات گزینش را میگشاید . این اندیشه با « فرصت طلبی » فرق کلی دارد . در فرصت طلبی ، معیار، سود خواهی برای شخص خود یا برای جامعه و گروه خود است، که میکوشد به هرنحوه شده بر« هنگام » تحمیل کند. « هنگام » را به کردار، اصل آفریننده نمیشناسد ، بلکه درواقع او از هر« هنگامی» میگریزد . او خودرا به ظاهر، انطباق با زمان میدهد ، تا از« هنگام » ، نجات پیدا کند . فرصت طلبی ، ورزیدن خدعه ومکر،یا زدن چنگ وارونه با « هنگام » است .فرصت طلب ، انباز در نو آفرینی زمان نمیشود ، بلکه زمان را میخواهد « بگذراند تا بگذرد » .
واقعیت ، همیشه« مورد » است، همیشه « هنگام » است . هرموردی ، تک و استثنائی و ناگهانی و غیرمنتظره است . با ارزشها ومعیارهای کلی و انتزاعی ، درسفارش یا حکم به اینکه این را بکن و آن را نکن ، با « مقوله اینها» و با « مقوله آنهای کلی و انتزاعی » کارد ارد . زندگی ورویداد هایش ، توده ای از« اینهای همسان » و « آنهای همسان » هستند .« این » ، یک« این تک وبی نظیر و استثنائی» نیست ، بلکه « اینهای همانند باهم » است . اینست که ادیان نوری ومکاتب فلسفی، برای « جملگی اینها » و « جملگی آنها » ، معیار خوب وبد و خیروشرّ معین میسازند . طبعا ، باید درزندگی ، همه رویدادها و حوادثی را که درزیر اینها و آنها نمیگنجند ، حذف و طرد کرد . زندگی ازاین پس، با مجموعه ای از اتفاقات ازپیش مشخص شده وروشن ، روبرو میگردد ، که معیار برخورد با آنها را نیز دارد، وبا یقین کامل، میتواند زندگی کند و رفتارهای خود را سامان بدهد . درواقع ، انسان ، هیچ نیازی به « هنگام اندیشی » ندارد . از پیش میداند که هر رویدادی ، هرانسانی ، هراندیشه ای ... یک مورد استثنائی ( تکواره ، تکداده ، تکبوده ) و اسثنائی و درخود بی نظیر نیست ، بلکه همه را میتوان ، در دویا چند مقوله همانند وهمسان، ازهم جدا ساخت . یک بخش ، همه کافروملحد ومشرک یا دروند وغیرخودی و اغیار هستند، و بخش دیگر، همه موءمن و موّحد و ُمقـِر و اشون و خودی و احباب هستند . یک بخش از رویدادها و اشخاص و کارها واندیشه ها و گفتارها واحساسات ، خوبند ، و یک بخش از رویدادها و اشخاص وکارها و اندیشه ها و گفتارها و احساسات ، بدند . اینگونه نیک وبدها ، خیروشرها و .... همه پیآیند مفهوم « روشنی از روشنی » هستند . الله و یهوه و اهورامزدا ، تنها اصل « ازخود روشن »هستند ، و ازاین روشنی ، همه چیزها را باید و میتوان روشن ساخت .

« ســروش » ، نـزد « زال زر »
اصل خرد ِ فـرد ِ هـرانـسـانی
درسرپیچی از« دیـن جهـادی »
وهرگونه قانونیست ، که برضد آزادی خرد باشد


حکومت باید آزادی افراد را برای « برگزیدن بهزیستی خودشان » تضمین کند . و« آزادی درگزینش ِ گونه از بهزیستی » ، ریشه در « آزادی فرد ، درشناخت ودر جستجو و آزمودن» دارد . ازاین رو بود که درفرهنگ سیمرغی ، یا جهان بینی زال زروخانواده اش ، هرفردانسانی ، « سروش ویژه خودش » را داشت . « سروش » ، آورنده « فرمانی که از خرد کیهانی در بُن انسان ، برمیآید ، ویژهِ پیامبری و رسولی نیست ، بلکه آورنده فرمان از« خرد بنیادی نهفته درهرانسانی » است .
جبرئیل یا روح القدس ِ زرتشت نیست . سروش نزد خانوداه سام ، فقط یک جبرئیل، یا روح الامین نیست که امرونهی الله را، به برگزیده اش ، محمد برساند. یا فقط یک روح القدس نیست ، که وحی را فقط به شخص عیسی برساند . هرفردانسانی ، سروش ویژه فرد خودش را داشت ، که بینش را ازخرد مینوئی و بنیادی او میزایانید ، و طبعا هرکسی، مفهوم ویژه خودش را از« بهزیستی » داشت . این سروش هرفردی است که بینش را ازخرد بنیادی دروجود او میزایاند ، تا زندگی خود و دیگران را از آزار وگزند برهاند . « نجات دادن جان وخرد انسان از آزار» ، خویشکاری ِ سروش موجود درهرانسانی است .
انسانی که سروش خودرا میشناسد، وگوش به زمزمه سروش خود میدهد ، وسرود بُن بهمنی خود را میشنود ، سرسخت و رام ناشدنیست.
« سروش » و « اسروشه » ، ربطی به قومی وشهری و اقلیمی ندارد ، بلکه درتصویر فرهنگ ایران ازانسان ، ازبخشهای بنیادی « بُن هرانسانی » است . هرکجا که این تصویر انسان و سروش درآن ، بسیج شد، و به آگاهی رسانیده شد ، انسان آگاه از« حق مرجعیت خرد خود» ، و« میزان بودن خود» میشود ، وطبعا حق به سرپیچی و اعتراض دربرابر هردین و آموزه و شریعت و ایدئولوژی و حکومتی پیدا میکند، که این « مرجعیت خرد فردی» را، نادیده میگیرد، یا پایمال میکند .
پایمال کردن « خرد » ، با اولویت دادن ِ« ایمان برخرد » ، وتابعینت « خرد ازایمان » و« سرنگون کردن خرد از اصالت » آغازمیشود . در داستانهای گوناگون درشاهنامه فردوسی ، رد پای این تصویر از « سروش » باقی مانده است ، که درمتون اوستائی ، دستکاری وتیره و تاریک ساخته شده اند.

درفرهنگ ایران ( سام وزال زر ) ، هیچ کتابی ، وهیچ شخصی ، مقدس نیست . تنها وتنها ، جان وزندگی درهرانسانی ، مقدس است .
« گناه » ، درادیان نوری ، متلازم با امروحکم وفرمان مرجعیتی است . درفرهنگ ایران ،« نخستین فرمان » که « گوهر فرمان » را معین میسازد ، استوار بر « نگاهبانی اززندگی و مهر به زندگی است که مقدساست » ، و اندیشه ایست که سروش ، اصل ضد خشم ( که ضد زندگی است ) از« خرد بنیادی انسان » میآورد . نجات دهنده از درد و آزارو ستم وقهروخشونت ، خرد بنیادی خود انسانهاست که درهمپرسی ، بدان میرسند .

مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ماهستند
تنها با پرداختن به سیاست روز، مسائل کنونی ما، حل نمیشوند

« زندگی»، درپیکاربا « ضدزندگی»
تـاریخ ِ فـرهـنگ ایـران
تـراژدی ِ پـیـکــا ر
« زال زر » و « زرتـشـت »
برای « یک غایت مشترک »
ولی با« دوشیوه متضاد » است


اصل « ضد زندگی » برای زال زر،«اژدهـا»هست
اصل « ضد زندگی » برای زرتشت ، « اهریمن» است
« اژدهـا » و « اهـریمن »
دو مفهوم ِمتفاوت از« اصل ضد زندگی »هستند
التقاط این دوشیوه متضاد باهمدیگر
در تصویر« ضحاک»، درشاهنامه
«اهریمن ِزرتشتی »،
« اژدهای زال زر» را، که « دراصل، نیک» است ،
به « اژی بودن= ضدزندگی بودن » مـیفـریـبـد!


آنچه بنام « شاهنامه شناسی » ، تا کنون ، نام علم وعلمی برخود نهاده است ، جزسطحی سازی و پوچ سازی و بی معنا سازی، وحتا مبتذل سازی شاهنامه وفرهنگ ایران نبوده است. با نهادن نام علم، به این گفتارها که انسان را سرد وافسرده وملول میگذارد، آنها را علمی نمیسازند، ولی معنا وارزش« علم » را به کلی میکاهند . بزرگترین دشمن فرهنگِ ژرف ایران ، سطحی نگری و سطحی سازی است ، به ویژه وقتی به « این سطحیات » ، نام علم وعلمی هم داده شود . البته مقالات تبلیغاتی درباره فرهنگ ایران ، ارزشی ندارند که کسی درباره آن ، اتلاف وقت بکند . این غایت متعالی ومردمی را ، زرتشت برای نخستین باربه فرهنگ ایران نیاورد ، بلکه این غایت ، پیش ازاو ، بُنمایه فرهنگ ایران بوده است ، و زرتشت ، یکی ازکسانیست که برای رسیدن به این غایت ، با شیوه ویژه خودش ، که با شیوه « سام و زال زر» فرق کلی داشت ، برخاست واندیشید ، و ازآنچه آموزه او، در درازای تاریخ کرده است ، میتوان فرازوفرودو« امکانات گسترش ِ تازه آموزه او» را بررسی کرد .

تفاوت فرهنگ ایران، با ادیان ابراهیمی، آنست که ادیان ابراهیمی ، گردِ محور« نجات دادن انسان وبشریت ازگـُنـاه دربرابرحکم ِ الهی » میگردند ، و فرهنگ ایران ، گردِ محور« نجات یابی انسان وبشریت ازآنچه ضد زندگی است » میگردد. این تفاوت ، فوق العاده اهمیت دارد .این « اصـل ضـد زنـدگـی ، « اژی » یا « اژدها و ضحاک »، خوانده میشود . پیام زرتشت ، پیام تازه ای درایران نبود ، وچنانکه از موبدان زرتشتی ادعا میشود ، ایران پیش از زرتشت ، ایران ِ جاهلیت نبوده است ، بلکه خانواده سام ، همین آرمان وارزش وغایت را ، روزگاران درازپیش ازاو، به شیوه ای دیگرو حتا مردمی تر ، دنبال میکرده اند . تفاوت این دو ، درشیوه رسیدن به این ارزش متعالی بوده است . ودرست « شـیـوه رسـیـدن به یک غایت » ، چه بسا محتوای خود ِ آن غایت را ، به کلی دگرگون میسازد، و درست ، بجای « غایت » ، ولی بنام « غایت » ، « ضدغایت » را فراهم میآورد .
. پیدایش « رنـدی » در ایران ، پیآیند همین « پوچ ازآب درآمدن همه آرمانها درواقعیت » بود . ناگهان ، همه غایت ها ، فقط « آلات ووسائل رسیدن به قدرت » ساخته میشوند.
«غایت مردمی ونوید بخش » ، با زرق وبرق و دلربائیش، پوشه ای برای « همه غرضهای ناپاک وضد زندگی » میشود . زیرغایتِ « حقیقت ، یا زندگی وبهزیستی ، یا عدالت، یا آزادی » که در واقع «غایت ِ دلربای نمایشی ، ولی فرعی »است ، غایتی دیگر نهفته است ، که « ضد حقیقت ، یا ضد زندگی ، یا ضد عدالت، یا ضد آزادی » است، وآن ، غایت ، غایت اصلی است که تاریک و پوشیده میماند.
1- رابطه « غایت » ، با « شیوه واقعیت بخشیدن به آن غایت » مسئله ایست که ادیان نوری و ابراهیمی ، با رابطه « غایت» با « وسیله » ، حل میکنند. « وسیله ِ شرّ » ، یا « آزارنده زندگی انسانها » ، برای رسیدن به « غایت خیر» روا داشته میشود، و آن را « حکمت » مینامند .
2- خانواده سام وزال زر، «غایت » و « شیوه واقعیت دادن» را ، در رابطه « یــوغ = سـنگ= وَن = سم ویا سام = یان= لاو » ، که مفاهیم نامشخص و گنگی برای ما شده اند ، روا میدانستند . این اصطلاحات ، درست اینهمانی با واژه « ییما = همزاد » دارند . زرتشت، با « دادن معنائی دیگر به این اصطلاح » ، میخواست ، « کل روابط و پیوندها » را درجهان تغییر دهد . یوغ یا سنگ یا سم ، یا « وَن » یا « یان » ، مسئله « پیوند بطورکلی » میان « آنچه هست، چه گیتی وچه خدا ، بود . زرتشت با وارونه ساختن مفهوم « همزاد » که همان « یوغ= سنگ = سم » است، همه روابط و پیوندهای را که میان« کل ِ هستی» میباشد ، تغییر میداد ، و کاملا در تضاد مطلق با « شیوه پیوند دادن همه چیزها باهم » از دید گاه خانواده سام ( همان سم = هم = همآهنگی وتوافق واتحاد= همان یوغ ، درسانسکریت، سم ، سنگ خوانده میشود ) وزال زر بود . ازجمله این روابط ، همین رابطه میان « غایت » و « شیوه واقعیت دادن آن غایت » است ، یا بطورکلی شیوه ارتباط غایت ، با « روش و وسیله و واسطه وسبب » است . « میان همزاد » زرتشت ، « خلاء، یا فضائی که درآن هیچگونه ارتباطی ممکن نیست » ، وجود دارد .
از دید سام و زال زر، « شیوه واقعیت دادن یک غایت » ، بــا خود ِ « غایت» ، « دواسب همگوهر، ولی گوناگون هستند، که باهم، باید « گردونه » آفرینندگی و عمل را بکشند و پیش ببرند. غایت و « شیوه واقعیت دادن آن غایت » ، ازهم جدا نیستند .
- زرتـشـت ، دراثر اینکه « بریدگی و تضاد همزاد زندگی وضد زندگی » را ، گرانیگاه آموزه وبینش خود کرده بود ، نمیتوانست از « پیوند یوغی وسنگی » بهره ببرد ، چون یوغ و سنگ و وَن..... ، با همزاد ، هم معنا وهمگوهرند. زرتشت ازسوی دیگر نمیتوانست « شیوه واقعیت دادن » را به کردار « وسیله وآلت عمل » بپذیرد ، چون با پدیده « مقدس بودن ژی = جی = زندگی » در ایران ، سازگارنبود . تنها راهی که باقی ماند ، و درهمه متون اوستا ئی و پهلوی بکار برده شده است ، همان روشی است که ضحاک درشاهنامه بکار میبرد .
« اژدها یا ضحاک » ، نماد « ضد زندگی = اژی » درآموزه سام و زال زر ورستم بود . در داستان ضحاک درشاهنامه ، ابتکارعمل از « اژدها = ضحاک » گرفته میشود، و به « اهریمن » داده میشود ، که « اصل ضد زندگی » در مزدیسنان است . اهریمن ، با « بستن پیمان » که به او « دانش بیاموزد و آموزگاراو باشد » ، و « فریفتن او به کشتن وخونریزی و قربانی خونی » ، ضحاک را نا آگاهبودانه ، آلت و وسیله هدفهای خود میسازد . این تصویر ِ « اژدها » ، تصویر ِ اژدهائیست که زیر نفوذ زرتشتیگری ، پیدایش یافته است . در گاتا ، همین اندیشه میآید که دروند ( آنکه می درّد = اژی )، برغم آنکه « اژی » را برمیگزیند ، ولی این خودش نیست که آن را برمیگزیند ! بلکه « بدان ، فریفته میشود » . همین اندیشه دربندهش، درمورد مشی ومشیانه ( نخستین جفت انسانی درالهیات زرتشتی ) تکرارمیشود .
بدینسان مسئله « شیوه واقعیت بخشیدن غایت » درآموزه زرتشت ، بسیارپیچیده میشود . چون پذیرفتن اندیشه « حکمت = کاربرد شرّ به غایت خیر» ، با مفهوم فرهنگ ایران از « راستی » سازگارنبود . راه حلی که برای آموزه زرتشت باقی میماند ، همان راهیست که ضحاک درشاهنامه میرود و ازهمان آموزه زرتشت ، مایه گرفته است . ضحاک ، برای رسیدن به قدرتِ جهانی دراثر فریب اهریمن ، باید پدرش را « مرداس = میتراس » که « اصل جانفزائی و زندگی بخشی است » ( داشتن گاوان شیرده که به همه رایگان شیر میدهد ) بکـُشـد( با آزردن اصل زندگی، میتوان به حکومت جهانی رسید ) و هنگامی که او، از کردن این کار، هرچند بسودش برای رسیدن به قدرت جهانی هست ، امتناع میکند ، اهریمن ، بجای او ، و بدون آگاه ساختن او، این کار را انجام میدهد ، و پدرش را که « اصل زندگی بخشی » است ، درچاه می اندازد .

زال زر ، انسان را اندازه ومیزان همه چیز میداند
زرتشت ، ریشه « اندازه و میزان بودن انسان »
را درفرهنگ ایران ، ازبُن میکند

همزاد بودن ، یوغ بودن ، سنگ بودن(سگیدن = سنجیدن ) ، سرچشمه « اندازه بودن » انسان است . زندگی ، یا ژی ، خودش یوغ ( = جی به معنای شاهین ترازو نیزهست ) است . به سخن دیگر، زندگی کردن ، اینهمانی با « اندازه بودن » دارد . خود ِ زندگی ، سرچشمه و اصل ِ « اندازه بودن » است .

« هـمیشه سـبـزبـودن »
غایت فرهنگ ایران، در« زندگی درگیتی » هست
چرا « خـرد ، سـبـزپـوش است » ؟

« غـایـتِ » زال زر
« همیشه سـبزبودن ِ زندگی »، درگیتی است
« غایت » زرتشت ،« همیشه سبزبودن »
درفراسوی گیتی،دربهشت(مینو)ممکن میگردد


جنگ، میان « همیشه سبزبودن درگیتی » ، و « طلب جاودانگی درفراسوی گیتی»،برغم کاربرد اصطلاحات مشترک ازهردوطرف ، نبردِ همیشگی میان ِ « فرهنگ زال زری» و« دین زرتشت » بوده است ، و امروزه نیز ، همان میدان جنگ ، به میان « اسلام » و« فرهنگ اصیل ایران» ، انتقال داده شده است .

سروش ، مانند روح القدس عیسویان، و جبرئیل مسلمانان ، پیام آور برای شخص برگزیده و ویژه و استثنائی نبود . بلکه « سروش ، بخشی ازخرد ِ خودِ هرفـرد انسانی بود» .
سروش ، خردی بود که به هرانسانی ، کلیدی میداد که راه به گنج نهفته دربُن خود را بیابد و به هنگام ، از « آنچه اژی = ضد زندگی » است، آگاه شود و خود را ازآن رهائی بخشـد . این اندیشه بکلی برضد آموزه زرتشت در سرودهایش میباشد .
خرد که بیواسطه ازجان هرکسی میتراود ، نمیتواند ، آنچه را ضد جان وخرد است، بـرگـزیـنـد. زندگی ، گوهریست که فقط زندگی را میجوید ، و خرد یا چشم ، که نخستین پیدایش جان است ، گوهر زندگی ، و پرورنده و نگهبان زندگیست. « خرد » ، درذاتش ، پاسدارو نگاهبان اصلش هست که زندگیست .



از« عـقـل گـرائـی » ، بــه « خـرد زائـی »
خرد ، « میزاید » و « نمیگراید »

آنچه در باختر، « هومانیـسم Humanism» خوانده ، و بدان بالیده میشود ، با سنجش با « فرهنگ سیمرغی ، یا زال زری » ایران ، رنگ می بازد . چنین سخنی ، پیآیند فخرفروشی یا تعصب ملی گرائی نیست ، بلکه پیآیند درک دقیق و عمیق فرهنگ سیمرغی ایرانست، که درخانواده « سام وزال ورستم » درسیستان ، پرورده شده است، و سپس به هخامنشیان درفارس ، به ارث رسیده است .

آرمان فرهنگ ایران ، به هیچ روی ، « عقل گرائی » نیست ، بلکه « خرد زائی » است . مسئله بنیادی فرهنگ ایران ، پیدایش خردیست که « درنهادش ، ضد قهروپرخاشگری وضد جهاد دینی وضد تحمیل وتهدید » است ، که در « بُن ِجان هرانسانی » ، نهفته است . مسئله این فرهنگ ، پیدایش خردیست که اصالت انسان و اصالت گیتی ، ازآن میزهد . مسئله ما ، بسیج ساختن فرهنگیست که میتواند جهان را بیاراید .

اصطلاح « خـرد » درفرهنگ ایران ، ترجمه « عقـل » ازعربی ، ویا «Ratio » ازلاتین ، و « reason » ازاانگلیسی ، ویا « Vernuft » ازآلمانی » نیست . « خـرد » اصطلاحیست که از ویژگیهای فرهنگ جهانی و مردمی ایران، روئیده است، ومنش ویژه خودش را دارد، و نمیتوان آن را به هیچکدام از اصطلاحات بالا درجهان ، کاست .
« خرد » را نمیشود ، جانشین واژه « عقل » ساخت . « عقل گرا » شدن ، ممکن است ، ولی « خرد گرا بودن » یک تناقض است که به تقلید از « عقل گرائی » ، ازکسانی ساخته شده ، که بوئی ازفرهنگ ایران ( که با زرتشتیگری فرق دارد ) به مشامشان نرسیده است.
چندیست که اصطلاحات « عقل گرائی » و « خرد گرائی » ، رونق بازار شده است ، وبه غـلط، این دو باهم ،اینهمانی داده میشوند . ولی « عقل» ، با « گرایش » کاردارد ، نه « خــرد » . در« بازار» ، « گرایش » هست . ویژگی« بازار»، گرائیدنست . امروز ، کسی به این مکتب ، و فردا به آن آموزه ، و پس فردا به آن فیلسوف درباختر، بجای آنکه درگذشته « میگروید»، اکنون ، « میگراید » . « گرایئدن»، جانشین «گرویدن» میشود . ولی با « گرایش به این آموزه ، و محتویات مکتب فلسفی آن فیلسوف ، کسی به « عقل خود ، نمیرسد » . بلکه عقلش ، دراثر اینکه روی پای خودش نه ایستاده ، و نمیتواند بایستد ، با هربادی که میوزد ، به این سو یا آن سو ، « میگراید ، ومیخمد ، و می کژدو تاب میخورد » . اینها ، داستان عقل است . اینکه گفته میشود نخست ، الله ، عقل را برای خدمت وعبودیت خود ، خلق کرد ، یک حدیث نبوی نیست ، بلکه صفت گوهری عقلست ، که فقط بزبان اسلامی ، بیان شده است . آنانکه دم از « خرد گرائی » میزنند ، درکاربرد این اصطلاح ، فاش میسازند که ، گوهرخرد را نمیشناسند ، و میانگارند که« خرد» ، همان «عقل»، بزبان فارسی است . ولی « خرد » ، گوهرش ، « گرائیدن وگرویدن و کژیدن وخمیدن ، و تاب خوردن ، وبه اینسو وآنسو کشیده شدن » نیست .
ازاین رو بود که درفرهنگ ایران ، سخن از « مـنـیـدن » ، از « خـرتـیـدن » ، از « اندیشیدن » بود . « منیدن» ، « من شدن » است . منیدن ، اندیشیدنی ازبُن وجوداست ، که « من » ازآن میزاید . درک « منی کردن جمشید » درشاهنامه ، به معنای « مغرورشدن »، نه تنها نماد حماقت است، بلکه « روند ِ کشیدن خط بطلان و نفرین و لعن » ، روی « اصالت ِ اندیشیدن در انسان » است . اگرکسی ، گستاخی « منیدن = اندیشیدن، برای من شدن » داشته باشد ، از آخوند گرفته تا شاه تا رئیس جمهور، تا روءسای همه احزاب ، اورا ، به دونیمه ، ارّه میکنند . دراین گستره ها ، کسی، حق ندارد ، در اندیشیدن ، « مــن » بشود . ولی « من شدن» ، با « اندشیدن» ، به هم گره خورده اند . آنکه ازخود، نمیاندیشد ، هیچگاه ، « من » نمیشود .
در این روایت « داستان جمشید » ، که زیر نفوذ الهیات زرتشتی پیدایش یافته ، معین شده است که ، مجازات « منیدن » ، بدونیمه ارّه شدنست . در اصطلاحاتِ « منیدن ، خرتیدن ، اندیشیدن » ، گوهر خرد، که « زائیدن » است ، مشخص میشود .
نه تنها در « منیدن = یا خـرتــیـدن = یا اندیشیدن » ، خرد ، میزاید ، بلکه ، انسان ، « خـود را ازنـو مـیـزاید » . انسان ، میاندیشد ، تا « خود را ازنو بزاید » . اندیشیدن ، منیدن ، خرتیدن ، « خود + زائی » است ، نه « خـود ، زدائـی » . هیچکس ، در روند زادن خرد ، به خرد ، نمیگراید . اساسا ، خود واژه « گه را ، یا گه رو » ، که درشکل واژه « گلو = غرو » باقیمانده است ، به معنای « نای » است ، که اینهمانی با « زهدان » یا « سرچشمه آفرینندگی » داشته است . « گرائیدن » ، زائیدن بود . گرائیدن ، جشن زاده شدن ِخود ، با« نوای نی » بود .
حالا ، معنای این اصطلاح ، نه تنها فراموش شده است ، بلکه معنای ضدش نیز ، جانشینش شده است . تعقل ، داد و بستان کالا های ساخته(اندشه های ساخته شده وانتقال پذیر)، دربازاراست . ولی کسی درخرتیدن ، با بده بستان بازار ، کار ندارد . هرکسی درتعقل ، با بازار، کار دارد .
یک روز، عـقـل ، به اسلام میگراید ، روز دیگر به مارکسیسم یا هگل میگراید ، و روز دیگر به « کانت » یا« هایدگر» ، و روز دیگر، به پسا مدرنیسم میگراید . نه تنها ، به یکی ازاینها میگراید ، بکه میان آنها ، «تاب هم میخورد ، نوسان هم میکند » . هم آخوند است ، هم فیلسوف ! هم مارکسیست هست ، هم هایدگری ! حتا عقل گرایانی ، با گرایش به شش سو در یکزمانند ، بلکه عقلشان ، « توانائی گرایش به همه سو ها » دارد . هم ایمانشان به عقل میگراید ، هم عقلشان ، به ایمان میگراید . عقل آنها ، میله های گردی هست، که به هرسوئی ، میگراید . دراثر نفوذ ورشد سرطانی این عقل ، بجائی رسیده ایم ، که اسـلام و مسیحیت و یهودیگری و زرتشتیگری و مارکسیسم .... همه ، « فنرهای گرایـنـده » شده اند . میشود ، آنها را کــشـیـد . میشود ، گاهی آنهارا به این مـُد فکری ، کشید ، گاهی بدان مکتب روز، کشید . البته ناگفته نماند ، وقتی این « فنرهای کشیده شده »، به حال خود رها شوند ، به همان حالت اولشان، با یک جهش ، برمیگردند . اسلام راستین آزادیخواه که اکراه دردین را نمیشناسد ، فنرکشیده شده است ، که دریک چشم بهم زدن ، بحالت همان اسلام مدینه نبوی برمیگردد ، که دینی ، جز اسلام ، دین نیست ، میگفت ، وطبعا تهدید وانذارو جهاد ( که البته کسی حق ندارد آن را ، تـرور بخواند) ، کار روزانه بود .
این گونه کارها ، « عقل گرائی » است . ولی کار« خـرد » ، گرائیدن بدین معانی نیست . خرد ، روند زائیدن بُن ِ نهفته در وجود خود هست. « خرد » ، از تجربه ای ، از رویدادی ، از اندیشه ای ، از تصویری ، انگیخته و آبستن میشود . خرد ، با آنها امتزاج میکند ، جفت میشود ، با آنها همآغوش میشود ، بدانها عشق میورزد » . خرد ، ببازار نمیرود ، تا بده بستان کالا های ساخته شده را بکند . خرد ، اهل معاملات فکری نیست . بویژه وقتی ، سرمایه ای هم نداشته باشد ، و خودش هم ، به فقر و بینوائی فرهنگیش اعتراف کند ، داد و بستانی درمیان نیست .


انسان
« وجـودِ ازخود، پـُرسـنـده »
و« ازخـود، یـابـنـده »
« یافتن درجستن »، موجودشدنست

من استادی درفلسفه داشتم که نخستین و آخرین درسش به من این بود که : ازمن مپرس ، بلکه ازخود بپرس . ازمن مپرس، تا من، میزان تونـشوم ، و ازخودت بـپـُرس، تا تـو، میزان ِ خودت بـشوی . او میگفت که سراسر فلسفه، یا « بینش بنیادین ِ انسان » درهمین گفته، خلاصه میشود .
« پرسیدن » ، هنگامی پرسیدنست ، که گوهر و « شیرابه = اشه = مان » هر چیز را بـرهنه کند، ویا بیرون بیفشارد و آشکار سازد ، تا دوستش را ببیند . در پرسیدن ، گوهر هرچیزی را میتوان پدیدارساخت.
« توانا بود هرکه دانا بود » ، به معنای آنست که دانا ،کسیست که میتواند هنرها (=فضیلت های مردمی وتازگی وراستی) ی خود را ازخود ، بزایاند . توانائی، به معنای آن نیست که انسان با قلدری و تهدید و پرخاش وعقل وشمشیرو پول ، میتواند همه مردمان را تابع و عبد وبرده خودسازد، وبرهمه چیره گردد، و اراده خود را برهمه تحمیل کند .
هنگامی انسان ازخدا ، میپرسد ، گوهر خدا ( هنرهای خدا ) را میزایاند و آشکار( اشه + کار ) میسازد . درپرسش ازهرچیزی ،انسان ، مامای آن چیز، میگردد . پـُرسنده حقیقی ، قابله یا دایه هر زائویست . همه جانها وانسانها ،« آبستن » هستند، ودرانتظارفرارسیدن ِ دایه ای هستند . اینکه سیمرغ ، « دایه = قابله وماما » است، برای آنستکه پرسشش، آوازنایش ، وزش بادهای پـَرَش ، زایاننده گوهر هرانسانیست .
« پرسش » ، هنگامی پـُرسش وجویندگی است ، که مانند وزش باد بهاری ( وای به = نای به )، گوهر چیزهارا بشکوفاند، و پدیدار سازد . « پـُرسش » ، با « استنطاق وتفتیش » ، فرق دارد . استنطاق ، کوشیدن با ارعاب وتهدید و زور، برای « بیرون آوردن آنچیزیست که انسان، در دل وضمیر خود ، پوشانیده » است ، واز ِافشایش ، سرمی پیچد . اینست که « پرسیدن » درفرهنگ ایران ،« استنطاق کردن » نبوده است . درتورات ، پس ازآنکه آدم وحوا از درخت ممنوعه میخورند، و خودرا ازترس ، پنهان میکنند « وخداوند خدا ، آدم را ندا درداد وگفت کجا هستی ؟ . گفت چون آواز ترا درباغ شنیدم ترسان گشتم ، زیرا که عریانم، پس خودرا پنهان کردم » . این همان استنطاق یا « تـرس+ پـُرسی » است. با این پنهان شدن ازترس ، هر بهشتی ، دوزخ میشود . آنکه در گیتی ، همیشه ازخدا میترسد ، در دوزخ ، زندگی میکند .
« پـُرسش » ، 1- جستن در نگران بودن برای دیگری ، و 2- جستجوی باهمدیگر(= همپرسی) است. هرپرسشی، همپرسی است. همپرسی ، زایانیدن همدیگر درجستجوهست . « رام» ، به ما میآموزد که : ما بجای آنکه، تبلیغ حقیقت خود را بکنیم ، و دراندیشهِ« روشن کردن و هدایت کردن دیگران، باشیم »، باید یاد بگیریم که با همدیگر ، چگونه میتوان، حقیقت زندگی را جـُست . رام ، انسان را میانگیزد، که بجای «ارشاد دیگران با حقیقت و روشنی خود» ، هنر با هم جستن ، با هم پرسیدن را دنبال کند، و نام این هنر، « همپرسی » است .
پـُرسش ، وزش باد نیکو، یا نسیم بهاری است ، که گوهر هرچیزی را ازخاک، آشکارمیسازد . این استاد ، که به من آموخت که ازمن نپرس ، بلکه ازخود بپرس ، تا خودت ، میزان خودت بشوی ، نامش ، « رام » هست .این « رام » ، دربُن من ، تبدیل به « روان من » شده است . این « رام »، نه تنها روان من ، بلکه ، دربن هرانسانی ، روان هرانسانی شده است . « رام » که « هم اصل جویندگی ، وهم اصل رسیدن به آنچه میجوید » میباشد ، تبدیل به « روانهای همه ِ انسانها » گردیده است .
نام دیگر او، « در+ وای » ، یا « اندر+ وای » میباشد ، که به معنای « اصل آبستنی ومادینگی، یا دین ِوای ِبـه » ، یا بسخنی دیگر « زهدان سیمرغ »، یا «اصل آفریننده خدا » است، که با انسان آمیخته ، ونامش « روان=ur+van » شده است .
این رام ، همیشه درجستن ، سرگشته و سرگردانست ، و همیشه درمسائل ، خود را سرنگون آویخته و مـُعلـّق درهوا می بیند ، وهم دلیرو گستاخست ، وهیچگاه تزلزل به خود راه نمیدهد ، و مطمئن ازآنست که به یقین وراستی میرسد . او، هم پرسش است ، وهم پاسخ . او هم میجوید، وهم به آنچه میجوید ، میرسد . هم شک میکند و گمان میبرد، و در دوراهه ها و سه راهه ها و چهارسوها ، درد و بیماری ِبلاتکلیفی خود را درهنگام گزینش میان راهها، تا به استخوان درمی یابد ، ولی، هم یقین دارد که به حقیقت میرسد، و ازین بیماری ، بهبودی می یابد . جستجو، هم مصیبت ودرد، و هم بزم وجشن است .
وارونه این پدیده که جهان بینی زال زریست ، زرتشت ، ازاهورامزدا، میپرسد ، وهمیشه درانتظار پاسخ ازاوست ، و اورا ، تنها پاسخ دهنده به پرسشهای خود میداند. ولی « رام »، که پیدایش سیمرغ ، دایه زال زر بود ، میآید، وخودش، درتن انسان ، تبدیل به « روان انسان » ، که روان شما ومن و دیگری باشد ، میگردد ، تاهم درما وبا ما بپرسد وبجوید، وتا هم درما وهم با ما، برسد . پس جهان بینی زرتشت و جهان بینی زال زر، کاملا باهم گوناگون ، بلکه باهم متضاد بودند. انسان با چنین روانی ، « خودش میپرسد » ، وخودش اطمینان دارد که آن پرسش ، نسیمیست ( وای به ) که به همه چیزها میوزد، و گوهر چیزها را پدیدارمیسازد وبه پاسخ میرسد .
همپرسی ، ازخودِ انسان ، آغازمیشود ، چون انسان ورام ، انسان و سیمرغ (ارتا = ارد = دل )، جفت باهم ، یا همزاد هستند . درپرسیدن ، گوهرهرچیزی را میتوان پدیدارساخت، یا زایانید . اینست که درهمپرسی ِخود با خدا ( نام دل ، ارد است که ، ارتا یا سیمرغ باشد ) یافتن میزان درخود است . با پرسیدن ازخوداست که ما درمی یابیم که میزان وکلید گشودن هرچیزهستیم .
هرپرسشی ،پرسشی راستین است، که درخود، میخمد ، و درخود، تا و دوتا میشود ، و از« پرسش ازخود » با یک چرخش و پیچش، « پاسخ ِبه خود » میشود . از دیگری پرسیدن ، انداختن خود از اصالت ، وعقیم ساختن خود است . این عادت ِ « از دیگری پرسیدن ، ازدیگری جُستن » ، انسان را از میزان بودن ، میاندازد ، چون پاسخ به نیازخود را، از دیگری میطلبد . هرپرسشی ، هنگامی پرسش راستین است که خودش ، تا میخورد ، و به پاسخ ، تحول می یابد . هرپرسشی ، جنبش درراهها و بیراهه ها است ، و طبعا سرگشتگی درراهها و « آویختگی میان آسمان وزمین » است . گریز زدن از پیمودن این راهها و بیراهه ها ، نشان سستی خود، و نبود دلیری و گستاخیست . ولی پـُرسیدن از خـود ، نشان نیرومندی انسانست ، چون انسان ، دلیروگستاخ ، درآزمودن و در گسستن از اندیشه هائیست که بدانها ، عمری عادت کرده است . اینها هستند که راه ِ یافتن پاسخ به پرسش را می بندند . اینها هستند که دلیری و گستاخی را ، شوم و طغیان میدانند ، و نفرین میکنند. انسان میپرسد ، چون درافکاری ، که به آن عادت کرده ، زندانی شده است، و عادت ، پا را از « شادی در جنبش، از رقص درجنبش» ، میاندازد ، وبـا عادت ، « زنـدان » ، تبدیل به « اطاق خواب » میگردد . اندیشه ، هنگامی زنده است که درخود نمی ماند ، وبا ماندن در یکجا ، خود را زندانی می یـابـد . انسان دراندیشه ای که میماند ، آن اندیشه ، گوریست که درآن، او مرده است . اندیشه ، همیشه رویا ، همیشه بازو گشوده است .اندیشه ، آغوش باز است . اندیشه ای که مـُرد و افسرد و سفت و سخت شد ، تبدیل به « حقیقت منحصر به فرد » میگردد . آن اندیشه، تبدیل به حقیقتی میشود که فراسویش ، فقط دروغ و باطل و کفراست . هرحقیقت منحصر به فردی ، درجهانی از دروغ و باطل و تباهی و ظلمت ، زندانیست. اودرقلبِ دروغ ، زندگی میکند . ازاین پس ، جهان گرداگرداو ، همه انباشته از دروغ و باطل و بی معنائی و تباهی و تاریکی و فساد و گمراهی میگردد . چنین موضعگیری ، توهین به بشریت ، توهین به جهان زندگی است ، که بالاخره ، به تجاوز به آنها نیز کشیده میشود . چنین آموزه ای ، « بی ارزش سازی کل هستی ، غیرازخودش » هست . بدینسان خودرا از پرسیدن ، ازجستجو کردن ، از آزمودن ، نجات میدهد ، و بربستر حقیقت خودش ، تا ابد دراز میکشد .
کسیکه میپرسد و میجوید ، درپی ِ« گشودن » است، و « هستی گشوده و گشاینده » دارد . آنچه را هم او میجوید و حقیقت، مینامد نیز گوهر ِ گشوده و گشاینده دارد . به عبارت دیگر، حقیقت یا « آنچه او میجوید» ، « نوآفرین » هست . او تنها، چیزهائی نوین، نمیجوید ، بلکه او « اصل نو آفرینی » را درهرچیز نوینی میجوید . حقیقت ، چیزیست که بازو گشوده است، ودر رابسوی نوها ، بازمیکند ومیگشاید . حقیقت ، کلیدِ درگشا هست . حقیقت ، چیزی باز وگشوده ، و طبعا بازکننده و گشاینده است ، که خود را برای پذیرش ، میگشاید ، به پیشواز آمیختن با جهان دیگر میرود . این را فرهنگ زال زری ، « دیـن » مینامید . حقیقتی که خود را می بندد ، هستی معتقد به آن رانیز، بسته میکند . چنین حقیقتی ، انسان را درخود، بندی و زندانی میکند . هر بهشتی ، چون بسته است ، زندان است . آموزه هائی که مارا به بهشت خود فرامیخوانند ، همه بهشتشان در دژ وقلعه وحصار، دربسته است ودربان دارد . وجود ِ موءمنان به این آموزه ها ، به خودی خود ، تبدیل به « بهشت های دربسته وسربسته » میشود . آنها در زندانی هستند که برایشان بهشت است .